رمان آغوش اجباری

رمان آغوش اجباری پارت چهارم

رمان آغوش اجباری 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های رمان آغوش اجباری اینجا کلیک کنید

صبح ساعت شش و نیم بود کھ اومد دنبالم  وقتی تو ماشین نشستم عطر خوشی پیچید تو بینیم  با صدا بو کشیدم عجب بویی بود

حسام وقتی دید اینجوری بو میکشم خودشو بھم نزدیک کرد خیلی اشکارا چسپیدم بھ صندلی نگاھی بھم اندختو گفت

_نترس کاریت ندارم فقط دیدم از بو خوشت اومده خواستم کادوتو بدم تو داشبورتھ برشدار

خیلی خجالت کشیدم دست خودم نبود رفتارام  _شرمنده ممنون نیازی نبود

_وظیفھ بود

راه افتاد قبل اینکھ برسیم ازمایشگاه گفت ھیچی نخوردی منم با نھ جوابشو دادم کھ گفت خوبھ.

وقتی ازمایشارو بردیم تحویل دادیم خانمی کھ ازمایشارو تحویل میگرفت گفت کھ کلاس قبل از ازدواج زوجین شرکت میکنین منطزورشو نفھمیدم

حسام نگاھی بھم انداختو گفت بریم

منم چون نمیدونستم چیھ  بھ نشونھ موافقت سرمو بالا پایین کردم

خانمھ گفت ھمین سالن رو بھ رو تا انتھابرین تھ سالن سمت راست سومین اتاق رو برین تو

ازش تشکر کردیمو راه افتادیم

وقتی وارد  اتاق شدیم

نزدیک پنج شش تا زوج کنار ھم نشستھ بودن یھ اقاییم وایساده بود و یھ مجسمھ بھ شکل ادم تو دستش بودو داشت یھ چیزایی رو توضیح میداد اون اقاھھ وقتی تعلل مارو دید گفت خوش اومدین بفرمایید بشینید تا شروع کنم چی رو میخواست شروع کنھ

با حسام رفتیم صندلیایھ پشت نشستیم و چشم دوختیم بھ دھن اون اقاھھ اقاھھ شروع کرد بھ حرف زدن

_مطمنا ھمتون از رابطھ با ھمسراتون میدونید و لازم نیست کھ من درمورد اون حرفی بزنم

من چیزایی رو توضیح میدم کھ در علم روانشناسی ھستوبھ رفتار ھایھ غیر طبیعی افراد اشاره کرده  شاید ازش بی اطلاع باشین  و من میخوام درمورد اونا حرف بزنم _یھ دختر خانوم وقتی وارد یھ رابطھ زناشویی میشھ دنیاش تغیر میکنھ ساختار بدنش تغیر میکنھ

بھ یھ ادم دیگھ بایھ تن و بدن دیگھ دنیاش دیگھ دنیایھ سابق نیست

از یھ رابطھ سنگینی فقط رو دختر خانوما حسش میکنن  این تغیر خیلی عوارض بھ ھمراه داره  این عوارض از جملھ سرد مزاجی  بی رغبتی..

دیگھ نتونستم چیزی بشنوم این کلاس دیگھ چی بود بھ غلط کردن افتاده بودم  ھیچی از حرفایھ اون دکتره کھ فھمیدم اسمش امین رستگاره نفھمیدم  شنیدم چند بار چندتا از دخترا سوال میپرسیدن مونده بودم چطور روشون میشھ کنار حسام از شنیدن این حرفا داشتم اب میشدم انقد سرم رو زیر انداختھ بودم کھ جلو کفشامم نمیدیدم

حسام زیر گوشم بھ ارومی گفت  _میخوای بریم بیرون با سر موافقت کردم

حسام معذرت خواھی کردو رفتیم بیرون

ھمین کھ رفتم بیرون نفسم کھ تو سینھ حبس شده بود رو ازاد کردم  _اخیشششش

حسام خنده ای کردو گفت

_دختر تو از بس سرتو میندازی پایین میترسم دیسک گردن بگیری چشم غره ای بھش رفتمو رومو کردم جھت مخالف

_باشھ بابا قھر نکن دیدم داری میری تو زمین گفتم بیایم بیرون دستمو گرفتو کشیدو گفت

_بریم ببینم جواب ازمایش چیھ خونمون بھ ھم میخوره یا نھ

ازتھ دل از خدا خواستم خونمون بھ ھم نخوره رو بھ حسام گفتم

_اگھ خونمون بھم نخوره چی

_خب نخوره

ابروھامو دادم بالا و چشام اندازه دوتا گردو گرد شد یعنی چی انقد رلکس گفت خب بھم نخوره خنده ای کردو گفت

_اینجوری نگام نکن خب فوقش بچھ دار نمیشیم دیگھ

_ینی تو بچھ نمیخوای

_بچھ میخوام ولی بچھ ای کھ تو مامانش باشی بھ قیمت بچھ دار شدن تورو از دست نمیدم دوباره سرم رفت تو یقم عین لاک پشت شده بودم فکر میکردم سرم میرفت تو یقم خجالت میکشیدم سرم میرفت تو یقم عذاب وجدان میگرفتم سرم میرفت تو یقم

جواب ازمایشا مثبت بودو بدبختانھ یا خوشبختانھ مثبت بودو ھیچ مشکلی نداشتیم حسام گفت چون ازمون خون گرفتن واس نھار میریم جیگری ھرچیم گفتم بریم خونھ حریفش نشدم

داشتم غذا میخوردم گفت

_دیشب گفتی میخوای درستو ادامھ بدی لقمھ تو دھنم خشک شد نکنھ نزاره ادامھ بدم بھش چشم دوختم تا بقیھ حرفشو بزنھ

_بھ یھ شرط میزارم ادامھ بدی

اگھ نمره ھایھ امسالت خوب بودن میزارم وگرنھ نھ اه از نھارم بلند شد من امسال ھمھ درسارو میفتادم

_ولی من امتحانارو نرفتم مریض بودم  میفتم

_کاری بھ امتحان نداره اگھ نمره ھایھ قبلت خوب باشھ اونارو جمع میبندن

_ولی من میخوام ادامھ بدم کاری بھ نمره نداره

_وقتی نمره ھات بھ درد نخوره دلیلی نداره وقتتو تلف کنی  اح لعنتی منکھ مدرسھ نرمو دوستامو نبینم دق میکنم

اعصابم قاطی شده بود

_ولی تو قول دادی نباید بزنی زیرش

_نمیزنم الانم میگم اگھ نمره ھات خوب بود و ارزش داشت ادامھ بده وگرنھ دلیلی نداره

ھرچی میگفتم جوابی داشت کھ بھم بده.

برگشتیم خونھ و حسام افتاد دنبال تالار  و کارایھ عروسی تالار برایھ بیست مھر رزرو شد

روزی کھ رفتیم برایھ خرید مامان و مامانمم ھمرامون بودن

زن عمو دوتا سرویس طلایھ خیلی بزرگ برداشت رو بھ من گفت میپسندی منم با ممنون گفتنی نظرخودمو اعلام کردم از ھمھ وسایل بی اھمیت رد میشدم ولی حسام از ھرچیزی کھ میدید یکی واسم میگرفت سنگ تموم گزاشتھ بودن

مامانم ذوق کرده بود ولی من چی مگھ ادم وقتی میره کفنشو خودش بگیره ذوق میکنھ کارم شده بود تو اتاقم نشستنو گریھ کردن

ھرشب بھ امید اینکھ محمد بیادو منو باخودش ببره بھ خواب میرفتم فردا کھ دوباره بھ شب میرسید امید از نو جون میگرفت

گاھی وقتا میگفتم وقتی اومد عروسی ،عروسی رو بھم میزنمو جلو ھمھ با محمد عقد میکنم

گاھی وقتام میگفتم خب الان بھم بزن چرا میزاری تا اون مرحلھ پیش بره

ھیچ جوابی برایھ خودم نداشتم چرا نمیتونستم بھم بزنم چرا نمیتونستم حرف بزنم چرا در برابر ھمھ لال شده بودم

مامان بابا بھترین جھیزیھ رو برام گرفتھ بودن بابا گفتھ بود کھ نمیخواد کم بیارم  چون عمو حسن درجا واس حسام خونھ خریده بود .

بعد این کھ کل کاراھا انجام شده بود حسام گفت کھ میره یھ سر شھرستانو زود برمیگرده

فردایھ ھمون روزی کھ حسام رفت.رفتم کارناممو گرفتم سھ درس اصلی رو افتاده بودم

ریاضی عربی زبان

درجا ثبت نام کردم نباید وقتو تلف میکردم درس نمیخوندم کھ دق میکردم

بابا گفت کھ از حسام اجازه بگیرم منم گفتم کھ اون اجازه رو صادر کرده و از شرطی کھ گزاشتھ بود ھیچی نگفتم

سھ روز از باز شدن مدارس میگذشت

یھ روز تو اتاقم داشتم درس میخوندم کھ صدایھ احوالپرسیھ حسامو با مامان شنیدم  ترسیدم

زود شروع کردم بھ جمع کردن کتابا

تقھ ای بھ در خورد قبل اینکھ بتونم کتابارو داخل کیف بزار حسام اومد تو اتاق پاشدم روبھ روش ایستادم

_سلام حناخانوم منو نمیبینی خوشحالی

_سلام کی برگشتی

_ھمین الان اومدم نامزدمو ببینم

_خوش اومدی بشین

قلبم مثلھ گنجیشگ میزد میترسیدم الانھ کھ کتابامو پاره کنھ خیلی اروم بھ کتابا اشاره کرد _شروع کردی با تتھ پتھ گفتم

_ا .. اره .. دارم میخونم دیگھ

_پس نمره ھات خوب بوده

دھنم باز موند نمیدونستم چی جوابشو بدم

_خب نھ ولی دارم پاسشون میکنم

_گفتھ بودم اگھ خوب نبودن نباید بری یادتھ

کارنامتو بده

_خب خب حالا کھ شروع کردم دیگھ کارنامھ بھ چ دردت میخوره

_حرفی ندارم ولی عادت ندادم حرفم دوبار تکرار بشھ کارنامتو بده

داشتم از ترس زھر ترک میشدم فھمیدم نمیتونم کاری بکنم ناچارا کارنامھ رو از تو کیفم در اوروم و با دستایھ لرزون بھ روش گرفتم  یکم کھ بھ کارنامھ نگاه کرد گفت _بھ بـھ چھ نمره ھایھ خوبی

سرشو بالا اوردو نگاھی بھم انداختو دوباره گفت _خودت تنھایی اوردیشون یا کسی کمکت کرد

_مسخره میکنی

_دختر این چ نمره ھایھ درسایھ دیگتم میفتادی بیشتر شرف داشت

_خب مریض بودم واسھ امتحانا نرفتم

_پس این مژگان چی میگفت

_میگفت کھ ھمش تو مدرسھ جایزه میگیری مکھ اینکھ بھ کمترین نمره ھا جایزه بدن مژگان ھم مدرسھ ایم بودو دختر ھاجر   _نمیدونستم مژگان واست خبر چینی میکنھ

_خودم ازش پرسیدم ببینم درسات چطوره

_حالا کھ چی

_ھیچی مدرسھ بی مدرسھ با عحز نالیدم خواھش میکنم

_حنا فقط وقتتو تلف میکنی اگھ نمره ھات خوب بودن خودم نوکرت  میبردمت و میاوردمت

ولی الان بشینی بھ زندگیمون برسی خیلی بھتره

_خواستی واسھ عروسیت دوستاتو دعوت کن تا تو عروسیت باشن  کتابارو بھم ریختمو با حالت قھر از اتاق خارج شدم

چن دیقھ بعد حسامم از اتاق اومد بیرونو از مامان خداحافظی کرد ھمینکھ رفت صدایھ مامان دراومد

_باز چی کردی پسره بیجاره نرسیده رفت

_میگھ نمیزاره برم مدرسھ

_مگھ تو نگفتی کھ اجازه رو صادر کرده

_خ خب اون گفت اگھ نمره ھام خوب بودن میزاره برم الان چندتا درسو افتادم میگھ ارزش نداره وقتتو تلف کنی

_خب مادرجان راست میگھ

_مامان توروخدا شماھا چرا دارین بامن اینجوری میکنین توروخدا مامان من نرم مدرسھ دیونھ میشم

از دوستام دور بشم دیونھ میشم حداقل اینو ازم نگیرین

_دخترم چھ کاری از من برمیاد شب بھ بابات میگم با حسام حرف بزنھ

_توروخدا مامان بابارو راصی کن

رفتم اتاقم داشتم با حسرت بھ کتابام دست میکشیدم  مطمن بودم دیگھ لمسشون نمیکنم

گریم دوباره شروع شد انقد گریھ کردم و از خدا کمک خواستم تا خستھ شدم وقت شام بود مامان سر سفره گفت _سعید خان میخوام چیزی بگم بابا گفت بگو خانم

_حسام میگھ نمیزاره حنا درسشو  ادامھ بده

_چرا مگھ خودش نگفتھ بود کھ میزاره

_انگار واس حنا شرط گزاشتھ کھ وقتی میزاره ببینھ نمره ھاش خوبھ الانم کھ نمره ھایھ حنارو میبینھ میگھ نھ

_خب پس ھرچی شوھرش بگھ

_نمیشھ بھش بگی بزاره امسال رو پاس کنھ

_خانم اگھ از امروز این دختر از حرف شوھرش سرپیچی کنھ و ما دخالت کنیم دیگھ ایندش چی میشھ مامان ساکت شد

خودم جرئتمو جمع کردمو گفتم

_ولی بابا من میخوام نزاشت حرفمو ادامھ بدم

_بس کن دختر  ھرچی شوھرت میگھ ھمونھ ساکت شدم  چی میگفتم

ھمھ برام شمشیر از رو بستھ بودن

وقتی مامان بابایھ خودم اینجوری سرکوبم میکردن از حسام چھ انتظاری داشتم .

یھ ھفتھ گذشت حسام ھر روز با بھانھ و بی بھانھ می اومد  دوست نداشتم حتی صداشم بشنوم ولی اون سرتق تر از این حرفا بود یھ بار گفت چیشد مدرسھ کھ نرفتی با حرص گفتم نخیر

بھ چھرش دقیق شدم و گفتم الھی خدا جوابتو بده

واینستادم حرفی بزنھ رفتم اتاقم از اون روز بھ بعدش ھر روز سر صحبتو حتی در حد دوکلمھ باھام باز میکرد

مامان باھاجرو مریم رفتن خونھ حسامو با جھزیھ من چیدن ھمراشون نرفتم

کیھ کھ بره قبر خودشو بچینھ

ھاجر بھ مامانم گفتھ بود کھ برم لباسامو کھ مامان داده بود اون واسم بدوزه رو امتحان کنم ببینم اندازس یا نھ  با مامان رفتیم خونش

وقتی لباس عروسی رو پوشیدم دو دور  دور خودم میتونستم بپیچمش انقد کھ گشاد بود

ھاجر گفت

_دختر تو ده روز پیش اینجا بودی اندازتو گرفتم چرا انقد لاغر شدی  سرمو زیر انداختم ھیچی برا گفتن نداشتم میگفتم داداشت زندگیمو سیاه کرد میگفتم نمیخوام باھاش ازدواج کنم میگفتم بابام مجبورم کرد

میگفتم مامانم ھم دست بابام شدم نابودم کنھ میگفتم دارم مجبور بھ تحمل اغوش اجباری میشم چی میگفتم سکوت کردم

سکوت کردم تا ھمھ دردام تو درونم زنده بھ گور شن سکوت کردم تا ھمھ امیدو ارزوم سرکوب شن سکوت کردم کھ خدا صداش دربیاد خدا از دلم اگاه بود منو دلم حرفی نمیزدیم کسی مارو درک نمیکرد  سکوتمو کھ دید گفت

_لباستو دربیار دوباره تنگ کنم خیلی گشاده اینطوری عیب و ایرادش معلوم نیست لباسو دراوردم و دادم دستش

بھ مامان نگا کردم داشت با غم نگام میکرد  یعنی از اب شدن من ناراحت نبود

یاناراحت بودو بھ قول خودش اینده روشنی رو برام می دید  چرا نمیگفت امروزم سیاه شده چرا نجاتم نمیداد

چرا نشستھ دست رو دست گزاشتھ و داره برا مجلس ترحیم دخترش تلاش میکنھ چرا نمیگھ سیاھی امروزم رو اینده و فردام سایھ میندازه د خدا کجایی بیا ببین دلم داره از غصھ میترکھ د خدا بیا ازم دفاع کن بیا دلمو شاد کن

کار ھاجرخانومم تموم شدو با مامان ازش خداحافظی کردیمو رفتیم خونھ دوروز قبل عروسیھ خودم عروسیھ ناصر سمانھ بود

حسام نزاشت برم ارایشگاه گفت ارایش میخوای چیکار خودت این ھمھ خشکلی  تو عروسی چند بار متوجھ نگاه محسن رو خودم میشدم

از وقتی اسم حسام روم افتاده بود دروبرم نمیپلکید حتی سر راه مدرسھ ھم نمیدمش حسام ھم  متوجھ نگاه محسن شده بودو خودشو بیشتر بھم نزدیک و دستمو تو دستش گرفت

حالم داشت بھم میخورد ھرچی تلاش میکردم دستمو از دستش دربیارم بی فایده بود اومد زیر گوشم گفت

_انقد تقلا نکن محالھ بزارم دستتو دربیاری تازه دارم لمست میکنم از شرم داشتم اب میشدم  سرمو زیر انداختم

یکم کھ گزشت حالم نرمال شد بھ عروسو داماد نگار کردم کھ وسط حیاط کوچیک داشتن میرقصیدن رویھ لبایھ ھردوشون خنده بود

با اینکھ مراسم انچنانی نداشتن با اینکھ لباس ھایھ خشکلی تنشون نبود ولی خوشحال بودن دلشون شاد بود بھ سمانھ غبطھ خوردم کاش منم شاد بودم  کاش منم بھ عشقم میرسیدم  کاش…

ای کاشھام شروع شده بود کھ حسام دستمو کشید

_ارم بابا کجا

_دیدم بھ رقص خیره شدی گفتم بیایم ماھم برقصیم مگھ من میزارم حسرت تو دلت جوونھ کنھ  عشقم

ناچارا باھاش ھمراه شدم نگاه ھمھ بھ ما بود  بعضی ھا با خوشحالی نگامون میکردن بعضی ھا با محبت بعضی ھا با حسرت بعضی ھا با نفرت صدایھ چند نفرشونو شنیدم

یکی گفت تورو خدا شانس دختر مردمو باش پسره عین دستھ گل میمونھ دختره محلشم نمیزاره یکی دیگم گفت نگا توروخدا انگار اومده مراسم عزا اخھ ادم کنار حسام اینجوری ناراحتھ نگا چھ خشکلھ

سرمو برگردوندم ببینم کی بود اینجوری داشت از حرص میترکید

دیدم دختر عمھ مامانمھ ھمون کھ تو نامزدیھ سمانھ ھی خودشو بھ محسن میچسپوند ھم تو نامزدی سوختھ بود کھ محسن ھی دوربر من بود ھم امشب چن تاییم گفتن کھ نگاه چقد بھم میان چقد خشکلن  حوصلم سر رفتھ بود بھ حسام گفتم

_بریم بشینیم خستم

حسام دستمو رھا نکردو رفتیم نشستیم رو صندلیامون

ساعت نزدیک یازده بود کھ بارون گرفتو مراسم رو بھم زد مجبورشدیم برگردیم زود خوابیدم فرداشب حنا بندون خودم بود .

صبح زود بیدار شدمو رفتم پیش مریم کھ ابروھامو اصلاح کنھ حسام گفتھ بود برم پیش خواھرش دوست نداشت برم ارایگشاھایھ دیگھ وقتیم کھ مخالفت کردم بازم اون برنده شدو گفت ھمین کھ گفتم دوست ندارم زنم بره جایی دیگھ دلیل مخالفتشو نفھمیدم .

وقتی تو اینھ بھ خودم نگا کردم تعجب کردم انقد تغیر کرده بودم کھ دھنم باز شده بود موھام رنگش یکم تیره تر شده بود  ابروھام ھشتی و قھوه ای  صورتم سفید شده بود

انقد خشکل شده بودم دلم نمی اومد از اینھ چشم بردارم  وقتی حسام اومد دنبالم چن دیقھ محو صورتم شد گفت

_میدونستم سلیقم حرف نداره من خشکل بودم اون بھ سلیقش مینازید گفتم

_من خشکلم تو بھ سلیقت مینازی

_بھ بھ میبینم زبون باز کردی

راست میگفت ھیچ وقت باھاش بیشتر از سلام و علیک و دعوا حرفی نزده بودم

جلوش راه افتادم اونم دنبالم اومد

وقتی رسیدیم دم در پاھام سست شد از حرکت ایستادم توان نداشتم جلو برم عمو شھاب با بابا جلو در ایستاده بود  وقتی حسام جلو رفت منم مجبور شدم برم حسام با عمو دست دادو عمو تبریک گفت

_سلام عمو خوش اومدین

_سلام عروس خانم ماشا ماشا چھ خشکل شدی دخترم با گفتن عروس خانم بغض گلومو گرفت زود رفتم خونھ ھمین کھ وارد ھال شدم زن عمو و لیلا و صحرو دیدم

با زن عمو سلام احوالپرسی کردم نتونستم خودمو نگھ دارم زود رفتم اتاقم و بغضم شکست

شروع کردم بھ گریھ کردن  لیلا و صحر اومدن اتاق وقتی دیدن اینجوری شروع کردم بھ گریھ کردن اونام کنارم نشستنو گریھ کردن چن دقیقھ گذشت کھ اروم شدم  دستشونو تو دستم گرفتم

_توروخدا شرمنده دست خودم نبود لیلا گفت

_این چھ حرفیھ عزیز دلم میدونم خودتو ناراحت نکن با دست رو صورتم کشید

_چھ خشکل شدی حنا خوش بھ حال حسام  صحر گفت

_بیچاره داداشم لیلا بھش توپید

_بس کن صحر ھمھ چی تموم شد این حرفا دیگھ فایده ای نداره سوالی کھ تو ذھنم بودو بھ زبون اوردم _لیلا حال محمد چطوره

لیلا اھی کشیدو گفت

_وقتی ماجرا رو فھمید برگشت ابرکوه و با مامان دعوا راه انداخت

اخھ قرار بود شب سیزده مامان انگشتر دستت کنھ مامان با لجبازی اون شب انگشترو دستت نکرد

چند روز عین دیونھ ھا شده بود نھ خواب داشت نھ خوراک بابا ھم بھ وضعش شک کرده بود

محمد گفت برمیگرده شیرازو دیگھ طاقت نداره بمونھ تحمل این درد واسش سختھ  _چرا کاری نکرد لیلا میدونی چقد منتظرش بودم من نمیتونستم کاری کنم اون چی

_حنا نمیشد

_چرا

_وقتی محمد فھمید کھ کل فامیل فھمیده بود اسم و حسام ورد زبون ھمھ بود دیگھ نمیشد کاری کرد

محمد گفت بھت بگم الھی خوشبخت بشی گفت بگم کھ بری دنبال زندگی خودت _لیلا زندگیھ من محمده بیفتم دنبالش

_حنا محمد دیگھ تورو نمیخواد

با حرفش مغزم منحمد شد یعنی چی منو نمیخواد _چی میگی لیلا

_محمد گفت کسی کھ نتونھ حرفشو نزنھ بھ درد زندگی نمیخوره با دست سرمو گرفتم داشتم سکتھ میزدم یعنی چی  _من چقد بھش گفتم کاری کنھ حالا جواب من این بود

_حنا فراموشش کن تو الان داری ازدواج میکنی امشب حنا بندونتھ  قلبم بد جور درد میکرد

بلند شدمو دفتری کھ محمد بھم کادو داده بودو ھر روز خاطراتمو توش مینوشتم رو از تو کمدم در اوردم

ھر وقت ناراحت بودم شعر مینوشتم شروع کردم بھ نوشتن

(دلم میخواھد کاغذ بردارم بچسپانم رویھ دیوار این شھر بنویسم عشق من سالھاست ازخانھ رفتھ است و ھنوز برنگشتھ است

اگر کھ کسی پیداش کرد باشد مال خودش از اول ھم مال من نبود)

گریم بند نمییومد چشام سیل درداش روونھ شده بود و بھ اسونی تمومی نداشت

خودکارو برداشتم و شروع کردم بھ دوباره نوشتن

(امشب ک تمام شبھایھ دیگھ عمرم بدون قلبم زندگی خواھم کرد  من فقط تنم دراختیار حسام قرار میگیره اونم بھ اجبار  قلبمو لھ میکنم کھ دیگھ برایھ کسی نتپھ)

بھم شک عصبی وارد شد لیلا بغلم کردو گفت

_حنا توروخدا بسھ

توروخدا با خودت اینکارو نکن

داری چیکار میکنی بسھ دیگھ دختر جونت داره درمیره با یاد اوری حرف محمد اتیش میگرفتم گفتھ من بدردش نمیخورم لیلا گفت اون دیگھ منو نمیخواد

_لیلا قلبم اتیش گرفتھ نمیتونم بخدا نمیتونم

لیلا دفترو بده بھ محمد میخوام یادگاری از من اینو نگھ داره  _حنا حال اونم از تو بدتره

_لیلا فقط بھش بگو حقم نبود دفترو بده بھش بدونھ چقد تلاش کردم من دیگھ از محمد گزشتم قول میدم بھش فکر نکنم

ولی این فکر کھ من بدردش نمیخورم داره ازارم میده لیلا دارم جون میدم لیلا دوباره تو اغوشم کشید

_باش میدم بھش بخدا میدم تو فقط اروم باش یکم کھ اروم شدم از بغل لیلا اومدم بیرون

لیلا ھم واس نھار رفت بیرون ولی من نرفتم تو اتاق موندم باید تکلیف احساسم مشخص میشد

بھ ھمین راحتی محمد گفتھ بود بدردش نمیخورم گفتھ بود کھ نتونستم حرفمو بزنم

بدجور خورد شده بودم انقد گریھ کردم کھ تو خودم مچالھ شدمو افتادم رو زمین نزدیکایھ ساعت چھار بود کھ لیلا اومد تو اتاق وقتی حال زارمو دید با ناخونش رو صورتش کشید

_حنا با خودت چیکار کردی

_حنا تورو خدا بسھ چرا داری اینجوری میکنی

_لیلا برو اون دفترو بیار

_حنا

نزاشتم حرفی بزنھ

_لیلا فقط برو اون دفترو بیار

_باش فقط بگو واس چی میخوایش

_نمیخوام بدی بھش نمیخوام بیشتر از این خورد بشم نمیخوام نمیخوام

_باشھ باش الان میارمش

لیلا رفت بیرون دو دیقھ بعدش با دفتر برگشت از جام بلند شدمو دفترو ازش گرفتم

رفتم بیرون تو اشپزخونھ رفتم کبریتو برداشتمو با دو از ھال رفتم حیاط لیلا ھم با نگرانی دنبالم می اومد

رفتم حیاط و تو باغچھ با عصبانیت دفترو پر پر کردم  خواطراتمو عشقمو دردمو اشکامو رازھامو حس ھامو ھمشونو پر پر کردم

ھمھ زنجیر ھایھ احساسو پاره کردم

یھ تیکھ از ورقھ ھارو برداشتمو با کبریت یھ گوششو اتیش زدمو انداختم رو بقیھ ورقھ ھا

ھمھ بھ دنبالم اومده بودن بیرون  ھمھ دیدن چھ جوری اتیش زدم چھ جوری اتیش گرفتم

لیلا سعی داشت بلندم کنھ ولی من عین دیونھ ھا گریھ میکردمو با دست تو سرم میزدم قلبم اتیش گرفتھ بود

مامان اومد جلو با ناخونش صورتشو خراش میداد  _پاشو دخترم پاشو داری چیکار میکنی

_مــــــــــامــــــــــان

_جانم دخترم توروخدا بسھ با خودت اینجوری نکن

_مامان قلبم اتیش گرفتھ دارم جون میدم

_میدونم دخترم پاشو بریم تو الان ھمھ متوجھ میشن بابات بفھمھ بد میشھ

_مامان راحت شدین تو و بابا راحت شدین بھ خاک سیاه منو نشونیدین راحت شدین صدایھ گریھ لیلا و صحرم بلند شده بود

_شرمندتم دخترم

مامان ازم دور شد لیلا اومد جلو چن دیقھ بعدش کمکم کرد رفتم تو اتاقم سرم از درد داشت منفجر میشد پشت گردنم سنگین شده بودو چشام میسوخت لیلا کمکم کرد اماده بشم ھر ان ممکن بود خونواده حسام سر برسن  یھ لباس قرمز دامنی پف پفی تنم کردن

صحرم یکم با وسایل ارایش خودش رو صورتم نقاشی کرد موھامو جمع کردنو یھ شال نازک قرمز انداختن رو سرم عین یھ مرده بھشون خیره شده بودمو حرکاتشونو زیر نظر داشتم ھم لیلا ھم صحر با اشکو اه امادم کردن و خودشون رفتن بیرون .

چند دقیقھ گزشت کھ صدایھ احوالپرسی بھ ھوا رفت  فھمیدم کھ مھمونا اومدن ولی نرفتم بیرون دوست نداشتم برم با خوشحالیشون رو بھ رو بشم

یھ دفعھ در بازشدو ھلھلھ برپا شد ھاجرو مریم با مژدگان و چندتا از دخترایھ فامیل ھمراه حسام اومدن تو اتاق  کل کشیدنشون داشت عصبیم میکرد

از جام بلند شدمو رو بھ روشون ایستادم حسام تو چشام خیره شدو با لبخند پھنی گفت _سلام

بھ ارومی جوابشو دادم

_سلام

بقیھ ھم ھمراش اومدن جلو و تک تک صورتمو بوسیدن ھاجرو مریم دستامونو گرفتنو بھ دنبال خودش کشوندن تو ھال

دو تا صندلی وسط ھال گزاشتھ شده بودو با پارچھ قرمز روشو پوشونده بودن  مارو تا اونجا بردنو رو صندلی نشستیم ھمین کھ نشستیم حسام دستمو گرفت کھ زود پس کشیدم  ناراحت شد ولی بھ رویھ خودش نیاورد

ھمھ داشتن با اون کل کشیدناشون دورمون میرقصیدن  از دستشون عصبی بودم

اونا داشتن برایھ بھ  گریھ انداختن من اینجوری شادی میکردن برا بدبخت شدن من برا جدایی منو محمد  حنارو اوردن

حسام اسم منو رو دستش نوشت خودمو زدم بھ گیجیو اسم خودمو رو دستم نوشتم  یھ نگاه بھم انداختو ھیچی نگفت

ھی داشت انگشتاشو تکون میداد انگار قلقلکش می اومد وقتی نگاه خیره منو رو دوستش دید اومد جلو گوشم گفت

_از بویھ حنا حالم بد میشھ الانم دستم مور مور میشھ بیا بریم بشورمش _خب خودت برو

_نمیشھ کھ عروس دادماد از ھم جدا بشن زشتھ باز کلمھ عروس اومد

باز خنجر تو قلبم فرو کردن

بلند شدم  و گفتم _باشھ بریم زیر گوشم گفت

_از بویھ این حنا حالم بھم میخوره ھا وگرنھ برابویھ  این یکی حنا جونمم میدم عرق شرم رو پیشونیم نشست این چھ حرفی بود بیحیا زد رفتیم اشپزخونھ و دستامونو شستیم  وقتی داشتیم میرفتیم بیرون صدام زد _حنـا

برگشتم طرفش

_بلھ

اومد جلو و با دو دستش صورتمو قاب گرفت پیشونیمو بوسید

از گرمایھ لباش پیشونیم وز وز میکرد پاھام داشت میلرزید گفت _چرا چشمات قرمزه گریھ کردی ھان سرمو انداختم پایین دستمو تو دستاش گرفت  _مگھ میخوام ببرمت زندون دارم میبرمت خونم  خانم خونم میشی ملکھ دلم میشی

نمیخوام ھیچ وقت این اشکارو بریزی ھیچ وقت

نزاشت من حرفی بزنم دستمو کشیدو دوباره رفتیم رو صندلیا نشستیم حوصلم سر رفتھ بود دوست داشتم بخوابم انگار خستھ بودم

حسام دستمو گرفتھ بودو ول نمیکرد داشتم کلافھ میشدم  حسام زیر گوشم

_گفت ما بریم دیگھ باید استراحت کنیم

_باشھ

وقتی رفتن رفتم حموم وقتی اومدم بیرون بابام صدام زد رفتم اتاقش _بلھ بابا

با دست اشاره کرد بھ کنارخودش

_بیا امشبو اینجا بخواب

با اینکھ ازشون دلخور بودم ولی اخرین شبی بود کھ کنارشون بودم گفتم _چشم

رفتم کنارشون دراز کشیدم

ولی خواب از چشام فراری شده بود  فکرو خیال ھجوم اورده بودن تو سرم  فکر اینکھ فرداشب میرفتم پیش حسام رعشھ بھ بدنم مینداخت فکر اینکھ لمسم کنھ  داشت دیونم میکرد

ترسم انقد زیاد بود کھ انگار تو برف بودم چند باری از شدت ترس میگفتم الانھ سکتھ کنم

سرم بدجور درد میکرد گردنم سنگین شده بود

نمیدونم کی چشام از خستگی بھ خواب رفتن  با حالت عجیبی از خواب بیدار شدم

سر جام نشستم دھنم تلخ شده بود یھ دفعھ حس کردم کل دل و رودم اومد تو دھنم با سرعت از اتاق خارج شدمو رفتم تو حموم درو بستم

عق میزدم حس میکردم دارم معدمو بالا میارم شکمم خالی بود دو روز بود ھیچی نخورده بودم

دکتر بھم گفتھ بود مال قرص پیشگیریھ چون دیشب غذا نخورده قرص خورده بودم معدم اینجوری شده بود مامان ھی داشت صدام میکرد

نیم ساعتی تو حموم موندم انقد عق زدم کھ از حال رفتم با حال نزار رفتم سمت درو بازش کردم مامان با نگرانی چشم بھ در دوختھ بود زن عمو ھم با پوزخند ھمینکھ در باز شد گفت

_چیشد دختر

_ھیچی وقتی استرس میگیرم اینجوری میشم

_از بس خوشحالی

داشت بھم تیکھ مینداخت من اگھ حالو روزم این بود مسببش اون بود ھیچی نگفتم رو کردم بھ مامانو گفتم _حالم خوبخ نگران نباش مامان گفت

_الحمد دخترم بیا صبحونتو بخور با دخترا برین ارایشگاه یھ لحظھ از فکر عروسی خارج شده بودم دوباره یادم افتاد اھی کشیمو گفتم باشھ بریم.

نتونستم ھیچی بخورم جز یھ لیوان شیر

با لیلا و صحر اماده شدیم و رفتیم ارایشگاه مریم واس عروسیمم اون منو ارایش میکرد حسام دوباره گفتھ بود نرم جایی دیگھ.

وقتی تو اینھ بھ خودم نگا کردم تعجب کردم ارایشم خیلی زننده و جیغ بود خط چشمی باریک واسم کشیده بود گونھ ھام قرمز لبام ماتیک قرمز جیغ

موھامو فر کرده بودو با سنجاق جمع کرده بود و رو سنجاق تور زده بود لباسام سفید شیری بود و سر استیناش پف داشت از ارایشم اصلا خوشم نمی اومد ولی ھیچی نگفتم یکی از شاگردایھ مریم گفت

_شیرینی بدین اقا دوماد اومد

وقتی دختره گفت بھ وضوح ھمھ دیدن چجوری لرزیدم  مرین اومد جلو یکم با تورم ور رفتو گفت _برو کھ داداشم دیونھ شده از دوریت

پاھام نا نداشت برم ھر ثانیھ از خدا میخواستم منو بکشھ راحت شم نمیخواستم دستش بھ دستم برسھ نمیخواستم مال اون شم

مریم وقتی دید سرجام خشک شدم دستمو گرفتو باھم می رفتیم جلو  عرق سرد رو کمرم نشستھ بود قلبم بی حس شده بود پاھامو بھ زور دنبال خودم میکشوندم  کم اورده بودم

یھ نفس عمیق کشیدمو از خدا خواستم صلاحم ھرچیھ اونو تو دلم بزاره حتی اگھ صلاح و ارامشم با حسامھ راضیم بھ رضاش

پاھام جون گرفت حس سبکی داشتم حس میکردم باری از رو شونم  برداشتھ شده کھ ھمھ چیو دست خدا سپردم

چادرمو سر کردمو با پاھایی کھ از استرس میلرزید رفتم بیرون

سرمو زیر انداختھ بودم یھ جفت کفش سفید چرمی رو دیدم بھ دنبالش بھ دستھ گل سفید کھ با ربان قرمز ترئین شده بود جلو صورتم قرار گرفت گلو گرفتم

یھ صدا اومد کھ گفت

_برو کنارش دستشو بگیر و اروم اروم جلو بیاین  فھمیدم فیلم برداره

اومد کنارم دستمو اروم تو دستش گرفت

دستش گرم بود یھ دفعھ فشار دستاش تند شد و دستما جوری گرفتھ بود کھ انگار میخوام فرار کنم

اروم اروم رفتیم از سالن بیرون

ماشینو دیدم کھ با گل سفیدو قرمز تزئین شده بود

یھ دفعھ دستمو رھا کردو رفت سمت راننده و درشو باز کرد تعجب کردم یعنی میخواست خودش رانندگی کنھ ھیچ وقت ھمچین چیزی ندیده بودم

وقتی تعجبمو دید با قدم ھایھ بزرگ خودشو بھم رسوند گفت

_ای وای شرمنده خانمم حواسم نبود  درو برام باز کرد

بھ چھرش دقیق شدم خوشحالی از ھفت کیلو متری داد میزد

بھ چھرش دقیق شدم بھ قیافش

یھ کت شلوار شیری پوشیده بود با پیرھن سفید وقتی دید دارم نگاش میکنم گفت

_خانمم اونجوری با اون چشا نگام نکن دیونھ میشما

از لفظ خانمم حالم خراب شد صدایھ محمد کھ میگفت خانمم تو  گوشم صدا داد ھربار دلم غنج میرفت ولی الان حالم بد شد  زود بغضمو قورت دادمو سوار شدم وقتی اونم نشست تو ماشین گفت _چقد خشکل شدی حنایھ من

وای خدا این چرا اینو بمن میگھ اینا فقط مال محمد بود فقط خدا بھ دادم برس تو دلم نالیدم ولی سکوت کردم

_خواستم خودم رانندگی کنم نمیخواستم مزاحم داشتھ باشیم بازم سکوت _چرا ھیچی نمیگی بازم سکوت

وقتی دید حرفی نمیزنم اونم دیگھ حرفی نزد با ایستادن ماشین سرمو بلند کردم

دوبرمون باغ و سرسبزی بود زبون باز کردم _اینجا کجاست

_فیلم بردار گفت بیایم اینجا عکس بندازیم کھ کیفیتش خوب باشھ حالم بھم خورد چھ دل خوشی داشتن اینا از ماشین پیاده شدو اومد سمت من درو باز کرد

دستشو جلو اورد کھ دستمو بگیره  بھش اھمیتی ندادمو خودم پیاده شدم فیلم بردار جلومون راه میرفت

بھمون میگفت چطوری حرکت کنیم چھ جوری قدم برداریم چھ جوری بخندیم چھ جوری حرف بزنیم

دیگھ کلافم کرده بود  اعصاب واسم نزاشت

سرجام از حرکت ایستادم حسام برگشت طرفمو وقتی دید ایستادم گفت _چیشده

_خستمون کرد اح این بازیا چیھ

حسام خنده قشنگی کردو رو بھ فیلم بردار گعت

_خانمم خستھ شده اینجا وای میستیم خجالت کشیدم اینو بھ فیلم برداره گفت سرمو زیر انداختم  صدایھ خنده حسام اومد

_باز کھ سرت رفت تو یقت کھ

یھ سوال بود خیلی ذھنمو درگیر کرده بود ھی با خودم کلنجار میرفتم بپرسم یا نھ دلو زدم بھ دریا ک گفتم

_حسام تو برایھ چی اومدی سراغ من  چرا منو واس ازدواج انتخاب کردی

_ماکھ ھیچ وقت ھم دیگھ رو ندیده بودیم

_تو منو ندیده بودی من تورو دیده بودم چشام از تعجب گرد شد ادامھ داد

_سھ سال پیش مادرت یھ پارچھ داده بود خواھرم واسش بدوزه یھ روز کھ اومدم لباسو تحویل مامانت بدم تو درو باز کردی و نایلونو ازم گرفتی  اون موقع ھم سرت تو یقت بودو منو ندیدی ھمون موقع دلم لرزید حنا ھمون موقع جذب حجبو حیات شدم

بھ بابام اینا گفتم بیان خواستگاری ولی گفتن تو بچھ ای و قبول نمیکنی صدایھ فیلم بردار نزاشت ادامھ بده

_بسھ دیگھ راه بیفتین بھ جلو و اروم قدم بردارید داشتم از حرصش دیونھ میشدم

چپ میرفت میگفت اروم قدم بردارین راست میرفت میگفت اروم قدم بردارین

حسام خواست دستمو بگیره کھ بلندیھ لباسمو بھونھ کردم.

سوار ماشین شدیمو حسام ماشینو روشن کرد  خیلی عصبی بودم رو بھش گفتم

_خب بعدش

حسام نتونست جلو خندشو بگیره با صدا خندیدو گفت _میبینم بالاخره در موردم کنجکاو شدی

_بگو دیگھ

_خب گذشتو گذشت تا عروسیھ ناصر کل خانوادم مبدونستن من تورو میخوام اومدن گفتن کھ  محسن  چھ جوری دوبرت میپلکلیده و توھم محلش نمیزاشتی خوشحال شدم ولی مژگان گفت کھ یکی دیگھ رو میخوای گفت کھ ھر روز محسن سر راھت تو مدرسس مسمم تر شدم بھ دستت بیارم بھ ھر قیمتی کھ شده

از مریم شنیدم کھ تو سیزده مھمون عمو اینات بودی

حس کردم اونام تودو تو ذھنشون دارن ترسیدم بھ مامانم گفتم بازم مخالفت کردن وقتی دیدم اون شب محسن اینارو دعوت کردین دیگھ زدم بھ سیم اخر گفتم یا واسم میرین خواستگاری یا باھاتون برنمیگردم شھرستان این شد اومدی

با خنده ھم بھش اضافھ کرد

_باباتم از خدا خواستھ قبول کرد

_برات مھم نبود من تورودوست نداشتھ باشم

_حنا مھم بود خیلی ولی تصور ابنکھ تو مال یکی دیگھ بشی نابودم میکرد قسم خورده بودم بھ جونت کھ بدستت بیارم.

از دوست داشتن خودم مطمن بودم کاری میکردم عاشقم بشی نمیتونستم دست نگھ دارم رقیبام ببرننت گفتم پیش خودم باشی بھتره

بھ فکر رفتم ھھ عاشقش بشم چقد خودخواه بوده

ولی اون تلاش کرد بھ دستم بیاره اخ محمد اخ کجایی سکوت کردم تا رسیدن بھ تالار حرفی نزدیم

وقتی رسیدیم ھمھ دوربرمون رو گرفتھ بودن و نقل و سکتھ بھمون میپاشیدن مادر شوھرم با اسپند بھ اسقبالمون اومدو ھردومونو بوسید

وقتی رفتیم تو تالار رفتیم اتاق عقد

دنبال نگار میگشتم قبل رفتنم بھش گفتھ بودم اگھ محمد زنگ زد بھش بگھ بیاد من باھاش میرم

ھرچی دنبالش گشتم پیداش نکردم  رو صندلیا نشستیم  چند دقیقھ بعد عاقد اومد

لیلا و صحر ھر دوشون تورو رو سرم نگھ داشتھ بودن و مژگان قند میسایید عاقد شروع کرده بود بھ قران خوندن تو دلم ھی از خدا ارامش میخواستم

قلبم بد جور میزد حالم اصلا خوب نبور ھر لحظھ میگفتم الانھ کھ پس بیفتم  چشامو دوباره چرخوندم ولی بازم نگارو پیدا نکردم عاقد قران رو بستو شروع کرد بھ خوندن خطبھ

خانم حنایھ صبحانی ایا بھ بنده وکالت میدھید شمارا بھ مھریھ مشخصھ شش ملیون وجھ نقد و چھارده سکھ و یک جلد کلام ﷲ مجید بھ عقد اقایھ حسام صفدری دربیاورم  ایا بنده وکیلم

خدا خدا بھ دادم برس خدا زبونم قفل کرده صدایھ مژگان بلند شد _عروس رفتھ گل بچینھ

نگارو پیدا کردم کنار مامان بود با التماس نگاش کردم  انگار از چشمام خوند چی میخوام

سر بھ علامت نھ تکون دادو سرشو تو چادر مامان قایم کرد

بغض گلومو فشار دادم سرمو انداختم زیر کسی اشک وحشیھ وداع عشقمو نبینھ _عروس رفتھ گلاب بیاره

_عروس خانم برا بار سوم ایا بھ بنده اجازه میدھید شمارا بھ مھریھ مشخصھ بھ عقد اقایھ صفدری دربیاورم

ھمین کھ حرف عاقد تموم شد یھ جعبھ سفید مخملی رو قران قرار گرفت سرمو بلند کردم حسام بھم نگاه میکرد گفت

_اینم زیرلفظیت زود باش بلھ رو بده دیگھ سکتھ کردم

بھش خیره شدم چقد خوب بود واقعا از محمد خیلی سرتر بود چقدر بی تابم بود چقدر منو میخواست محمد گفتھ بود بھ دردش نمیخورم  بازم بغضمو قورت دادمو سرمو انداختم پایین _با اجازه مامان بابام

_بـلھ

دیگھ ھمھ چی تموم شد

دیگھ نباید بھ محمد فکر کنمدیگھ نباید اسمشو بیارم دیگھ محمد مال من نیست دیگھ گناھھ

دیگھ زن یکی دیگھ شدم

دیگھ کسی نیست براش نامھ بنویسم دیگھ کسی نیست قلبم براش بزنھ دیگھ کسی نیست منتظر زنگش باشم محمد چرا نیومدی چرا تنھام گزاشتی

چرا نجاتم ندادی چرا تو دریایھ عشقت رھام کردی چرا چرا چرا

صدایھ دست و کل کل بلند شد

ھر کدوم دونھ دونھ جلو می اومدنو کادو میدادنو ارزویھ خشبختی میکردن بالاخره تموم شدنو از سالن عقد خارج شدیم

اکثرا داشتن میرقصیدن تو جمعشون محسنو دیدم کھ اون وسط خشک شده بودو داشت منو نگاه میکرد

واس منو حسام دو تا صندلی گزاشتھ بودن باھم رفتیم نشستیم

اھنگ لیلا فروھر داشت میخوندو مھمونام میرقصیدن انگار نھ انگار تو دل عروس اتیش برپا شده انگار نھ انگار داره جون میده

(شب شب شورو حالھ یک شبھ مثالھ  عروس میره بھ حجلھ امشب شب وصالھ

عروس ببین کھ دوماد مثال شاخ شمشاد  تو این شب عروسی ازت یھ بوسھ میخواد  عروس باید ببوسھ شاه دومادو  این عاشق رسیده بھ مرادو ھمھ بگین عروس باید ببوسھ یالا مبارکھ عروسیتون ایشا

عروس باید ببوسھ شاه دومادو این عاشق رسیده بھ مرادو ھمھ بگین عروس ببوسھ یالا

مبارکھ عروسیشون ایشا       عروس مثال قرص ماھھ والا از ھمھ خشکلا سره ماشا       دادماد کھ شاه عاشقایھ دنیاست  الھی کھ چش نخوره ایشا   عروس خانم خونھ بخت مبارک نشستنت بھ تاجو تخت مبارک تور سفید غنچھ عقد مبارک  بھ قصر عشق رسیدنت مبارک عروس باید ببوسھ شاه دومادو این عاشق رسیده بھ مرادو ھمھ بگین عروس ببوسھ یالا  مبارکھ عروسیتون ایشا

پوزخند زدم ھھ عروس خانم بھ تاجو تخت نشسنتت مبارک  تو دلم اشوب بود میخواستم جیغ بزنم بگم دارین واس چی شادی میکنین واس بدبختبھ من اخھ واس اتیش گرفتن من واس دل رسواشدم حسام اومد زیر گوشم گفت

_بریم برقصیم

دست خودم نبود بدون اینکھ خودم بخوام صدامو بردم بالا  _نھ حوصلھ ندارم

خیلی ناراحت شد باشھ ای گفتو بھ جمع چشم دوخت  چند دقیقھ گزشت کھ حسام با دست اشاره بھ یکی کرد بعدش بھ پسره با یھ کیک سھ طبقھ سفیدو صورتی برگشت

خیلی تعجب کردم اولین عروسی بود کھ کیک داشت اونم سھ طبقھ و بھ این خشکلی پسره جلو اومدو کیک رو رو میز جلومون گزاشت

شمع کیکا کھ دوتا ح بھ انگلیسی گزاشتھ شده بود رو روشن کردن فیلم بردار گفت کھ اول باھم شمعارو فوت کنیم بعدش کیکو ببریم با حسام شمعارو فوت کردیمو

و چاقو رو بھ دستور فیلم بردار برداشتم بھ حسام گفت دستاشو رو دستم بزاره  حسام با گرمی دستشو رو دستم گزاشت و باھم کیکو بریدم کسایی کھ دور مون بودن کف میزدنو کل میکشیدن

ھاجر اومد جلو رو بھ حسام گفت _چرا نمیاین برقصین حسام گفت _حنا خستس

_خستھ چیھ پاشین ببینم این ملت بھ خاطر شما دوتا میرقصن زشتھ نیاید دست ھردومونو گرفتو با خودش کشید وسط جمعیت ھمھ یھ دفعھ کنار کشیدنو بھ ما نگا میکردنو دست میزدن اھنگ لیلا دوباره گزاشتھ شد حسام با بشکن زدن دورم میچرخید داشتم زیر نگاه ھمھ ذوب میشدم

از حسام حرصم گرفت چرا دھنشو نمیبنده چرا انقد میخنده

زیر نگاشون داشتم تحلیل میرفتم نفسم گرفتھ بود ولی حسام عین خیالشم نبود

اومد جلو و دستامو گرفت و منو چرخوند

دست خواھراشم گرفتو اوردشون وسط کم کم دیگھ ھمھ برگشتن وسطو شروع کردن بھ رقصیدن

خستھ شده بودم ولی حسام ونگار نھ انگار کھ دوساعتھ داره قر میده خدا پدر اشپزو بیامرزه بھ ارکستر اطلاع داده بود کھ شام امادس  ھمھ از بس خستھ شده بودن ھجوم بردن سمت سالن غذاخوری منو حسام اخر سر از ھمھ رفتیم تو

بین راه با چندتا از فامیل دور برخورد کردیم کھ واسمون ارزویھ خشبختی کردن.

وقتی میز غذا رو دیدم کفم برید چھ کرده بودن جوجھ کباب پلو عدس پلو زرشک پلو شیویت پلو سالا دو نوشابھ

انگاری عروسیھ پادشاھا بود ناخوداگاه گفتم

_حسام چھ کردین حسام اومد زیر گوشم گفت _عروسیھ خانم من باید تو سرتاسر جھان تک باشھ دنیارو بھ پات میریزم تا خندتو ببینم

شرمندش شدم سرمو انداختم پایین صدایھ حسام دراومد

_تو کھ باز سرتو انداختی پایین تا من چیزی میگم سرشو واس من میندازه پایبن ھیچی نگفتم دوباره اومد جلو با انگشت چونمو بلند کرد و زمزمھ وارو با چشایی کھ شیطنت ازش میبارید گفت

_امشبم سرتو اینجوری بندازی پایین کلامون میره توھم ھا

حس کردم زیر پام خالی شده و سرم گیج میره انگار رو صورتم اتیش روشن کرده بودن

شکمم درد گرفت  دستمو بھ شکمم کشیدم

باز صدایھ حسام اومدبا خنده گفت

_لا الاه ال ﷲ دختر غذاتو بخور شوخی کردم

غذامونو خوردیمو دوباره رفتیم تو سالن

بعد شام کم کم مھمونا متفرق شدنو فقط فامیل درجھ یک مونده بود

نزدیکایھ ساعت یازده ھمھ سوار ماشین شدیمو راه افتادیم سمت خونھ خودمون  تو ماشین بدجور استرس گرفتھ بودم  پاھام میلرزید دستام سرد سرد بود  صدایھ حسام اومد گفت

_حنا داریم میریم خونھ خودمون ھنوز ھیچ رابطھ نداریمو ھیچ اتفاقی بینمون نیفتاده  بھ جز مسائل زناشویی من دوست دارم ھمسرم ھمراه و ھمیارم باشھ میخوام ھمیشھ باھام صادق باشھ دوست دارم زنم رفیقم باشھ دوستم باشھ نھ فقط یھ زن کھ مثلھ یھ شیئ بھش نگا کنم

ازت خواھش میکنم ھیچ وقت ھیچ چیزی رو ازم پنھون نکن  حرفاشو کھ زد ساکت شد منم گفتم _سعیمو میکنم

_ھمینم خوبھ

وقتی رسیدیم ھمھ جلو در خونھ ایستاده بودن یھ گوسفند ھم دم در بود وقتی از ماشین پیاده شدم یھ مرده کھ گوسفندرو گرفتھ بود اومد جلو و گوسفندو زیر پام سر برید  حسام یھ پنج تومنی رو سرم چرخوندو داد دست مرده یھ پنج تومنی ھم داد بھ من کھ بدمش

با سازو دھل ھمراھیم کردن تو خونھ بازم بزن بکوبشون شروع شده بود

یھ ساعتی گزشت بابا جلو اومد

دستشو بوسیدم بابا ھم تو بغلم گرفت سرمو بھ سینش فشار دادمو اجازه دادم بغضم بشکنھ

صدایھ بابا اروم اومد زیر گوشم گفت

_حنا باباجان نزار دق کنم میدونم بدی کردم درحقت ولی بخاطر خودت بود منو ببخش زندگیتو بساز رو سفیدمون کن

با حرفایھ بابا گریم بیشتر شد بابا پیشونیمو بوسیدو رفت کنار حسام حسام رو ھم بوسیدو گفت

_دخترم دستت امانت بھ تو سپردمش  حسام خم شد دست بابا رو ببوسھ کھ بابا نزاشت دستشو رو چشاش گزاشتو گفت _مثلھ چشام مواظبشم

مامان جلو اومد تو بغلش فرو رفتم شدت ھق ھقم ھمو رو بھ گریھ انداختھ بود مامان زیر گوشم گفت

_مارو ببخش دخترم امیدوارم روزی شادیتو ببینم بابا تحمل نکرد زود رفت بیرون

نگارو نداو امید ھر سھ تاشون با گریھ نکام میکردن با دست بھشون اشاره کردم بیان پیشم رو زمین زانو زدمو ھر سھ تاشونو بغل گرفتم دونھ دونھ از تو اغوشم اومدن بیرون

نگار بھ صورتم چشم دوخت و بریده بریده گفت  _ابجی بخدا من ھمش کنار تلفن بودم ولی ھیشکی نزاشتم حرف بزنھ دوباره تو اغوشش گرفتم

_باشھ خواھرم قربون اشکات برم

این دختر پا بھ پام درد کشیده بود از خودم متنفر شدم

مامان دست بچھ ھارو گرفتو از ھمھ خداحافظی کردن دیگھ با صدا اشک میرختم درد دلم باز شده بود این اشکھا رسوام نمیکردن  اجازه دادم ببارن

لیلاو صحر ھردوشون اومدن جلو چشمایھ ھردوشون از شدت گریھ خون شده بود صحر زیر گوشم گفت گذشتھ رو فراموش کن ایندتو بساز

لیلا ھم گفت بخاطر محمدم کھ شده بھ ارامش برس بزار حس کنھ خشبختی ھمھ رفتھ بودن زنھ فیلم برداره جلو اومد گفت

_وای صورتت داغون شده دخترصورتت سیاه شده  کل ارایشت بھم ریختھ نمیتونیم فیلمو ادامھ بدیمحسام گفت

_سیاه سوختشم قشنگھ  زنھ گفت

_خشبحالت چھ شوھری داری ھیچ وقت پیرت نمیکنھ صدایھ  خود فیلم برداره بلند شد

_نـــــرگس

نرگس با خنده رو برگردوند گفت

_تو باز حسود شدی شوخی کردم شوھر من بھترینھ ھمھ بھ خنده افتادیم

نرگس با شیر پاکن یکم ارایشمو تمیز کرد گفتن کھ دست گلو رو یھ میز بزاریمو فیلم رو تموم کنن

انقد امروز گفتھ بودن اینکارو بکنیم اون کارو بکنیم خستھ شده بودیم

ھمھ رفتن منو حسام تنھا مونده بودیم خیلی میترسیدم   پاھام میلرزید قلبم گرومپ گرومپ میزد دستام شل شل شده بود

حسام گفت میرم حموم خیلی خستم فقط با اب گرم خستگیم در میره  وقتی از اتاق رفت بیرون یھ نفس راحت کشیدم زود رفتم در کمدو باز کردم اه از نھادم بلند شد لباسی تو کمد نبود جز یھ لباس خواب حریر کھ نمیپوشیدیش بھتر بود

لباس خواب بھ شکل کت بود ولی بی استین رو سینش با دو تا بند بستھ میشد  زود موھامو باز کردمو لباسامو دراوردم  و اون لباس خواب رو پوشیدم رفتم دستشویی و صورتمو شستم پریدم تو تخت پتو رو تا گردنم بالا بردم فقط کلم معلوم بود

قلبم تو حلقم میزد دست و پاھام میلرزید  نفس کشیدن برام سخت شده بود حس میکردم صدایھ نفسام شنیده میشد صدایھ بازشدن در اتاق اومدو بستھ شد

چشمامو رو ھم فشار میدادم از ترس داشتم سکتھ میکردم تخت بالا و پایین شدو صداشو شنیدم _حنا خوابیدی خوابت مباد

_اره خیلی

دستشو جلو اوردو خواست پتورو کنار بزنھ کھ تند با دستام گرفتمش گفتم _خوابم میاد ولم کن

_چی چیو ولت کنم شب عروسیمونھ فردا باید بھ یھ ایل جواب بدیم مبخوای بگن حسام مرد نبوده

با التماس تو چشماش زل زدم

از رو تخت بلند شد فکر کردم بیخیالم شد یھ نفس از سر اسودگی کشیدم

چراغارو خاموش کردو دوباره برگشت رو تخت کنارم دراز کشید  اروم اروم اومد جلو و پتو رو کنار زد و خودش اومد زیر پتو  داشتم دیونھ میشدم فقط خدارو صدا میزدم دستشو اورد زیر سرمو  سرمو تو بغلش گرفت

چشامو انقد رو ھم فشار داده بودم کھ دردش اومد با عجز نالیدم  _حسـام

_جــــــــــانم خانمم بریده بریده گفتم

ف..قط زود تمومش کن تو.روخدا

_چرا

_ھیچی نگو فقط زود تمومش کن

_حنا اینجوری کھ نمیشھ درد میکشی باید با عشق باشھ من اینھمھ مبخوامت نمبخوام درد بکشی بھم اجازه بده نوازشت کنم

سرمو تو اغوشش پنھون کردم مثلھ بچھ ای کھ گم شده ک یھ سرپناه پیدا کرده باشھ سکوت کردم ھیچی نگفتم

حسام کھ سکوتمو دید شروع کرد بھ بوسھ زدن رو موھام  گوشم چشام

اومد پایین تر و یھ بوسھ کوچولو زد رو لبام داشتم تو اغوشش مثل بھ گنجیشک زخمی میلرزیدم

شروع کرد بھ بوسیدن لبام نمیتونستم ھمراھیش کنم حالم داشت بھم میخورد  لباشو رو گردنم حرکت میداد

ھیچی نفھمیدم فقط گریھ میکردمو از درد بھ خودم میپیچیدم  چھ ساده دنیایھ دخترونمو دادم بھ کسی کھ حالم ازش بھم میخورد  ھق ھقم بلند شده بود حسام اومد کنارم خواست بغلم کنھ کھ مانع شدم

نمیخواستم دیگھ بھم دست بزنھ ازش متنفر شده بودم اومد کنارم دراز کشید گفت  _خوبی اگھ درد داری بریم بیمارستان

_طبیعیھ خوب میشم

پشتمو کردم بھشو بی صدا گریھ کردم  نفھمیدم کی خوابم برد

با درد شدیدی زیر شکمم بیدار شدم خواستم بلند شم کمرم تیر کشید  چرخیدم بھ پشتم نگا کردم ببینم حسام ھست ولی نبود

ھرجوری بود از جام بلند شدم ولی وقتی بلند شدم از تعجب نمیدونستم چیکار کنم کل بدنم تو خون بود

لنگ لنگون راه افتادم سمت حموم

یھ دوش اب گرم گرفتمو اومدم بیرون خواستم لباس بپوشم فھمیدم لباس ندارم  اروم اروم رفتم سمت تلفن

شماره خونھ بابارو گرفتم بعد چند بوق صدایھ لیلا تو گوشی پیچید _الو

_الو سلام لیلا

_وای حنا تویی خوبی

_خوبم ممنون مامان اونجاست

_اره اینجاست حنا..

صدایھ گریش اومد

_چیشده لیلا واس چی گریھ مبکنی

_ھیچی الان مامانتو صدا میزنم

_باشھ

صداش اومد کھ گفت زن عمو بیا حناست مامان ھم با فداش بشم فداش بشم الھی اومد _الو دخترم

_سلام مامان

_سلام دخترم حالت خوبھ

_اره مامان جون زنگ زدم ببینم چرا واسم لباس نزاشتیم حسام ھم خونھ نبود بیاد

_اوا خدا مرگم بده یادم نبود حسامم اینجا بود برا دست بوسی اومده بود

_خدا کنھ حالا چیکار کنم

_الان با بابات واست میارم

میخواستم از مامان سوال بپرسم ولی روم نمیشد ھرجوری بود گفتم بھ غیر از اون کسی رو نداشتم

_مامان چیزه خیلی درد دارم چیکار کنم

_مامان فداتبشھ طبیعیھ الان واست جوشونده میارم از مامان خداحافظی کردمو گوشیو قطع کردم  چادرمو دور خودم پبچیدمو منتظرشون نشستم نیم ساعتی گذشت کھ صدایھ زنگ در بلند شد درو باز کردم اول بابا با چمدون اومد تو بعدش مامان از بابا خجالت میکشیدم دودستی چادرمو چسپیدم بابا فھمید مؤذبم بھ مامانم گفت کھ جلو در منتظر میمونھ

مامان رفت جوشونده رو گرم کردو واسم اورد بھ مامان گفتم  _خون ریزی ھم دارم

مامان با دست راستش رو دست چپش زدو گفت _نباید خون ریزی داشتھ باشی برو دکتر

-نھ این دارو رو میخورم خوب میشم

_باشھ ولی ناراحت شدی برو الانم حسام میاد واس پاتختی بیاین خونمون امروز عمو اینات راھی میشن

باشھ

مامان اینا رفتن و یھ شلوار تیشرت پوشیدم و رفتم یکم کیک کھ از عروسی مونده بود رو با جوشونده خوردم چون گرم بود درد شکمم کم شده بود

ساعت ده و نیم بود کھ حسام اومد وقتی دیدمش گریم گرفت و با گریھ گفتم _کجا بودی چرا رفتی چرا تنھام گزاشتی

بیچاره شکھ شده بود اومد جلو و خواست بغلم کنھ پسش زدم گفتم _درد دارم نزدیکم نشو با نگرانی گفت _کجات درد میکنھ

_زیر شکمم پاھام کمرم سرم

_خب اماده شو بریم دکتر

_نھ مامانم یھ نوع جوشونده اورد گفت مث داروئھ خوردم الان خوب میشم

_خب چھ اشکالی داره بیا بریم دکتر یھ دوایی چیزی بھت بده

_نھ نمیخوام

_باش پس اماده شو بریم خونھ بابات اگھ درد داشتی بازم میریم دکتر

رفتم اتاقمو یھ کت دامن اناری کھ واسم دوختھ بودن پوشیدمو موھامو شونھ کردمو بالاسرم جمعش کردم یھ شال سیاھم انداختمو چادرمو سر کردم رفتم بیرون حسام کھ منو دید اومد جلو پیشونیمو بوسید بدون حرف دستمو گرفتو راه افتادیم تو ماشین حرفی نزدیم فقط بین راه حسام یھ جا نگھداشتو یھ جعبھ شیرینی خریدو داد دست من

وقتی رفتیم خونھ بابام عمھ ساره رو ھم دیدم با غم بھم خیره شده بود تموم روزھا جلو چشام نقش بست بغض گلومو فشار میداد زن عمو یھ جور عجیبی بھم نگا میکرد

با ھمشون روبوسی کردمو زود رفتم اتاقم میترسیدم بزنم زیر گریھ  لیلا زود دنبالم اومد تو اتاق دستامو تو دستاش گرفت  گفت _حنا خوبی

_خوبم لیلا جون

_تموم شد نھ

میدونستم منظورش چیھ سرمو زیر انداختم یھ دفعھ بغلم کردو زد زیر گریھ منم بغضم شکست _حنا مامانمو ببخش توروخدا از دیشب یھ کلمھ ھم حرف نزده ھمش گریھ میکنھ توروخدا ببخشش

_چرا مگھ چیشده

_دیشب دوستات جلو ما نشستھ بودن داشتن حرف میزدن مامان شنیده کھ گفتن حنایھ بیچاره پسرعموشو دوست داشتھ اون زن عمویھ جادوگرش نزاشتھ بھم برسن مامانمو نفرین کردن مامانمم از دیشب حالش بده حنا بخدا مامانم نخواستھ جداتون کنھ فقط بخاطر اینکھ بھتون بی احترامی نشھ اونجا حلقھ رو دستت نکرد گفت زشتھ میریم خونشون

_باشھ لیلا جان منم بخشیدمش تقدیر بوده مامانت چیکار کنھ

خودمم ازش دلگیر بودم میدونستم  دختراھم از قصد اون حرفا رو زدن چون مادر محمدو میشناختن  با لیلا رفتیم بیرون

بعد نھار تو اتاق من نشستھ بودیم حسام صدام زد رفتم بیرون _بلھ

_حالت بھتره دردت کم شده

_اره بھترم ممنون

_اگھ ناراحت شدی بھم بگو

_باشھ

دستامو گرفتو بوسیدش

عمو عمھ راھیھ شھرستان شدنو ماھم رفتیم خونھ خودمون حسام واس شام از بیرون غذا گرفت

وقتی خواستم بخوابم حسام خواست جلو بیاد کھ گفتم خون ریزی دارم گفت حداقل بزار بغلت کنم گفتم اینجوری راحت ترم

سھ روز از عروسی میگذشت خون ریزیم قطع نشده بود

ھرچی میگفت بیا بریم دکتر جواب نمیدادم میگفتم بزار از خون ریزی بمیرم ھر روز زندگی تو خونھ حسام واسم جھنم بود

صبح کھ میرفت با خودش واس نھار غذا میاورد بعد نھارم کھ میرفت با خودش شام میاورد

عین دوتا یتیم مینشستیمو غذا میخوردیم

پانزده روز گذشت

پاییز بودو برگھایھ پاییزی کل کف حیاطو گرفتھ بودن خونھ تو گردو خاک گم شده بود حسام ھر بار نزدیکم میشد پسش میزدم میدیدم چقد کلافھ میشھ ولی واسم مھم نبود

دوست داشتم بمیرم ھمش بھ گوشھ مینشستمو با یاد محمد گریھ از سر میدادم و اھنگ کوروس رو گوش میدادمو با صدا میخوندم

دلم اتیش گرفتھ بودو خاموشیش محال بود با ھربار دیدن حسام شعلھ ور ترمیشد ھربار میگفتم یعنی اونم انقدر دلتنگ منھ یعنی اصلا منو یادشھ

(حس خوب با تو بودن دیگھ با من اشنا نیست

شعر خوب از تو گفتن دیگھ سوغاتیھ من نیست

من ھمونم کھ روزی واس چشمات خونھ ساختم

واس بوسیدن دستات ھمھ زندگیمو باختم

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن