رمان آغوش اجباری

رمان آغوش اجباری پارت سوم

رمان آغوش اجباری 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های رمان آغوش اجباری اینجا کلیک کنید

_سلام حنا خانوم

_سلام اقا محسن

_چطورید خوبید؟

_ممنون

یکم وایسادم دیدم حرفی نمیزنھ _خداحافظ

واینستادم جواب بگیرم با دو بھ سمت خونھ رفتم درحیاط باز بود زود پرید تو حیاطو درو بستم

مامان تو حیاط بود و داشت حیاطو میشست بھم نگاھی انداختو با اخم گفت _یکم اروم دختر چتھ

_ھیچی

زود رفتم تو خونھ و لباسامو عوض کردم نمیدونم چرا انقد از این پسر میترسیدم  جوان خوش برو رویی بود چشم قھوه ای  موھایھ خرمایی صورتی سفید قد بلند

اصلا شبیھ ھیولا نبود ک من وقتی میدیمدمش شروع میکردم بھ لرز کردن.

صبح روز بعدش باز تکرار شد و محسن سر رام قرار گرفت.

دیگھ شده بود عادتش ھر روز می اومد دیگھ بھش محل نمیزاشتمو خودمو بھ کوچھ علی چپ میزدم و بھش سلام نمیدادم میترسیدم بھ مامان بگم

ھی میگفتم ی روز خودش خستھ میشھ و میره.

یھ روز شیفت ظھربودم مامان واس شب خانواده عمو حسینو با خانوادایی دعوت کرده بود

بھ مناسبت نامزدیھ سمانھ و ناصر

تصمیم گرفتم بھ محسن بگم کھ چرا ھر روز میاد سر راھم وقتی از مدرسھ اومدم بیرون دوربرمو نگا کردم خبری ازش نبود  یھ نفس از سر اسودگی کشیدم و راه خونھ رو دربرگرفتم درخونھ رو با کلیدم باز کردم رفتم تو

مامان تو اشپزخونھ بودو بویھ غذا خونھ رو برداشتھ بود _بھ بھ چ بویی مامان چ کردی

_سلامت کو

_خب سلام

_علیک برو زود لباساتو عوض کن بیا سالادو درست کن

_باش الان میام

رفتم اتاق لباسمو با یھ دامن بلند گل گلیھ سفیدو صورتی پوشیدم روسریھ سفیدمم سر کردم

اھل ارایش کردن نبودم اصلا ازشون خوشم نمی اومد ولی یھ برق لب داشتم اونو بھ لبام زدمو رفتم بیرون

وسایل سالادو از یخچال دراوردمو داخل ظرفشویی گزاشتم و با چند قطره ریکا شروع کردم بھ شستنشون

وقتی تموم شد نشستم و سالادو درست کردم و گزاشتم تو یخچال

چن دیقھ بعد صدایھ زنگ در بلند شد

مامان بابا رفتن بیرون ولی من جلو در ورودی وایساده بودم

عمو حسین کھ وارد شدیھ نگاه بھ سرتا پام انداختو با محبت جواب سلاممو داد و گفت زنده باشی دخترم

زن عمو حسین ھم پیشونیمو بوسیدو وارد خونھ شد  اخرین نفر محسن بود

-سلام حنا خانوم

_سلام اقا محسن

دوباره اون نگاه اتیشیشو بھم دوختو با لبخند از کنارم گذشت این یھ چیش میشد ھا ھمینکھ نگاش بمن میفتاد لبخندش غنچھ میزد رفتم کنار مامان نشستم حس میکردم ھمھ نگاھا رو منھ  سرمو تو یقم فرو کرده بودم

با سلقمھ ای کھ مامان بھم زد از اب شدن خودم خارج شدمو بھ مامان نگاکردم _پاشو چایی بیار دختر تو چرا اینجوری اینجا نشستی وای اصلا حواسم نبود

از جام بلند شدمو رفتم اشپزخونھ

سینی رو اوردمو استکان ھارو روش چیدم دوتاقندون ھم کنارشون گزاشتمو شروع کردم بھ ریختن چایی

وقتی تموم شد رفتم پذیرایی اول از عمو حسین شروع کردم و اخرین نفر شد محسن دستشو اورد رو استکان گزاشت ولی ھرچی منتظر شدم چایی رو برنداشت سرمو بلند کردم کھ ببینم چرا برنداشتھ بانگاش غافلگیر شدم

وقتی دید منم نگاش میکنم باز لبخند زدو چایی رو برداشت سینی رو برگردوندم اشپزخونھ و دوباره رفتم کنار مامان نشستم  چن دیقھ گزشت کھ بلند شدم استکان ھارو جمع کردم و رفتم اشپزخونھ  مامان اومدو گفت کھ برم سفره رو پھن کنم  داشتم سفره رو پھن میکردم کھ محسن جلوم سیز شد _بدین ب من

_نھ ممنون زحمت میشھ

_چ زحمتی بده دیگھ

نزاشت حرف بزنمو سفره رو از دستم گرفت

واس خودشیرینی ھی می اومد اشپزخونھ و ظرفارو میبرد رو سفره میچید حالا کھ خواستھ بود خود شیرینی کنھ من کاریش ندارم ھمھ کارارو کردو سینی ھارو برگردوند اشپزخونھ

موقع شام ھی از دستپخت مامان تعریف میکرد بھ بھ چ طعمی بھ بھ چھ رنگو بویی بھ بھ…

بھ بھ…

خدایی مامان سنگ تموم گزاشتھ بود پلو

خورشت فسنجون قرمھ سبزی اش کشک

کلم پلو بادمجون شکم پر

سفره پره پر بود از غذاھایھ خوشمزه

ولی محسن داشت شدید خود شیرینی میکرد قشنگ ھمھ رو متوجھ خودش کرده بود جالب تر از اون این بود تعریف دست پخت مامانو میکرد ولی نگاش تو چشایھ من بود.

شام رو ھمھ خوردنو کنار رفتن

باز محسن خودشیرینش غنچھ زد بامن ظرفارو جمع میکردو سمانھ ھم شروع کرده بود بھ ظرف شستن

یھ دفعھ داشتم از اشپزخانھ خارج میشدم کھ محسن بھم خورد با اخم برگشتم طرفش

مطمن بودم از قصد کرده من سرم پایین بور ولی اون کھ میدید نشستمو شروع کردم بھ تمیز کردن سفره اومد کنارم نشست

کپ کردم این دیگھ کی بود خیلی پررو بود _حنا خانوم

_بلھ

_میشھ یھ سوال بپرسم

_بفرمایید

_شما تصمیم دارین درستونو ادامھ بدین

رادارم بھ کار افتاد با تندی جوابشو دادم _بلھ

دیگھ امپرم بھ سقف خونھ چسپیده بود مطمنن مامان دیده بود چرا نمی اومد یھ چیزی بارش کنھ عجیب بود

اونم قشنگ داشت نشون میداد کھ میدونو واس محسن خالی کرده پسر عموش بود دیگھ

با عصبانیت مامانو صدا زدم محسن از کنارم بلند شد اھا جواب داد پس مامان اومد بیرون

_چی

_اون دستمال سفره اضافی رو بدین

_خب خودت پاشو بیار

_خب مامان من واسم بیار دیگھ

مامان با دستمال برگشتو وقتی داشت دستنالو دستم میداد

_مامان این محسن زیادی پرروئھ مگھ نمیبینیش چرا صداتون درنمیاد

_وا پسره بیچاره چیکار کرده این ھمھ کمک کرده عوض دستت دردنکنس مامان افتاده بود رو دنده لج نمیشد باش حرف زد دستمالو گرفتمو رفت اشپزخونھ

بعد شام با سمانھ تو اشپزخونھ نشستھ بودیم سوالایھ عجیبی ازم میپرسید _کسی رو تو زندگیت نداری؟

_ھدفت چیھ؟

_نظرت درمورد محسن چیھ؟

معلوم بود محسن بش سپرده بود اینارو از من بپرسھ میترسیدم اسمی از محمد بیارمو برن بھ بابام بگن

_نھ کسی ندارم ھدفمم فق درس خوندنھ

وقتی دید سوال سومش بی جواب مونده دوباره پرسید ولی وردو زن دایی و مامان نزاشت جوابشو بدم جوابی ھم نداشتم کھ بھش بدم زن دایی گفت

_خب دخترا بیاین پیش مام یکم بشینید

سمانھ بلندشدو رفت بیرون انگار بخاطر ھمون سوالا اومده بودپیشم نشستھ بود زن دایی یھ لیوان اب خوردو رفت بیرون

مامان ھم سبد میوه رو دوباره پر کردو رو بھ من گفت پاشو توھم بیا پیش مھمونا بشین زشتھ

ھمراه مامان رفتم تو پذیرایی و کنارش نشستم چن دیقھ بعد عمو حسین گفت کھ دیروقتھ و باید برن خدا خیرش بده الھی داشتم زیر بار معذب بودن لھ میشدم

ھمھ اماده شدن برن  ھرکاری کردم موقعیت پیش نیومد کھ ب محسن بگم چرا ھر روز سر راھمھ .

ھمشونو بدرقھ کردیم

خیلی خستھ بودم رفتم اتاقم خوابیدم

صبح زود بیدار شدم دیشب وقت نکرده بودم درس بخونم صبحونمو خوردمو رفتم اتاقم شروع کردم بھ درس خوندن

وقتی تموم شد برناممو تو کیفم گزاشتمو و رفتم بیرون مامان تو اشپزخونھ بود و داشت واسم لقمھ درست میکرد

لقمھ ھارو ازش گرفتمو ازش تشکر کردم بردم اتآقم تو کیفم گزاشتمشون بعد چن دیقھ لباسامو پوشیدمو از مامان خداحافظی کردم.

مامان از صبح با اخمو تخم بھم نگا میکرد خدا میدونھ چش شده بود.

رفتم بیرون

ھمین کھ بھ سر کوچھ رسیدم محسنو دیدم بی توجھ بھش راه میرفتم دیگھ واقعا خستم کرده بود

امروز اگھ دوباره سر راھم سبز بشھ دیگھ بھش میگم.

تومدرسھ حواسم بھ ھیچی نبود

نفھمیدم کی وقت بھ پایان رسیدو زنگ اخر زده شد

خدا خدا میکردم ببینمشو بھش بتوپم عقده این چند وقتو روش خالی کنم با سمیھ از مدرسھ خارج شدیم مسیر سمیھ بھ من نمیخورد واس ھمین جدا شدیم  سمیھ ھمیشھ میگفت مواظب باش ندزدتت

ولی من خیالم راحت بود فامیل بودیم کجا منو بدزده .

اولش ھرچی برگشتم و پشت سرمو نگا کردم کسی نبود

ھمین کھ بھ سر کوچھ رسیدم دیدمش قبل اینکھ اون کاری کنھ رفتم جلوش وایسادم _شما چرا ھر روز سر راه من قرار میگیرین

_سلام

_سلام ،جواب سوالمو بدین

_مگھ بده

_بلھ من دوست ندارم

_اونوقت چرا

_نمیخوام

_ولی من میخوام

خدا بشر بھ پررویھ این ندیده بودم

_دفعھ دیگھ بھ بابام میگم واینستادم حرفی بزنھ رفتم دروبا عصبانیت باز کردم

چند روز بود کلافھ بودم بھ محمد نامھ داده بودم ولی جوابی دریافت نکرده بودم خیلی نگرانش بودم محسنم بھ استرسم اضافھ کرده بود رفتم تو خونھ مامان نبود

لباسامو عوض کردم و رفتم اشپزخونھ غذامو بخورم

وقتی مامان برگشت گفت کھ یکی از زنایھ ھمسایھ عمل اپاندیس کرده و با بقیھ ھمسایھ ھا رفتن عیادت.

نزدیکایھ ساعت ده خوابم گرفتھ بود رفتم اتاقم خوابیدم

صبح زود بیدار شدم و رفتم بیرون صبحونھ خوردمو شروع کردم بھ کمک کردن مامان توکارا بیچاره ھمیشھ تنھایی کارایھ خونھ رو انجام میداد وقت مدرسھ رسیده بود و باید میرفتم اماده میشدم دل تو دلم نبود میخواستم ببینم محسن باز اومده یا نھ .

پا ک بھ بیرون گزاشتم ھی با چشم دنبالش میگشتم ولی پیداش نبود.

_والا من کھ چشم اب نمیخوره پسره بھ اون پررویی با دوتا تھدید تو دست بکشھ

_بابا بھش گفتم کھ بھ بابام میگم از ترس نیومده

_شاید

_سمیھ تو چرا ادمو میترسونی

_کجا میترسونمت اخھ خیلی سرتقھ ینی با دوتا داد تو دیگھ نمیاد سر راھت  سمیھ منو باز بھ فکر انداختھ بود الھی گور بھ گور شی تو دختر باز زنگ اخر زده شدو باز یا سمیھ از مدرسھ اومدیم بیرون ھمین کھ پا بھ بیرون گزاشتم رو بھ روم بھ دیوار تکیھ داده بود خشکم زد،سمیھ اومد دم گوشم گفت دیدی گفتم سرتق تر از این حرفاست ازش خدا حافظی کردمو رفتم

صدایھ قدماشو شنیدم پشت سرم امشب حتما بھ بابا میگفتم اگھ یکی میدید ابروم میرفت _حنا خانوم

جوابشو ندادمو راھمو گرفتم رفتم

_حنا

_حنا باتوام

یا عصبانیت برگشتم طرفش

_حنا خانوم

لطفا حد خودتونو بدونید من دیروز تذکر دادم کھ ب بابام میگم

تا امروز بخاطر فامیلی سکوت کردم اینجور ک معلومھ شما مراعات نمیکنید

_خب بھش بگو من ک میخوامت،میام از بابات خواستگاریت میکنم بگی مشکلی واسم نیست

وای خدا چی میشنیدم  مغزم سوت میکشید  پس بالاخره حرفشو زد ترسم اشتبا نبود  دلھرم الکی نبود

ھیچی نگفتم و رفتم خونھ کلیدو تو در انداختمو رفتم حیاط رو یکی از سکو ھا نشستم دلشوره باز بھ دلم داشت چنگ میزد

دیگھ میترسیدم بھ بابا بگم اگھ می اومد خواستگاری چی اگھ بابا قبول میکرد چی وای خدایھ من بھ دادم برس اصلا محمد کجاست گفتھ بود میاد گفتھ بود نگران نباشم بھم قول داده بود

خدا فقط تو پشتو پناھمی کمکم کن

میدونم اگھ بیاد بابا قبول میکنھ خودشو تو دل ھمھ جوری جا کرده بود کھ باھاش مخالفتی نمیشد ولی من چی دلم چی احساسم چی بغضم شکستھ نمیشد

مث سنگ رسوب لایکھ گلوم نشستھ بود

_چرا اینجا نشستی حنا

_ھییییییییییییییییی

مامان سکتھ کردم این چ وضعھ صدا کردنھ _کجا سیر میکردی حواست نبور

_ھیچ جا وﷲ  ولی سکتھ کردم

_پاشو برو اماده شو میمیریم خونھ عموت

عمو محمود (عموکوچیکم)تو شیراز بود واس شام میرفتیم اونجا رفتم تو اتاقمو لباسامو عوض کردمو رفتیم خونھ عمو

توخونھ عمو ھم ھمش تو فکر بودم دلشوره شدید تر از قبل بھ جونم افتاده بود مثل موریانھ داشت فکرمو میخورد دلم فکرم تنم

ھمھ از درد دلشوره درد میکرد وقتی برگشتیم بابا یھ راست رفت اتاقش

منم بھ دنبالش رفتم درو باز کردم و رو بھ بابا گفتم _بابا

_جان بابا

_میخوام باھاتون حرف بزنم

_بیا تو منم میخواستم باھات حرف بزنم

با دست اشاره کرد برم پیشش بشینم مامان ھم اومد کنارمون نشست _خب بگو باباجان

_اول شما بفرمایید

_ببین دخترم حرفایی ک میخوام بگم رو خوب بھش فکر کن بعد جوابمو بده،ھردختری باید یھ روزی از خونھ باباش بره و واسھ خودش یھ زندگی بسازه و واسھ خودش یھ راه رو انتخاب و کنھ اون راه ناھموارو ھموار کنھ،یھ خواستگار داری کھ ھم من ھم مادرت قبولش داریمو میدونیم کھ باھاش خشبخت میشی

___وای خدایھ من بالاخره ترسم برسرم اوار شد ،خدا نمیشھ من نمیتونم الھی محسن بمیری اخر کار خودتو کردی -چرا ھیشکی حرفمو باور نکرد چرا ھیشکی دلشورمو باور نکرد با دست بھ سرم گرفتم چشام سیاھی میرفت حس میکردم بی جون شدم  بریده بریده با ھمون حالت گیجیو صدایھ تھ گلو گفتم  _محسن؟

_نھ دخترم

با نھ بابا کورسویھ امید تو دلم روشن شدولی بھ مدت یھ ثانیھ چون با حرف بابا کورسو دوباره کورشدو تو دلم تاریک شد

_حسام پسر عمو حسن ،پسر عمویھ محسن

چیییییی حسام

چشامو درشت کرده بودمو بھ بابا نگا میکردم چشامو درشت کرده بودمو بھ بابا نگا میکردم

با افکارم درگیر بودمحسام کی بود ھمون پسر مغروره اومده خواستگاریھ من امکان نداره

اون اصلا منم ندیده یعنی چی

من نمیتونم ھیچ وقت نمیتونم ازدواج کنم  با دو دست کوبیدم روسرمو زار زدم بابا من نمیخوام بااون ازدواج کنم نمیتونم بخدا نمیتونم

صدایھ گریھ و زجھ زدنام خونھ رو برداشتھ بود بابا اومد جلو با دستاش مانع شد کھ دیگھ رو سرم نزنم  _اروم باش دختر چتھ

_بابا نمیشھ بخدا نمیتونم

_چرا نمیتونی _پسر خوب کھ ھست،خانواده دار کھ ھست،خوش برو رو کھ ھست،پولدار کھ ھست بھتر از این چی میخوای

_بابا چی میگید من حتی  نمیدونم اون کیھ ھیچ وقت ندیدمش

_خب اومد واس عقد میبینش

وای خدایھ من عقد ،بابا چی میگفت خدا بھ دادم برس گلوم زخم شده بود طعم گس خون تو گلوم بود  _بابا میگم من نمیخوام شما میگی عقد کن  من دوسش ندارم نمیتونم

_دختر دوست داشتن چی ،مگھ منو مامانت قبل ازدواجمون ھم دیگھ رو دوست داشتیم میخواستم از محمدم بگم از عشقمون از دوست داشتنمون  ولی میترسیدم

اگھ بھشم نمیگفتم بھ زور وادارم میکردن بدبخت میشدم

گریم بھ ھق ھق تبدیل شده بود ،اشکامو با شالم پاک کردمو با صدایھ بغض الودم نالیدم _بابا من

من ومحمد ھم دیگھ رو دوست داریم ما ھمدیگرو میخوایم

نمیتونم بھ کسی جز اون بلھ بگم  تموم شد بالاخره گفتم

چشامو بستمو اشکایی کھ تو چشام حلقھ بستھ بود رھا شد سرمو انداختم پایین

خودمو اماده کردم بودم بابام دادبزنھ یا بھ باد کتکم بگیره گوشامو گرفتھ بودم و تو خودم مچالھ شدم ولی بابا بھ ارومی شروع کرد بھ حرف زدن _دختر بھ خودت بیا  عشق چی عاشقی چی  اینا ھمش کشکھ

محمد اگھ میخواستت پا پیش میزاشت حداقل عموت یھ حرفی میزد

چی میگفتم حرف بابا حق بود چقدر بھش گفتم یھ کاری بکنھ  چقد مسخرم کرد کھ دلشورم بیخودیھ

___بابا توروخدا من نمیخوام با اون خانواده مغرورو پر افاده عروسی کنم ،ما بھ ھم نمیخوریم

منو از محمد جدا نکن خواھش میکنم بابا التماست میکنم

انقد زجھ زده بودم نایھ حرف زدن نداشتم

باپاھاییی کھ بھ زور دنبال خودم میکشیدمشون از اتاق خارج شدم  نگار جلو در ایستاده بود و چشاش سرخ بود

معلومھ دیگھ با اون زجھ ھایی کھ من میزدم دل سنگ اب میشد چھ برسھ بھ دل کوچیک خواھرم

دستشو گرفتم رفتیم تو اتاق

ھر دو تو سکوت نشستیمو گریھ کردیم نفھمیدم کی از فرط خستگی خوابم برد.

با سر درد بدی بیدار شدم  نگار ھم تو بغلم خوابش برده بود

زیرسرمون بالش بودو رومون پتو کشیده شده بود

حتما کار مامان بوده بھ ساعت نگا کردم  وایییییی ساعت ھفتو نیم بود وای مدرسھ

زود پریدم حموم دست صورتمو شستممو و رفتم اتاقم داشتم دکمھ مانتومو میبستم کھ مامان اومد تو اتاق با تعجب نگام کردو گفت _چیکار میکنی کجا میری

_مدرسھ دیگھ مامان کجا میخوام برم

_حالت خوبھ تو دختر امروز جمعس

با حرف مامان دست از بستن دکمھ ھایھ مانتوم کشیدم و نگامو بھ چھرش دوختم تو صورت مامان رفتم تو فکر

دیروز پنج شنبھ بودو من شیفت عصری بودم و امروز جمعھ

مانتومو از تنم دراوردمو رو زانو ھمونجا نشستم

یھ اه بلند کشیدم انقد مغزم درگیر بوده نفھمیدم

مامان اھستھ اھستھ اومد کنارم نشستو دستشو گزاشت رو زانوم

سرمو بلند کردومو بھ چھره نگرانش نگاه کردم اونم داشت با نگرانی نگام میکرد معلوم بود میخواد حرف بزنھ _نمیخوای چیزی بگی

_چی بگم مامان

_دخترم ماخوشبختیتو میخوایم  تو چرا نمیفھمی

_مادر تو میدونستی خبر داشتی من محمدو دوست دارم نمیتونم خواھش میکنم شمام اینو بفھمین

_بسھ حنا ھرچی با زبون خوش بھت میگم حالی نمیشی  ،اونا تورو خواستگاری کردنو منو بابات ھم صلاحتو ازدواج با حسام میبینیم

اگھ قرار بود محمد تورو بخواد ما بیخودی تا بعد سیزده نموندیم  بیخودی برنگشتیم خونھ عموت  منتظر بودیم حرفی بزنن ولی ھیچی نگفتن

_مامان زن عمو راضی نمیشھ

_دختر اینا بھانس میدونی حسام چی گفتھ؟ حرفشو قطع کرد و بھم نگا کرد

منم با چشایی پر از سوال بھ مامان چشم دوختم

_گفتھ تا نرین حنارو واسھ من خواستگاری نکنین من باھاتون برنمیگردم شھرستان محمد اگھ واست تلاشی میکرد یھ چیزی  ولی اون چن سالھ بھونھ میاره دخترم

اشکام ریختن چی میگفتم تبل رسواییم زده شده بود  دلم رسوا شد عشقم رسوا شد

چی میگفتم حرفاشون انقد قانع کننده بود حرف تو دھنم میماسید اونا حق داشتن نگران من باشن ،نگران ایندم باشن ولی دلم راضی نمیشد این دل سرکشو چیکارش میکردم بھ محمد فکر میکردم اتیش میگرفتم  با صدایھ مامان سر بلند کردم

_من حرفامو بھت زدم تو الان عاشقی مغزت داغ کرده نمیتونی تصمیم بگیری  ولی ما چی ماک بچھ نیسیتیم میتونم خوب و از بد بشناسیم نمیزاریم ایندتو تباه کنی اینو تو گوشت فرو کن باز نالیدم _مامان

مامان جوابمو ندادو از اتاق رفت بیرون

رفتو تنھام گزاشت با یھ عالمھ درد تو سینم

رفتم تو جام دوباره دراز کشیدم خیلی سر در گم بودم میدونستم محمد نیاد کار خودشونو میکنن

نمیدونم چرا جواب نامش نمی اومد  یھ ان تصمیم گرفتم واسش یھ نامھ دیگھ بنویسم و ھمھ چی رو براش بگم و زود بیاد وگرنھ ھم دیگھ رو از دست میدادیم.

وقت نھار نرفتم بیرون ھمش تو اتاقم بودم وقت شام بابا اومد تو اتاقم _چرا نمیای غذاتو بخوری تو با حالت قھر رو برگردوندم و گفتم

_میل ندارم

اومد جلو ترسیدم بھ دیوار پرس شدم  با عصبانیتو داد گفت

_ببین دختر  حوصلھ این ادا و اطوارارو ندارم الان مثھ بچھ ادم میای رو سفره میشینی و غذاتو میخوری

اینم بگم اگھ این رفتارت بخاطر محمده باید بھت بگم تا امروز سر کار بودی و منم نمیزارم دخترم بازیچھ بشھ

حالا پاشو راه بیفت وگرنھ ھر چی دیدی از چش خودت دیدی

طوری صداشو برده بود بالا میترسیدم نھ بیارم بلند شدمو  با صدا اب دھنمو قورت دادم و ھمراش رفتم

مامان اصلا نگام نمیکرد نگارو ندا ھم با ناراحتی بھم چشم دوختھ بودنو بابا ھم با عصبانیت باھمھ حرف میزد غذامو کھ خوردم برگشتم اتاقم

باید فردا زود بیدار میشدمو میرفتم نامھ رو واس محمد میفرستادم  زودی خوابیدم کھ بتونم بیدار بشم .

با صدایھ زنگ ساعت بیدار شدم ھمینکھ چشامو باز کردم یاد نامھ افتادم

زودو بی سرو صدا رفتم دست صورتمو شستم و برگشتم اتاقم لباسامو پوشیدم و نامھ رو لایھ کتابم تو کیفم گزاشتم

کولمو انداختم رو شونمو رفتم بیرون اروم در اتاقو بستم کسی بیدار نشھ  وگرنھ میگفت ساعت شش و نیم کجا میری

داشتم از در ورودی ھال خارج میشدم با صدایھ بابام میخ کوب شدم _حنا

سر جام خشک شده بودم قلبم مثلھ یھ گنجیشک میزد توان نداشتم برگردم طرفش _دختر باتوام کجا میری این ساعت وای خدا من چی جواب بابا بدم  با لرز و ترس برگشتم

_خب

خب خب امتحان داریم زودتر میرم اونجا با سمیھ درس بخونیم با حالت عجیبی نگام کردو گفت

_یھ ساعت زودتر خب تو خونھ میخوندین دیگھ

_چند تا سوال داریم باید از ھم بپرسیم

_باشھ صب کن خودم میبرمت وای نھ

_نھ ممنون بابا خودم میرم

_گفتم صب کن

ھمینم کم بود الان منو ببره میفھمھ دروغ گفتم این ساعت کھ در مدرسھ رو باز نکردن رفت اتاقش و چند دیقھ بعدش اومد بیرون و روبھ من گفت  _بریم

ھمراھش رفتم داشتم از ارس زھر ترک میشدم  حالا من چ جوری نامھ رو برسونم خدا کمکم کن این دیگھ چ بدبختیھ سر رام قرار گرفت

از مدرسھ چطوری جیم بشم برم معلما بفھمن کلمو میکنن بالاخره رسیدیم در مدرسھ

و درست ھمون موقع اقایھ ضیائی سرایدار مدرسھ درو باز کرد بابا ھم پیاده شدو بھش سلام داد

قلبم از تو حلقم داشت می اومد بیرون الان بابا میفھمید دروغ گفتم

_چرا این ساعت اومدین اقایھ صبحانی

_وﷲ حنا انگار با دوستش قرار بوده زودتر بیان درس بخونن اقایھ ضیائی نگاھی بھم انداختو گفت

_دوستت ھنوز نیومده کھ

_اشکال نداره منتظرش میمونم بابا گفت

_اقایھ ضیائی دخترم دستت امانت من میرم

_چشم اقایھ صبحانی بفرمایید

ھمینم کم بود بابا منو سپرد بھ این من دیگھ چ جوری از مدرسھ برم بیرون _ظھر خودم میام دنبالت اینجا منتظر باش

جــــــــــان خودش بیاد دنبالم پس بگو زندونیم کردی دیگھ یعنی چی خودش بیاد دنبالم تا خواستم حرف بزنم بابا رفتھ بود رو بھ اسمون کردمو گفتم _خدا توھم با من لج کردی بغض تو گلوم سنگین شده بود رفتم تو کلاس نشستم

یھ ساعت زودتر اومده بودم بیرون

سر کلاس نشستم تا شروع صف شد.

ماجرارو واسھ سمیھ تعریف کردم  گفت کھ حق با مامان بابامھ چرا ھیشکی منو درک نمیکرد چرا ھمھ بامن لج کرده بودن

بابا ھمونجور کھ گفتھ بود سر ساعت منو رسوند خونھ وقتی رفتم داخل دایی با مامان تو ھال نشستھ بودن _سلام دایی

_سلام دخترم

_خوش اومدین

_زنده باشی دخترم

داشتم میرفتم اتاقم با صدایھ مامان ایستادمو بھ روش برگشتم  _حنا بیا اینجا داییت کارت داره

_باشھ چشم صب کنید لباسامو عوض کنم میام

_وقت نداریم زیاد امشب خانواده حسام میان اینجا صدامو بردم بالا

_یعنی چی امشب میان اینجا من دوروزه دارم میگم باھاش ازدواج نمیکنم

چرا دارین باھام اینجوری میکنین ،چرا دارین باھام لج میکنین من التماستون کردم چرا

باز گریھ کردن باز زجھ زدن باز خدارو صدا زدن خدا چرا خدا کم صدات زدم کم التماست کردم

کم ازت خواستم محمدمو نگیری ازم دایی اومد نزدیکم نشست

_اروم باش دخترم چ کاریھ داری خودتو داغون میکنی

دایی من نمیتونم نمیخوام ،نمیخوام با حسام ازدواج کنم باید بھ کی بگم _باشھ دخترم باشھ

دایی رو بھ مامان گفت

_خواھر دست نگھ دار محسن میخواست بیاد خواستگاری  بزار دخترت دلش بھ ھر کدوم راضیھ اونو انتخاب کنھ  _نمیشھ امشب میان نشونش میکنن  با بغض نالیدم _مامان توروخدا  مامان جلو اومد

_دخترم الان اینارو میگی

چند سال بعد میفھمی حق با ما بوده اون موقع میفھمی چقد بھ صلاحت فکر کردیم چ مادر پدری دوست داره بچش زجر بکشھ  پاشو برو اتاقت

برو لباس خشکل بپوش امشب عروسی  عروس کھ نباید اینجوری باشھ

وای مامان چکار کردی با من مامان

عروس، عروس کی محمد کھ نیست کی حلقھ دستم میکرد محمد کھ نیست کی اسمش میاد رو اسمم محمد کھ نیست

محمدم کجایی بیا ببین چی بھ روزم اوردن بیا ببین حناتو دارن میبرن  محمد توروخدا بیا داریم ازھم جدا میشیم زجھ م خونھ رو برداشتھ بود چقد بی رحم بودن چقد سنگ دل بودن خواھرام با سن کمشون درکم میکردن  اینا چرا باھم تبانی کرده بودن چرا دایی زیر بغلمو گرفت بلندم کرد _دخترم این چ وضعیھ بھ خودت بیا بغض رو صدایھ دایی حس میکردم پس چرا کاری واسم نمیکرد عالمو ادم از عشقم خبر داشتن چرا کمکم نکردن بھ وصال یارم

رفتم اتاقم و نشستم و بیصدا گریھ کردم با ھمون مانتو شلوار بھ خواب رفتم با صدایھ مامان بیدار شدم -وای دختر تو چرا خوابیدی

_مامان ولم کن

_حنا پاشو ببینم

_مامان دست از سرم بردار عموت شب میاد ولم کن بخوابم سرم درد میکنھ

_ساعت شش عصره الان میان

باشنیدن حرف مامان سیخ نشستم یعنی این ھمھ وقت خواب بودم _چرا بیدارم نکردین

_من چ میدونستم خوابی گفتم حتما قھر کردی نیومدم سراغت  پاشو اماده شو الاناست کھ بیان

_من نمیام

_یعنی چی نمیام میخوای ابرومونو ببری

_ھمینکھ گفتم

_تو داری عروسشون میشی زشتھ

_نمیام برن بدرک

_دیگھ با بابات طرفی

مامان رفت بیرون ازجام بلند شدم و لباسامو با یھ دامن سیاه و یھ پیراھن سیاه و شال سیاه عوض کردم سیھ پوش عشقم شدم سیھ پوش محمدم سیھ پوش سرنوشتم

وقتی رفتم بیرون مامان تو اشپزخونھ بود با دیدن من با ناخون بھ صورتش چنگ زد _اینا چین پوشیدی برو عوضشون کن زود بی توجھ بھ حرفش رفتم حیاط

از اب تو حوض چن مشت بھ صورتم پاشیدم و لب حوض نشستم  درونم اتیش گرفتھ بود گرماش داشت ذوبم میکرد

بھ ھمھ چی فکر کردم

بھ اون وقتایی کھ میدمش استرس میگرفتم بھ اون وقتایی کھ نمیتونستم باھاش حرف بزنم از بس صدام میلریزد

بھ اون وقتی کھ بھ خودم اعتراف کردم عاشقشم بھ اون وقتی کھ زنگ زدو گفت دختر عمویھ خجالتی بھ اون وقتی کھ گفت اونم خاطرمو میخواد  وقتایی کھ زنگ میزد وقتایی کھ بھم میگفت خانومم

وقتی کھ گفت مگھ من مردم تورو ازم بگیرن  صداش تو گوشم موج میزد خنده قشنگش جلو چشام نقش میبیست باز گریھ از سر داده بودم باورم نمیشد  دیگھ تموم شد

نھ نھ اینا ھمش خوابھ بخدا خوابھ

من مال محمدم میشدم نھ اون پسره حسام  رفتم اتاقم یھ گوشھ اتاق تو خودم مچالھ شدم و اشک ریختم

صدایھ بابا رو شنیدم کھ بھ مامان گفت حنا کجاست صدایھ مامانو شنیدم کھ گفت تو اتاقشھ میگھ ییرون نمیاد صدایھ باز شدن در اتاقمم شنیدم پاھایھ بابارو ھم دیدم کھ جلوم ایستاد صداشم شنیدم کھ صدام زد

شنیدم گھ گفت اگھ نیای بیرون بد میبینی صدایھ بیرون رفتنو بستن دراتاق ھم شنیدم صدایھ زنگو شنیدم صدایھ احوالپرسھ مھمونا

صدایھ عمو حسن کھ گفت برا امر خیر مزاحم شدیم صدایھ گفتن بابا کھ گفت خوش اومدین  صدایھ مھریھ تئین کردنو شنیدم صدایھ مبارک بادی ھم شنیدم صدایھ زن عمو گلبھار زن عمو حسن مادر حسام

مادر شورھرم رو ھم شنیدم کھ گفت عروس گلم کجاست

صدایھ باز شدن دراتاق رو شنیدم و بلند شدم زن عمو صورتمو بوسیدو گفت

_مبارکت باشھ دخترم سفید بخت بشی عروس گلم نگو عروسم لعنتی نگو عروسم دارم اتیش میگیرم

دستمو گرفتو با خودش برد تو ھال

صدایھ کل انداختن  خواھراش ھاجر و مریم داشت مغزم رو خراش میداد عمو حسن اومد جلو پیشونیمو بوسید و رفت سرمو بلند کردم نگاشون کردم دایی داشت با نگرانی نگام میکرد بابا با اخم مامان با عصبانیت محسن با حسرت پورانو توران باشادی

نگین و ندا با ناراحتیحسام با خوشحالی

بھ چھرش دقیق شدم چشایھ زیتونی روشن پویت سفید لبو بینیھ خوش فرم زود نگامو دزدیدم من بھ جز محمد بھ کسی نگا نمیکنم اومد جلو جلو جلوتر انگشترو از مامانش گرفت مامانش دستمو بلند کرد حسام انگشترو دستم کرد صدایھ دست و کل بلند شد اومد جلوتر اھستھ گفت

_مبارکت باشھ

صداش روحمو تیکھ تیکھ کرد  دورشد تونستم نفسمو ازاد کنم

بھ مامان نگا کردم با شادی داشت با ھاجر حرف میزد سرمو انداختم پایین نمیتونستم ببینمش نمیتونستم خندشو ببینم

صدایھ زجھ زدنام تو گوشم پیچیده بود دوست داشتم بشینمو زار زار گریھ کنم

مثلھ یھ عروسک اینطرف اونطرف میشدمو باھام عکس مینداختن داشتم از شدت بغص و نفس تنگی خفھ میشدم

انگار ھمشون ریختھ بودن سرم و درومو احاطھ کرده بودن

حسام اومد کنارم نشست و من دور شدم دوباره نزدیک و دور شدم

اومد جلوتر دم گوشم گفت نمیخورمت کھ داریم عکس میندازیم زشتھ اینجوری نکن ابروم رفت

سرجام نشستم تا عکسشو گرفت و رفت پیھ کارش  انگار واسم مراسم عزا گرفتھ بودن

اونا شادیشونو کردنو رفتن من موندم با یھ دنیا غم تو دلم،زود رفتم اتاقم جامو انداختمو دراز کشیدم بھ محمد فکر میکردم .الان چیکار میکنھ اکھ بفھمھ من دیگھ نیستم چیکار میکنھ چی میشھ

انقد تو جام دنده بھ دنده شدم کلافھ شدم نزدیکایھ ساعت شش بود رفتم یھ دوش گرفتم صدایھ شکمم بلند شده بود دوروز بود ھیچی نخورده بودم

رفتم اشپزخونھ از تو یخچال پنیرو گردورو بیرون اوردمو شروع کردم بھ لقمھ گرفتن ھمراه لقمھ ھا بغضمو قورت میدادم صبحونمو خوردمو رفتم اماده شدم برم مدرسھ ھمینکھ رفتم بیرون دیدم حسام با ماشینش اونور خونھ ایستاده خودمو زدم بھ کوچھ علی چپو راھمو گرفتم و رفتم کھ صدام زد _حنا

وایسادم ولی برنگشتم اومد جلوم ایستاد

_افتخار نمیدیدن خانم خانما دھنم بازشد این چ باکلاس بود

_ممنون خودم میرم

_ا نھ بابا من نمیزارم نامزدم پیاده بره بیا زود باش

ناعلاج سوار ماشین شدمو اون درو برام بست وقتی خودش نشست تو ماشین چسپیدم بھ در ماشین کھ متوجھ شد

_یکم بیا اینطرف اینجوری میفتی

جوابی بھش ندادم ھنوز ماشینو روشن نکرده بود بااجازه ای گفتو دستمو کشید و منو اورد وسط صندلی

_حالاشد

_میخواستیم بریم شھرستان ولی من گفتم تا نامزدمو نبینم نمیرم سکوت کردم

_دیشب نتونستیم حرف بزنیم  بازم سکوت _نمیخوای حرف بزنی بازم سکوت _فک نمیکردم انقد بداخلاق باشی بازم سکوت _اشکال نداره روت نمیشھ بعدن درست میشھ بازم سکوت

رسیده بودیم دم مدرسھ

_ظھر خودم میام دنبالت

_مگھ نمیخواین برین شھرستان خنده ای کردو گفت _بالاخره زبونت وا شد

میخوای از دستم خلاص بشی نھ عصر میرم تورو برمیگردونم بعد با صدایھ اروم خداحافظی کردمو رفتم تومدرسھ مدرسھ تمومشدو با سمیھ اومدیم بیرون سمیھ میخواست حسامو ببینھ

وقتی حسامو دید گفت

_واو عجب خرشانسی ھستیا نگا چھ تیکھ ای گیرش اومده خیلی عصبی شدم با غصب بھش توپیدم

_چی میگی تو من قلبم تیکھ تیکھ شده واقعا کھ  باعصبانیت سوار ماشین شدم _سلامت کجاست

_سلام

_اخماتوباز کن داریم میریم نھار بخوریم

_من نمیام مامان بابام نگران میشن در ضمن درس دارم

_میای چون ھم از بابات ھم از مامانت اجازه گرفتم درضمن فوقش یھ ساعت میریم میتونی بعدن درستو بخونی من تا سھ ماه نیستم دلم واست تنگ میشھ دھنم بستھ شد چی میگفتم بابا تادییھ داده بود

رفتیم یھ کبابی با بویھ کباب اشتھام باز شده بودو شروع کرده بودم بھ خوردن یھ دفعھ سرمو بلند کردم دیدم بھم زل زده منم نگاش کردم _خیلی خشکلی

باحرفش گر گرفتم سرمو انداختم پایین دیگھ غذا کوفتم شده بود از شرم نمیتونستم اب دھنمم قورت بدم،وقتی تموم شد رفت حساب کنھ منو رسوند خونھ و رفت خیالم راحت شد کھ تا سھ ماه دیگھ نمیبینمش.

ھفده روز از رفتن حسام میگذشت

وقت امتاحاتا بودو داشتم درس میخوندم کھ تلفن زنگ خورد بابا گفت برشدارم

_الو

_سلام خانم بی معرفت نامھ ھات کو نمیگی من از بیخبریت میمیرم

_نمیگی من از بیخبریت دیونھ میشم

با شنیدن صداش پاھام شل شده بودو نفس کم اورده بودم بغض سد حنجرم شده بود نمیتونستم حرف بزنم  _الو حنایھ من ھستی با بغض صداش زدم

_محمدم

_جان محمد ،محمد فداتشھ چرا صدات اینجوریھ  گریم شروع شد

_ھمھ چی تموم شد ھمھ چی

_چی تموم شد درست حرف بزن توروخدا

_محمد ….محمد

نمیتونستم ھیچی بگم داشتم دیونھ میشدم

پاھام کم اوردن دیگھ توان نگھ داشتنمو  نداشتن افتادم رو زمین و گوشیم کنارم افتاد بابا اومد نزدیکم گوشی رو گرفت بھ گوشم

_حنا بھش بگو باید بفھمھ

بھ بابا نگاه کردم چقد بیرحم بود چقد سنگ دل بود  گوشی رو گرفتم و با گریھ گفتم  _الو

_حنا توروخدا جون بھ لب شدم چی رو باید خودت بھم بگی تورو بھ جون محمدت قسمت میدم حرف بزن

_محمد …من..من نامزد کردم

_محسن

گریم اوج گرفت

_نھ پسرعمویھ محسن حسام

_باور نمیکنم نمیکنم نھ نھ تو مال منی تو فقط حنایھ منی  نمیشھ امکان نداره

_محمد تموم شد حنایھ تو رفت  صدایھ زجھ ش تو گوشم پیچید

_ده نھ لعنتی میگم تو مال منی اینا دروغھ خوابھ خــــــــــدا با صدایھ زجر کشیدن قلبم داشت تیکھ پاره میشد

نتونستم تحمل کنم گوشیو پرت کردم طرف بابا با دست صورتمو پوشوندمو گریھ از سر دادم

بابا گوشی رو برداشت و رو ایفون زد دلیل کار بابا رو نمیدونستم  _سلام عمو یادی از ما کردی

_عمو از ما بھترون گیرت اومد پا من نساختی با حرفش اتیش گرفتم قلبم خورد شد

جوری خدارو صدا زدم پنجره ھا بھ لرزه دراومدن

_خــــــــــــــــــــدا

_عمو بھش بگو گریھ نکنھ طاقت ندارم

_عمو چرا اینکارو کردین

_پسر من بیخودی تا اخر عید نمونده بودم ساره گفتھ بود میخوای دخترمو نشون کنی  بعدشم ھرچی منتظرت شدیم خبری ازت نیومد _عمو من تب مالت گرفتھ بودم نمیتونستم صداش با شروع ھق ھقش قطع شد

حرفاشون گنگ بود چشام سیاھی میرفت سرم سنگین شده بود بدنم بی حسو شل صدایھ محمد می اومد نمیخواستم چشام بستھ بشھ میخواستم صداشو بشنوم میخواستم برا اخرین بار صداشو داشتھ باشم

_اروم باش جوون این چ کاریھ چیزی نشده

_عمو چیزی نشده

_تو نفس منو گرفتی عمو

_تو دنیایھ منو سیاه کردی عمـــــو

_دلمو بدجور شکستی  بدجور نابودم کردی

_نمیبخشمت عمو نمیبخشمت صداش تو گوشم تکرار شد دنیامو سیاه کردی.نمیبخشمت نمیبخمشت

دیگھ نفھمیدم چیشد.

وقتی چشم باز کردم خیسیھ یھ پارچھ رو رو پیشونیم حس میکردم دست بردم سمت پارچھ و اوردمش پایین یھ پارچھ خیس سفید بود

یکم تو جام جابھ جا شدم دیدم مامان باباھم کنارم خوابیدن مغزم قفل کرده بود خیلی گرم بود از اتاق اومدم بیرون کم کم داشت حرف یادم می اومد گریھ خودم گریھ محمد  حرف بابا نمیبخشمت عمو

با دست سرمو گرفتھ بودم صداھا تو سرم داشت مغزمو منفجر میکرد ھمون دم در اتاق نشستم و شروع کردم بھ زار زدن مامان بابا باصدام بیدار شدن  وقتی بابارو دیدم داغم تازه شد

_راحت شدی بابا ھردومونو کشتی راحت شدی سنگ دلا راحت شدین  بی مروتا راحت شدین  از جداییھ ما چی نصیبتون شد  فقط بگین چی چرا با ما اینکارو کردین  عشق ما جاتونو تنگ کرده بود

الان بدون محمد من چیکار کنم  چھ خاکی بریزم سرم  کی دردمو دوا میکنھ  کی اتیش دلمو خاموش میکنھ  از دوریش من دق میکنم

بدون محمد میمیرم بخدا میمیرم بھ جون محمد میمیرم

زجھ میزدمو با گریھ حرف میزدم داشتم دق میکردم

وقتی گریھ محمد یادم می اومد دوست داشتم مغزمو متلاشی کنم گریھ مامان دراومده بود خواست بیاد طرفم

با جیغ بھ دیوار چسپیدمو میلریزدم

_نیاید سمت من بھ من دست نزنید  بھ من دست نزنید شماھا قاتلین قاتل قاتل محمدم قاتل عشقم قاتل خودم شماھا مارو کشتین

بھ ما نزدیک نشین کاری بھ کارمون نداشتھ باشین بابا سرجاش نشست و مامان از من دور تر نشستھ بود

سرمو بھ دیوار تکیھ داده بودم خفھ خون گرفتھ بودم ولی دونھ ھایھ اشک مثل باران طوفانی داشت رو گونھ ھام فرود می اومدن  بابا اومد نزدیکم

_پاشو بابا جان حالت خوب نیست پاشو یکم استراحت کن سرمو بلند کردم بھش نگا کردم تو چشماش غم موج میزد یھ قطره اشک از چشام افتاد

بابا با سر انگشت اشکمو پاک کردو زیر بغلمو گرفت

بلندم کردو بردم تو اتاق و پتو رو روم کشید خودشونم اومدن کنارم دراز کشیدن حس عجیبی درونم بود

پشت گردنم انگار یھ وزنھ ده تنی بھش وصل کرده بودن

گلوم درد میکرد

سرم داشت از درد منفجر میشد

گونھ ھام گولھ اتیش بود ولی دستو پام میلریزد نفھمیدم کی چشام سنگین شد

_حنا دخترم

_حنا پاشو عزیزم

_دخترم خواب بود توروخدا اروم باش با سیلی کھ مامان بھم زد از بھت خارج شدم

بھ چھره مامان نگا کردم با نگرانی بھم خیره شده بود از یاداوری خواب بھ لرزه افتادم محمد اتیش گرفتھ بود حسام ھی سعی داشت نجاتش بده ولی دستش بھش نمیرسید منم داشتم نگاش میکرد

پاشدم میخواستم برم کمکش کھ اتوبوس اومدو با سرعت از رو محمد رد شد با جیغ خودم از خواب پریده بودمو محمدو صدا میزدم کھ مامان تونست با سیلی کھ بھم زد از شک خارج بشم

بد جور داشتم میلرزیدم انگار تشنج کرده بودم

بابا یھ گوشھ دیوار سر خورد با دست رو سر خودش میزد _چیکار کردم با دخترم

_خدا ازم نگذره خدا دخترمو ازت میخوام خدا دخترم داره جون میده.

ھرجوری بود تونستم سوار ماشین بشمو بریم بیمارستان

با سرومی کھ بھم زدن لرزم تموم شده بود ولی تودلم اتیش جدایی ھر لحظھ داشت شعلھ ور تر میشد  از بیمارستان مرخص شدم

یھ ھفتھ کارم شده بود گریھ داشتم کم کم جون میدادم مثلھ یھ مرده متحرک شده بودم خواب و خوراکم شده بود اھنگ ستار

____کسی برایھ منو تو دلش نسوخت دستامون از ھم جدا دستایھ سرد

کسی برایھ اخر قصھ ما واس مرگ عشقمون گریھ نکرد اشک عاشق دیدنی نیست،ھمھ حرفا گفتنی نیست رفتی اما عشقت ھرگز دیگھ از یاد رفتنی نیست اشک عاشق دیدنی نیست ھمھ حرفا گفتنی نیست رفتی اما عشقت دیگھ از یاد رفتنی نیست

فکر داشت مثل موریانھ مخمو میخورد اگھ قرار بود نشون بشم چیشد پس واس ھمین محمد انقد مطمن بود  پس چرا دست رو دست گزاشتھ بودن .

ھر روز فامیلایھ حسام می اومدن بردارش واحد با زنش اھدیھ خواھراش ھاجرو مریم

وقتی می اومدن باھاشون یھ کلمھ ھم حرف نمیزدم خیلی نگرانم بودن

خودم دوست نداشتم اینجوری باھاشون رفتار میکنم.

ولی دست خودم نبود

ده روز بود عین مرده ھا زندگی میکردم

یھ روز تو اتاق نشستھ بودمو داشتم اھنگ گوش میدادم کھ صدایھ احوالپرسیھ مامانو با یکی نشیدم

طولی نکشید در باز شدو قامت حسام تو در نمایان شد  چھ عجب یادش افتاد نامزد داره

خوشحال بودم کھ نھ صداشو میشنوم نھ ریختشو میبینم ولی حرص میخوردم انگاری خیلی پیشش سبک بودم نکرد یھ زنگ بزنھ  اومد کنارم نشست _حنا حالت چطوره  ھاجر گفت کھ مریض شدی _ممنون بھترم خوش اومدی

یکم نزدیکم شد قبل اینکھ بتونم حرکتی بکنم دستشو رو پیشونیم گزاشت انگار بھم برق وصل کرده بودن زود عقب رفتم،متوجھ شد ولی بھ رویھ خودش نیاورد روبھ مامان گفت

_حنا ھنوزم تب داره چرا نبردینش دکتر مادر دست پاچھ شد و گفت

_والا پسرم بردیمش انقد تو این جا افتاده روز بھ روز بدتر میشھ حتی امتحانایھ اخر ترمشم نرفت حسام رو بھ من گفت

_پاشو حاضر شو بریم بیرون

_ممنون حوصلھ ندارم

_پاشو ببینم مگھ میزارم تو خونھ اینجوری ماتم بگیری

_ول کن تورو حوصلھ ندارم

مامان گفت

_خب دخترم برو یھ ھواییم بھ کلت میخوره

با اخم بھ مامان نگا کردم اگھ اون حرفو نزده بود الان اینم سیریش من نمیشد ناچارا بلند شدمو رفتم دست صورتمو شستم و برگشتم اتاقم و چادرمو سر کردم بادحالی بی رمق راه افتادم مامان تا دم در کوچھ بدرقمون کرد وقتی ھوا بھ صورتم خورد حس خوبی بھم دست داد یکم از گرمایھ وجودم کاستھ شد ولی درجا دلم بیھوا گرفت دلتنگی عجیب یھ دفعھ سرازیر وجودم شد

تصویر محمد جلو چشام نقش بستھ بود با صدایھ حسام بھ خودم اومدم

_سوارشو دیگھ

یھ اه کشیدمو از خدا صبر طلبیدم سوار ماشین شدمو راه افتادیم

پنجره ھارو کشید پایین و دستمو گرفت خواستم دستمو پس بکشم کھ گفت _بزار بمونھ حنا دلم واست خیلی تنگ شده بود اگھ نمی اومدم دیونھ میشدم

اشک دور چشمام حلقھ زد یاد محمد داشت خفم میکرد سرمو زیر انداختم تا اشکمو نبینھ

ولی اون یھ تصور دیگھ کرد

_خب خجالتت برا چیھ تو دلت برامن تنگ نشده بود تا خواستم حرف بزنم بوسھ ای بھ پشت دستم نشوند سریع دستمو دور کردم از حرکتم جا خورد ماشینو کنار زدو پنجره ھارو داد بالا

_حنا چرا اینحوری میکنی

_تو بھ چ حقی دستمو بوسیدی

_یعنی چی بھ چ حقی منو نامزدتم

_نامزدمم باشی محرمم کھ نیستی

_اگھ دلیلت محرمیتھ باشھ ھمین فردا محرم میشیم

حنا دھنتو گل بگیرم ھمیشھ بی موقع حرف میزنی ھمینت کم بود _منو ببر خونھ

_حنا میخواستم ببرمت نھار بخوریم

_با ھق ھق گفتم نمیخوام میگم منو ببر خونھ دارم اینجا خفھ میشم چن دیقھ گزشت حرکتی نکرد

_مگھ باتو نیستم

با عصبانینت دنده رو جا بھ جا کردو راه افتاد  میترسیدم بھ کشتنمون بده

جلو درخونھ نگھ داشت ھمینکھ پام بھ زمین رسید ماشین پرواز کرد

مادر جا خورد کھ انقد زود برگشتیم بی توجھ بھش رفتم حموم درونم اتیش گرفتھ بودکسی حق نداشت لمسم کنھ جز محمد.

دو روز از اون اتفاق شوم میگزشت مامان رفتھ بود خونھ عمو حسن انگار مامان بابایھ حسامم برگشتھ بودن باھاش زنگ در بھ صدا دراومد

درو باز کردمو جلو در ایستادم فکر کردم مامانھ برگشتھ

ولی برعکس انتظارم حسام بود  با لبخند گفت

_سلام بھ رویھ ماھت حنا خانوم

ھنگ کردم انگار نھ انگار دو روز پیش دعوامون شده بود  _ممنون خوبم چرا اومدی

_خب اومدم نامزد موحناییمو ببینم  سرمو انداختم پایین

دستمو گرفت  و کشید باخودش برد نشست منم کنار خودش نشوند  خواستم بلند بشم گفت

_کجا

_میرم چایی بیارم

_اومدم تورو ببینم نھ اینکھ چایی بخورم

ناچارا کنارش نشستم …یکم اومد جلو رفتم عقب دوباره خودشو کنارم کشوند  دوباره عقب رفتم

حس عحیبی داشتم چرا ازم دور نمیشد و اینجوری بھم میچسپید _حنـــــا

سرمو بلند نکردم روم نمیشد نگاش کنم _چرا اینجوری سرتو زیر انداختی  صدایھ خندش اومدم

نفھمیدم چیشد منم لپام بھ خنده تکون خورد

اومد دوباره بھم چسپید با انگشت اشارش چونمو بلند کردو و تو چشام زل زد  _حنا میدونستی عاشق چشات شدم  حس کردم دارم رنگ بھ رنگ میشم

_میدونی اون چشات روزگارمو مثلھ خودش سبزو اباد کرده موھایھ طلایت مثلھ خورشید تو زندگیم طلوع و غروب میکنھ

با حرفاش یاد محمد افتادم اونم عاشق موھام بود اونم میگفت موھام عین طلا و خورشید میدرخشھ

نفھمیدم کی تو چھره حسام بھ فکر رفتم وقتی بھ خودم اومدم کھ گرمایھ لباشو رو لبام حس کردم اولش تو شک قرار گرفتم ولی با حرکت دادن لباش از شک خارج شدم  با دست سینشو ھل دادم و دستم بی اختیار بالا رفت و یکی خوابوندم زیر گوشش  سینم بھ خس خس افتاده بود داشتم از گرما میسوختم تموم تنم گر گرفتھ بود حس میکردم نفسم قطع شده دھن باز کردمو انگشت اشارمو بھ نشونھ اخطار بالا بردمو و گفتم _اخرین  اخرین بارت بود  دیگھ حق نداری

حسام ھنوز دستش  رو صورتش بود  باور نمیکرد روش دست بلند کنم

تو چشام خیره شده بود یھ دفعھ غرق غم تو چشماش شدم  یھ لحظھ از کاری کھ کرده بودم پشیمون شدم خیلی تند رفتھ بودم

حسام ببخشیدی گفتو زود از خونھ خارج شد تو بھت مونده بودم قبل اینکھ بتونم معذرت خواھی کنم رفت

عذاب وجدان بدجور تو وجودم ریشھ زد  با خودم حرف میزدم

لعنت بھ من  ،پسره بیچاره چ گناھی کرده بود  حق داشت نامزدش بودم  جواب خودمو دادم

نھ حق نداشت اون حق نداشت من محمدو دوست دارم بھ اون خیانت نمیکنم   اح بس کن محمد چی اون اگھ دوست داشت حداقل یھ زنگ میزد یھ کاری میکرد پست بگیره

نھ اون میترسید زنگ بزنھ زنگ نمیزنھ چون دیگھ مال اون نیستم  خب تلاشت میکرد پست بگیره

صدایھ بستن در نزاشت بیشتر از این جواب خود درگیریامو بدم  از جام بلند شدم فکر کردم حسام برگشتھ  مامان تو در ایستاده بود

_سلام مامان

وقتی منو دید با اخم گفت بیا ببینم کارت دارم دختره سرتق فھمیدم باید جواب پس بدم چی شده بود خدا میدونھ   مامان رفت نشستو منم رفتم کنارش نشستم  _چیشده

_دختر تو ادم نمیشی نھ

_خب چیشده

_چرا با این پسر بیچاره اینجوری رفتار میکنی ھا میدونی واس چی اومده بود پیشت

_گفت اومده منو ببینھ

_نخیر خانوم اومده بوده شماره دستتو بگیره واست النگو بخره

_من بھ النگوش احتیاجی ندارم

_لیاقت نداری تو بخاطر اون پسر دھاتی داری بھ بخت خودت لگد میزنی  چرا ھم خودتو داغون میکنی ھم اونو

اگھ با یھ سیلی تو گوش محمد میزدی میدونی چیکار میکرد

تو صورتت تفم نمی انداخت ولی حسام الان جلو در گفت فردا عید غدیره میاد اینجا خجالت نمیکشی پسره بیچاره گناه داره

دوست داره چرا سعی نمیکنی دوسش داشتھ باشی

تو فقط داری بھ خودت تلقین میکنی محمدو ھنوزم دوست داری  یھ قدم بھ سمت حسام بردار ببین اون برات چیکارا کھ نمیکنھ

با فھمیدن اینکھ بیچاره برا چھ کاری اومده بودو من چ جوری باھاش رفتار کردم از خودم متنفر شدم

نھ بخاطر النگو بخاطر اینکھ ھنوزم ازم نرنجیده بود و گفتھ بود فردا میاد با رفتارش منو بیشتر شرمنده کرد

حرفایھ مامان راست بود این رفتارو با محمد میکردم ھیچ وقت بھ این راحتی فراموشش نمیکرد

ولی چیکار میکردم حسام رو دوست نداشتم دلم بھ اون راضی نبود  میدونستم از محمد خیلی سرتره  خشکل تر بود اقاتر بود باکلاس تر بود پول دار تر بود

واسھ اینکھ بھم ثابت کنھ دوستم داره ھرکاری میکرد  ولی عاشق بودمو کر

_مامان شما این راھو انتخاب کردین  از اول میدونستین دوستش ندارم چرا مجبورم کردین  ،الان ھم از من انتظار نداشتھ باشین  بغض کرده بودم و داشتم با بغض حرف میزدم مامان گفت

_دخترم یھ کم فکر کن یھ کم منطق داشتھ باش و منطقی عمل کن  ببین صلاح تو ،تو وصلت باکدومھ  الان دلت محمدو میخواد بزار گنشنگی بکشی بزار بی محبتی رو حس کنی  ببین چجوری دلتو نفرین میکنی از رو احساس تصمیم نگیره احساس بھ سنھ  ادم تو سیزده سالگی حس یھ دختر جونو داره تو پونزده سالگی حس عاشق شدنو

تا بھ ھجده و بیست نرسی حست تکمیل نمیشھ الان حست انعطاف پذیره ھرجوری خودت تلقین کنی بھ ھمون شکل و حس درمیاد تو فقط امتحان کن من حرفامو زدم دخترم اونا فردا میان اینجا

من زن عمومو میشناسم چھ ادم غدیھ چ ادم مغروریھ  بھ جایھ اینکھ تو بری ببینشون حسام اونارو میاره پیش تو

بھ جایھ غصھ خوردنو اشک ریختن بھ این فکر کن کھ چ جوری زندگیتو بسازی مامان پاشد رفت اشپز خونھ منم رفتم اتاقم

بعد این ھمھ تازه یاد بوسش افتادم چقد گرم بود اولین بار بوسھ رو حس میکردم  زود فکرو از خودم دور کردم و رفتم بیرون بعد شام رفتم اتاقم عذاب وجدان ول کنم نبود تا سرکوبش کردم و خوابیدم دق کردم حالا این عذاب وجدانم قوز بالایھ قوز شده بود درد خودم کم بود اینم بھش اضافھ شده بود .

با صدایھ مامان کھ داشت نگارو صدا میزد بره کارنامشو بگیره بیدار شدم و رفتم بیرون دست صورتمو شستم

بعد صبحونھ شروع کردم بھ تمیز کردن خونھ و مامان ھم تو اشپزخونھ تدارکارت نھارو میدید

نزدیکایھ ساعت دوازده بود کھ زنگ بھ صدا دراومد  درو باز کردمو با مامان بابا جلو در ایستادیم

اول از ھمھ عمو حسن وارد شد بعد اون زن عمو گلبھار و ھاجرو مریم باھاشون روبوسی کردیمو رفتن تو خونھ

حسام داشت با  بردارش واحد حرف میزد نمیدونم واحد چی بھش گفت کھ خندش گرفت وقتی رو برگردوندو منو دید خندشو خورد

اومد سمت ما با خوش رویی یا مامان بابا احوالپرسی کرد ولی رو بھ من فقط گفت سلام منم بھ ھمون سردی گفتم خوش اومدین  ھمھ نشستھ بودیم منم کنار مامان

حسام سرشو زیر انداختھ بودو با ناخونش ور میرفت بلند شدم رفتم چایی اوردم

بھ حسام کھ رسید سرشو بلندکرد ولی بھ من نگا نکرد چایشو برداشت دوباره سرشو زیر انداخت .

بعد نھار زن عمو گلبھار گفت بیا پیش خودم عروس گلم

از کلمھ عروس گلم حرصم میگرفت

ھمیشھ گفتن این کلمھ رو از زبون زن عمو نفیسھ ارزو داشتم نھ زن عمو گلبھارھربار باشنیدن این حرف داغم تازه میشد و انگار کھ نمک بھ زخمم میپاشیدن  رفتم کنارش نشستم و با دست رو موھام کشید اومد جلو گوشم گفت _چیکار کردی با پسرم کھ اینجوری مجنونت شده  قسم میخورم توعمرم انقد بھم شک وارد نشده بود  داشتم از خجالت اب میشدم میرفتم زیر فرش

_الان حالت چطوره بھتری

از وقتی حسام برگشتھ بود دیگھ خوب شده بودم با صدایی کھ شبیھ بھ نالھ بود گفتم

_ممنون بھترم

زن عمو یھ کیف کنار خودش گزاشتھ بود کھ کیفو برداشت گزاشت رو پاش و یھ جعبھ کادو پیچی شده مربعی از تو کیف دراورد

رو بھ حسام گفت پاشو پسرم خودت بیا النگو رو دست نامزدت کن وای نھ تورو خدا من دیگھ دارم اب میشم

حسام از  جاش بلند شدو رو بھ مامان بابا گفت _با اجازه باباھم گفت

_اختیار داری پسرم

جلوم زانو زدو جعبھ رو از مامانش گرفت

و با یھ حرکت بازش کرد تعحب کردم چون اونجا روش پاپیون بود مثلھ یھ تیکھ چوب بازشد من فکر میکردم کاغذ کادوس  دستمو گرفت تو دستاش  دستاش دو گولھ اتیش بود  دستایھ منم دو تیکھ تیخ

از استرس لرزش داشتم حسام لرزشمو احساس کرد و تند دستامو گرفت سرمو زیر انداختم

النگو رو دستم کرد و اروم گفت

_ مبارکت باشھ

سرمو بلند کردم با دیدن النگو چشام چھارتا شد تو عمرم النگویی بھ این پھنی و قشنگی ندیده بودم اروم گفتم

_ممنون

پاشد کھ بره ھاجر گفت _خب چرا پیشش نمیشینی

_نھ اینجوری راحت تره

رفت کنار باباش نشست

عمو حسن شروع کرد بھ حرف زدن

_سعید خان شاه دوماد ما عجلھ داره دوست داره زودتر زنشو ببره خونش اگھ اجازه داشتھ باشی دیگھ مجلس عروسی رو راه بندازیم  نظر شما چیھ  بابا گفت

_والا عروس خودتونھ اختیارشو دارین

انقد ھول شده بودم فکری کھ تو سرم بودو بدون ھیچ فکر کردنی بھ زبون اوردم _ولی من میخوام فعلا درسمو بخونم

ھمھ از صدایھ بلندمو روک و راستیم جا خوردن زن عمو گفت

_خب درستم بخون ببین ھمین مریم الانم داره درشسو ادامھ میده حسام کھ مشکلی با خوندن تو نداره مگھ نھ حسام؟ حسام نکاھی بھم انداختو گفت

_نھ مشکلی ندارم از فردا ھم میفتم دنبال کارایھ عروسی و دنبال تالارم میگردم الان دیگھ کم پیدا میشھ فصل عروسیھ تــــــــــالار چی

عروسیھ من تو تالاره

خانواده ھایھ خیلی باکلاس و ثروت مند عروسیاشون تو تالارھا برگزار میشد  انقد تو فکر خودم غرق بودم نفھمیدم کی تصمیم بھ رفتن گرفتن

وقتی حسام از در خارج میشد گفت فردا صبح اماده باش میام دنبالت میریم ازمایش خون

چشمی گفتمو ازشون خداحافظی کردم  رفتم اتاقم

ھی خدا بالاخره عروسیم برپا شدو نتونستم کاری کنم اھی کشیدمو چشامو بستم.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن