رمان آغوش اجباری

رمان آعوش اجباری پارت پنجم

رمان آغوش اجباری 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های رمان آغوش اجباری اینجا کلیک کنید

تویھ رود خونھ قلبت قایق من رفتنی بود

من از اول میدونستم قایقم شکستنی بود

تویھ رود خونھ قلبت قایق من رفتنی بود

من از اول میدونستم قایقم شکستنی بود

واس قلب صدتا عاشق زیر پنجرت میخونم

تویھ ھرشھری کھ بودی من مسافرت میمونم

اگھ بارونی نباشھ واسھ ریشھ درختم

تو نیاز تو میمونم تا بباری رویھ بختم

تویھ رود خونھ قلبت قایق من رفتنی بود

من از اول میدونستم قایقم شکستنی بود)

(قایق شکستنی ازکوروس)

تو اتاق پر گردو خاکم نشستھ بودم و بھ دوروبرم نگاه میکردم حالم از حال خودم بھم میخورد صدایھ در اومد خواستم از جام بلند شم توان نداشتم بعد صدایھ حسام اومد کھ منو صدا میزد

_حنا

_حنـــــا

با بی حالی گفتم

_تو اتاقم

اومد تو اتاقو وقتی منو گوشھ دیوار دید جلو اومد گفت

_چرا این گوشھ کز کردی

ھیچی نگفتم کنارم زانو زد گفت و دستشو رو پام گزاشت  _حنا چیشده

چرا اینجوری شدی چی بھ حالو روزت اومده…خطایی از من سر زده  با نفرت بھش چشم دوختم و ھیچی نگفتم دوباره صداش اومد

_نمیخوای بگی دلیل رفتارات چیھ  نھ میزاری بھت نزدیک شم  نھ حرف میزنی

نھ بھ وضع خونھ رسیدگی میکنی  منم صبری داری …تحملی دارم نمیتونم حنا

نمیتونم عشقم کنارم باشھ و لمسش نکنم دلم برات پر میکشھ ولی اجازه ندارم نزدیکت بشم

میخوام دردتو بفھمم تو بھم قول دادی گفتی مثلھ دوتا دوست یادت رفتھ قرار بود ھیچ وقت ھیچی رو ازم پنھون نکنی ھمون شب عروسی اینارو بھم قول دادیم پس خواھش میکنم حرف بزن بزار این سکوت شکستھ شھ با بھ یاد اوردن شب عروسی قاطی کردم  با دست زدم رو شونش ھیچ تکونی نخورد گفتم

_چیو میخوای بدونی ھا

_اینکھ ازت متنفرم

_اینکھ دوستت ندارم

_اینکھ حالم ازت بھم میخوره اینکھ ازت میترسم اینکھ بھ زور زنت شدم

صدام ھی داشت بالا و بالاتر میرفت و حسام لحظھ بھ لحظھ بیشتر تعجب میکرد _اینکھ یکی دیگھ رو دوست دارم اینکھ ازھم جدامون کردین

چیـــــو ھا اینارو بیا ببین ھمشو گفتم ولم کن بزار بھ درد خودم بمیرم  سرشونھ ھامو گرفتو تکونم داد

-چی میگی حنا توروخدا بگو دروغ گفتی

بگو کس دیگھ ای رو دوست نداری بگو لعنتی شوخی بود بگو دروغ بود بگو چی تو اون دل صاب مردت میگذزه  ھردو اشک میریختیم

شونھ ھام درد گرفتھ بود از تکون دادناش

_ولم کن وحشی

چرا داری ازارم میدی چرا اذیتم میکنی

بھم …ت..ج…ا…و…ز کردی بست نبود داری شونھ ھامو لھ میکنی  با بھت نگام میکرد شونھ ھامو رھاکردو یھ دفعھ تو اغوشم کشید  _ببخشید ببخشید

حنا من بھت تجاوز نکردم بخدا نکردم

تو زن منی دنیایھ منی من میپرستمت …من دوست دارم

_ولی من ندارم …نمیخوام تو اغوش تو با یاد یکی دیگھ زندگی کنم  خواھش میکنم ولم کن توروخدا رھام کن

یکم تو اون حالت موندیم جوری بغلم گرفتھ بود کھ انگار میخواستم دربرم صداش نالھ مانند کنار گوشم اومد

_حنا کیھ

کیھ کھ حنایھ من عاشقشھ کیھ کھ حنایھ من دلش واسش تنگ شده …کیھ دوست من دوستش داره بگو حنا

من رفیقتم دوستتم بگو میخوام بدونم میخوام کمکت کنم  نمیتونستم بگم زندم نمیزاشت ترسمو بھ زبون اوردم _اگھ بگم زندم نمیزاری

_نھ کاریت ندارم بھ جون حنا تو دنیایھ منی مگھ من دنیامو از خودم میگیرم

دلو زدم بھ دریا یا طلاقم میداد راحت میشدم یا میکشتتم و ھمھ دردو غصھ ھام تموم میشد

گفتم از محمد گفتم از نامھ ھامون از زنگ زدنامون از عشقمون از روز سیزده از شرط بندی

از اجبار مامان بابا از شب حنابندون  از سوختن دفتر خواطرات از حرفایھ محمد

ھمشو با گریھ براش تعریف کردم وقتی تموم شد قصم حس کردم سبک شدم دلم بھ اون اندازه دیگھ پر نبود  ولی از شدت اشک نفسم ھی میرفت  منتظر حسام بودم سرم داد بزنھ منو بزنھ

ولی با ھمون حس قبلی تو اغوشم گرفت و موھامو نوازش کرد و گفت _ھیسسس ھیسس

اروم باش اروم باش عزیز دلم میدونم درکت میکنم عاشق بودی ولی دیگھ نیستی دیگھ زن منی دنیایھ منی خانم منی

اون اگھ دوست داشت پا حلو میزاشت نھ اینکھ عقب بکشھ مثلھ من احساس ترس میکرد فرار نمیکرد می اومد جلو اون لیاقت عشقتو نداره  بھت قول میدم ارومت کنم

قول میدم عاشقم بشی خشبخت ترین زن دنیات میکنم دنیارو بھ پات میریزم  حرفاش ارومم کرده بود طپش قلبش مثلھ من بود کندو طولانی حس میکردم نفساش گرفتھ

دستشو رو کمرم بالا پایین میکردو با دست دیگش موھامو نوازش میکرد بوسھ ای رو موھام زدو یکم از خودش دورم کرد گفت

_پاشو اماده شو واس شام بریم بیرون

_نھ توروخدا حسام حوصلھ ندارم

_منم میبرمت حالو ھوات عوض بشھ

بوسھ ای رو پیشونیم نشوندو خودش بلند شد دستامو گرفتو مجبورم کرد منم بلند شم خودش از اتاق رفت بیرون

رفتم دست صورتمو شستمو برگشتم اتاق یھ مانتویھ شکلاتی با شلوار شال قھوه ای تنم کردمو چادرمو سر کردم رفتم بیرون

حسام تو ھال نشستھ بود وقتی منو دید اومد جلو و دستامو گرفت و بوسھ ای روش زد  وقتی نگاش کردم چھرش یھ جوری بود غم تو چشماش موج میزد حس میکردم داره بھ زور خودشو نگھ میدار تا نزنھ زیر گریھ  دستامو رھا نکردو باھم رفتیم بیرون

واس شام رفتیم کبابی و کباب خوردیم بعد شام ھم رفتیم تو پارک کنار کبابیھ یکم قدم زدیم ھر دو تو فکر بودیم ھیچ کدوم حرفی نمیزدیم

من ازش خجالت میکشیدمو اونم از ناراحتی و فکر ھیچی نمیگفت  تو ماشین یھ دفعھ بی ھوا گفت

_حنا

_بلھ

_یھ قولی بھم میدی

_چی

_دیگھ بھ محمد فکر نکن سکوت کردم

_باشھ؟

_سختھ حسام میدونم گناھھ ولی چیکار کنم منم دوست ندارم بخدا

_تو فقط سعی کن بھش فکر نکنی بقیشو بسپر بمن

_باشھ

دیگھ ھیجی نگفت وقتی رسیدیم خونھ حسام گفت میره دوش بکیره منم رفتم لباسامو عوض کردمو افتادم تو تختم

چند دیقھ بعد حسام با موھایھ خیسو حولھ بھ دست برگشت تو اتاق _حنا فردا یکی رو پیدا میکنم بیاد خونھ رو تمیز کنھ

_نھ خودم تمیز میکنم

_زیاده کارا خستھ میشی تو این سرما نرو حیاط

چون خودمم حوصلھ نداشتم باشھ ای گفتمو اونم ساکت شد  اومد رو تخت دراز کشید تعجب کردم  ولی ھیچی نگفتم

شرمندش بودم

کم کم اومد کنارم و بغلم کرد بویھ شامپو موھاش خیلی خوب بود خودمو تو بغلش جمع کردم اغوشش دیگھ برام امنیت  داشت ازش نمیترسیدم

صداشو اروم کنار گوشم شنیدم

_حنا

ھیچی نگفتم میدونستم چی ازم میخواد اونم مرد بود میدیدم چطوری داره جلو خودشو میگیره

_حنا من نمیتونم خودمو نگھ دارم ھی میگم نیام نزدیکت میگم درد میکشی ولی دیگھ نمیتونم دارم دیونھ میشم بھم اجازه بده  بازم ھیچی نگفتم.

دوماه از ازدواجمون میگذشت کل وجودم جوش زده بود صورتم

سرشونھ ھام

موقع رابطھ زیر شکمم بدجور درد میکرد بھ مامانم گفتھ بودمو مامانمم برام وقت دکتر گرفتھ بود

وقتی وارد اتاق دکتر شدیم سلام و احوالپرسی کردیمو رو صندلی نشستم مامانم براش مشکلاتمو توضیح دادو خانم دکتر رو بھ من گفت _چند ماھھ ازدواج کردی

_دوماه

_چندبار رابطھ داشتی

_فکر کنم پنج بار

_بی میلی

سرمو پایین انداختم از زور شرم داشتم اب میشدم صدایھ دکتر اومد

_دخترم راحت باش من دکترم محرمت از منم محرمتر مامانتھ بگو دردت چیھ واسش توضیح دادم تعحب کرد گفت

_چون بچھ ای و سنی نداری بخاطر بی میلیت امکان داره دھنھ رحمت عفونت کرده باشھ و عفونت بھ شکل جوش خودشو نشون میده با یھ معاینھ و چندتا ازمایش میفھمیم مشکلت چیھ

وقتی جواب ازمایشا اومد ھمونطور کھ دکتر حدس زده بود عفونت گرفتھ بودم  چند نوع دارو واسم تجویز کردو گفت اگھ مدام مصرفش کنم  خوب میشم

با مامان ازش تشکر کردیمو از مطبش خارج شدیم وقتی رفتیم خونھ مامان شروع کرد بھ نصیحت کردنم خودش میدونست  دردم چیھ

_دخترم تو چرا انقد لجبازی اخھ ببین فقط خودت ظربھ میبینی اگھ بھ نیاز ھایھ شوھرت پشت کنی خدا برات گناه مینویسھ  زنو شوھر کنار ھم زندگی کردنشون مھم نیست باید نیازھایھ ھمدیگھ رو تکمیل کنن

تو دوست داری حسام ھیچی نیاره خونھ ھرشب با گشنگی سر بھ بالش بزاری   دوست داری کتکت بزنھ دوست داری بھت بی احترامی کنھ اون مرده باید بھش احترام بزاری نیازشو رفع کنی بھش محبت کنی

دخترم توھم سعی کن زندگی کنی چرا اینحوری ھم بھ خودت بھ اون بنده خدا زندگی رو زھرمار نکن

من میبینم حسام چھ جوری تلاش میکنھ توام بھ سمتش قدم بردار ببین زندگیت چھ شیرین میشھ دیگھ محمدو فراموش کن اون یھ درصد واست تلاش نکرد

بھ جا محمد بھ حسام فکر کن حتی اگھ شده بھ دروغ بھ خودت بگو دوسش داری بھش محبت کن محبت میبینی و عاشقش میشی

الکی الکی تو دلت واسش جا باز میشھ یھ روز بھ خودت میای میبینی حسام ھمھ زندگیت شده

الان ھم من میرم توھم پاشو عین کدبانو ھا واس شوھرت غذا خوشمزه بپز  یھ دستی بھ سرو رو خودت بکش بھ خونت

کل فامیل حسرت دارن زندگیھ تورو داشتھ باشن اونوقت  تو داری دستی دستی نابودش میکنی

مامان از جاش بلند شدو گفت

_پاشو پاشو دخترم منم برم واس شام یھ چیزی درست کنم بابات بیاد عصبی میشھ

مامانو بدرقھ کردمو برگشتم توخونھ یھ شلوار تیشرت پوشیدمو شروع کردم گردگیری خونھ بعد کارا رفتم اشپزخونھ شروع کردم درست کردن زرشک پلو  صدایھ درو شنیدم وقتی اومد تو گفت

_بھ بھ چھ بویی  از اشپزخونھ رفتم بیرون _سلا اره غذا درست کردم

_چی درست کردی

_زرشک پلو

_میمیرم براش

_دستتو بشور بیا

_میخواستم واس شام ببرمت بیرون ولی امشب دیگھ غذایھ خونگی میخوریم  دلم واسش سوخت  بعد خوردن گفت

_عجب دست پختی داشتیو رو نمیکردی

ھیچی نگفتم دوباره خودش شروع کرد

_خب دکتر چیگفت

حرفایی کھ دکتر بھم گفتھ بودو واسش تعریف کردم با نگرانی گفت _مشکی کھ پیش نمیاد

_نھ دارو بھم داده گفت زود خوب میشم

سفره رو جمع کردمو واسش چایی بردم خودم میلی بھ چای نداشتم رفتم تو اتاقم پایین تخت نشستمو دوباره بھ اھنگ کوروس گوش دادم

اونجا کھ میگھ(من از اول میدونستم قایقم شکستنی بود)بدجور اتیشم میزد و گریھ ھامو تازه میکردو سر از نو میباریدن

صدایھ در اومد زود اشکامو پاک کردمو سرمو پایین انداختم

_توکھ باز داری این اھنگو گوش میدی

_خب دوستش دارم

دست برد سمت ضبطو خاموشش کرد

دستامو گرفتو بلندم کرد ھر دو رو تخت نشستیم

روسریمو از سرم باز کردو کش موھامم باز کرد با لحن عجیبی گفت _ھیچ وقت این طلاھارو ازم پنھون نکن چرا جلو من روسری میندازی

_خب عادت کردم

_دیگھ حق نداری

سرشو جلو اوردو تو موھام فرو کرد و با عطش بو کشید  لباشو کھ چسپوند بھ گوشم رعشھ بھ بدنم افتاد

داشتم دوباره لرز میکردم سنگینھ حسام داشت نفسمو بند میاورد

یھ دفعھ سنگبنیھ روم سبک شد سرمو بلند کردم حسام روبھ روم ایستاده بود و با ناراحتی بھم زل زده بود  رو تخت نشستم

کلافھ دستی تو موھاش کشید و گفت

_حنا بسھ بسھ دارم کم میارم تو داری بھ اون عوضی فکر میکنی ھنوزم دوسش داری  تو زنمی ولی عین یھ مجسمھ کنارم رھاشدی تحمل ندارم بسھ  اون عوضی چی داشت کھ من ندارم

از اینکھ بھ محمد گفت عوضی بدجور ناراحت شدم مثلھ خودش صدامو بالابردمو کفتم _ھمین کھ ھست ناراحتی ولم کن بزار برگردم خونھ بابا  من طل..

با سیلی کھ بھم زد حرف تو دھنم نصفھ رھا شد صورتم داغ داغ شده بود باور نمیکردم حسام روم دست بلند کرده بود اشکام دونھ دونھ از چشام ریختن

یکم خیره نگام کرد و بعد پرید سمت رخت اویزو کتشو چنگ زدو از اتاق پرید بیرون زانوھام تا شدو افتادم رو زمین

زار زدم بھ حال خودم بھ حال حسام

چرا نمیتونستم محمدو فراموش کنم  چرا نمیتونستم حسامو قبول کنم  چرا عذابش میدم چرا عذاب میکشم

خدارو صدا زدم گفتم خدا راحتم کن بھم ارامش بده

نمیدونم چقد زار زدم خستھ شدم با حالی نزار از جام بلندشدم  رفتم رو تخت نشستم نیم ساعتی گذشت صدایھ در اومد زود پرید زیر پتوو خودمو بھ خواب زدم

دراتاق بازشدو ھمراش بویھ سیگار اومد خیلی تعجب کردم حسام کھ اھل دودو دم نبود یعنی انقد ناراحت بوده رفتھ سیکار کشیده

بی توجھ بھ منو پشت بمن دراز کشید صدایھ نفس ھابھ عمیقی کھ میکشید دل ادمو اتیش میزد  بالاخره خوابم برد

صبح وقتی بیدار شدم حسام ھنوز خواب بود تصمیم گرفتم صبحونھ اماده کنم رفتم سماورو روشن کردم و چندتا تخم مرغ گزاشتم اب پز بشن داشتم چایی دم میکردم کھ در اتاق باز شد  حسام بود نکاھی بھم انداختو گفتم

_صبح بخیر با سردی جواب داد  _صبح توھم بخیر

رفت دست صورتشو شستو اومد رو سفره نشست  نگاھی بھم انداخت کھ تا عمق وجودمو سوزوند

دوتا گودال پر از غم و حسرت تو چشاش بود نتونستم طاقت بیارم و سرمو زیر انداختم

یھ اه کشیدو اروم اروم شروع کرد بھ لقمھ گرفتن

وفتی ھردو صبحونمونو خوردیم سفره رو جمع کردمو رفتم ظرفھارو شستم و از اشپزخونھ اومدم بیرون داشتم میرفتم اتاقم کھ حسام صدام زد _حنا

برگشتم بھ روش

_بلھ

دوباره اه کشیدو گفت

_اماده شو ببرمت خونھ بابات

_باشھ

خواستم برم کھ دوباره صدام زد _حنا

_بلھ

_لباس زیاد بردار اونجا میمونی

_توھم میمونی

_نھ من میرم شھرستان  با تعجب گفتم

_چرا

_یھ سر بھ مامان بابام بزنم تو تو خونھ تنھا میمونی واس ھمین میبرمت خونھ بابات

_چقد میمونی مگھ

_یھ ھفتھ

بدون حرف رفتم تو اتاقمو یھ چند دست لباس تو ساکم   گزاشتم و چادرمو سر کردم رفتم بیرون

تا رسیدن بھ خونھ بابام حرفی نزدیم داشتم پیاده میشدم حسام گفت _حنا

برگشتم طرفش بدون حرف بھش خیره شدم خودش ادامھ داد _دارم میرم ازارت ندم

باید فکرامو بکنم ببینم میتونم رھات کنم اذادت کنم

با حرفی کھ زد دلم لرزید دوست نداشتم اینجوری دلخور بشھ ھیچی در جواب حرفاش نگفتم از ماشین پیاده شدمو گفتم

_خدا بھ ھمرات

_مواظب خودت باش حنا

_ممنون

در ماشینو بستمو زنگ در خونھ رو فشار دادم وقتی در باز شد برگشتم بھ پشت حسام ھنوزم ایستاده بود وقتی رفتم توخونھ صدایھ حرکت ماشینش اومد  مامان با دیدن من و با دیدن ساک رنگش پرید گفت

_سلام دخترم

_چیشده

چرا ساک دستتھ  حسام کو  بیچاره مامانم گفتم

_سلام مامان جون صبر کن از راه برسم بعد رگباری ازم سوال بپرس

حسام رفت شھرستان واس یھ ھفتھ بھ مامان باباش سر بزنھ منم تنھا بودم اومدم اینجا مامان وقتی حرفام تموم شد نفس عمیقی کشبدو گفت

_وای مامانجون نزدیک بود سکتھ کنم فکر کردم شالو کلاه کردی و واس ھمیشھ برگشتی

رفتم جلو و گونشو بوسیدم _نھ نگران نباش

از یھ طرف خوشحال بودم واس یھ ھفتھ حسامو نمیدیدم از یھ طرفم ناراحت بودم با اون حال خرابش رفت

ھشت روز از رفتن حسام میگذشت حس میکردم دلتنگشم ھمیشھ حضورشو توجھشو کنارم حس میکردم این ھشت روز رو انگار یھ چیزی گم کرده بودم

عصر جمعھ بود تو اتاقم نشستھ بودم صدایھ زنگ در اومد ناخوداگاه حس کردم حسامھ زود پریدم بیرونو دکمھ ایفون رو فشار دادمو در بازشد جلو در پذیرایی منتظر ایستادم

طولی نکشید کھ قیافش تو چھار چوب نمایان شد

از چھرش وحشت کردم صورتش لاغر شده بودو زیر چشماش گود رفتھ بود موھاش بلندو شلختھ بود لباش بھ سیاھی میزد لباساش شلختھ باورم نمیشد این ھمون حسامھ حسام ھمیشھ خوشتیپ ترین بود این سرو وضعش عجیب بود

از چھرش غبار غم میبارید نگاش یھ چیزی داشت کھ تا عمق وجودتو بھ اتیش میکشید  تو چشماش کھ خیره شدم درد خودم یادم رفتو تو غم چشماش غرق شدم باصداش نگاه از چھرش برداشتم

_سلام

_سلام خوش اومدی

مادر از اشپزخونھ اومد بیرون -سلام پسرم خوش اومدی

_ممنون مامان جون

_بیا بشین پسرم خستھ راھی واست چایی بیارم

_نھ ممنون زحمت نکش میمیریم

_وا کجا پسرم شام بمونین

_نھ شام میریم بیرون

مامان دیگھ حرفی نزد حسام رو بھ من گفت

_برو توھم لباساتو جمع کن بریم دیگھ

یکم تعجب کردم یاد حرف اخرش افتادم گفتھ بود ببینم میتونم رھات کنم یعنی نتونستھ بود رھام کنھ

رفتم تو اتاقمو لباسامو جمع کردمو از مامان خداحافظی کردیم

رفتیم یھ رستوران نزدیک خونمون

حسام اصلا حرف نمیزد فقط چند بار یھ اه سوزناک میکشید دوست داشتم دردشو تسکین بدم

ولی جرئت حرف زدن نداشتم

وقتی برگشتیم خونھ رفتم اتاقم چادرمو از سرم برداشتمو رفتم جلو اینھ موھامو باز کردم ھربار کھ یھ چیزی فکرمو مشغول میکرد عادت داشتم با شونھ کردن موھام خودمو سرگرم کنم

حسام اومد تو اتاقو رو تخت نشست

داشتم بھ موھام برس میکشیدم کھ صدایھ گریھ  بلند شد با تعجب بھ سمتش برگشتم با دست صورتشو پوشونده بودو با صدا گریھ میکرد ومیلرزید  بدجور احساس حقارت بھم دست داده بود

قلبم اتیش گرفت صدایھ گریش از اه کشیدناش سوزناک تر بود اروم اروم رفتم جلو و رو زمین کنار پاش زانو زدم

ھیچ وقت فکر نمیکردم گریھ یھ مرد اینجوری داغونم کنھ  دستمو رو زانوھاش گزاشتم و صداش زدم _حسام

با ھق ھق گفت

_صدام نکن حنا توروخدا صدام نکن لعنتی چرا اخھ من چرا

من عاشق بودم حنا با عشق جلو اومدم با عشق زندگی ساختم  من نمیتونم رھات کنم نمیتونم با کسی قسمتت کنم  حنا..

ھق ھقش نزاشت حرفشو ادامھ بده

سرم سنگین شده بود از خودم متنفر شدم از محمد متنفر شدم  باید ارومش میکردم ولی چھ جوری  چھ جوری میتونستم ارومش کنم  تو دلم خدارو صدا زدم

خدا کمکم کن خدا خدا یھ راھی جلوم بزار یھ مرد با ھمھ غرورش داشت گریھ میکرد چقد درد  کشیده بود

اون منو اروم کرده بود یھ روزی الان وظیفھ من بود ارومش کنم

رو زانو بلند شدم دستمو از رو پاش برداشتمو خواستم دستاشو از رو چشماش باز کنم کلی مگھ زورم میرسید بیخیال دستاش شدمو دستایھ خودمو  دور شونھ ھاش حلقھ کردم و تو اعوشش گرفتم

یھ دفعھ دستاشو باز کردو تند کمرمو گرفت و سرشو بھ سینم فشرد

_حنا

حناتوروخدا دوستم داشتھ توروخدا حتی اگھ شده یھ ذره

حنا من بی تو میمیرم نمیتونم توروخدا قول میدم عاشقم بشی تو فقط یکمی دوستم داشتھ باش

کمرمو بدجور گرفتھ بود داشتم لھ میشدم ولی ھیچی نگفتم موھاشو نوازش کردم

_حنا من نمیتونم ازت دست بردارم تو مال منی بی تو نفس ندارم

یکم ازش فاصلھ گرفتم با دست اشکاشو پاک کردم تو چشمام خیره شده بود ولی اشکاش پاک شدنی نبود دونھ دونھ از چشماش میفتادن پایین

اروم نمیشد برا اولین بار خواستم پیش قدم بشم و بوسش کنم میخواستم ارومش کنم  کم کم جلو رفتموچشامو بستم   لبامو گزاشتم رو لباش اولش شکھ شد باور نمیکرد بوسیدمش ولی زود بھ خودش اومد و دستاشو تو موھام فرو کردو ھمراھیم کرد  اروم شد

تو بغلش دراز کشیده بودم کنار گوشم صداش اومد  _حنـا

خواستم بگم بلھ ولی با وجود جنگی کھ با خودم داشتم گفتم _جونم

چشماشو یھ بار باز بستھ کردو گفت

_دوباره بگو منطزورشو نفھمیدم _چیو دوباره بگم

_حنـا

فھمیدم میخواد دوباره بگم جانم با خنده گفتم _جـــــونم

تند سرمو تو اغوشش گرفت و گفت _دیگھ ھیچی نمبخوام ھیچی مھم نیست

بمیرمم مھم نیست

روشو کرد سمت سقفو  داد زد

_خدا جونمو بگیر نمیخوام این لحظھ ھا تموم بشھ

دلم واسش سوخت چقدر اذیتش کرده بود خندیدمو گفتم دیونھ _دیونم کردی لیلی من  مجنونتم دوباره صدام زد

_حنـا

با خنده گفتم

_دیگھ چی میخوای

_حنا تو دوستم داری

از سوالی کھ پرسید جا خوردم نمیدونستم چھ جوابی بھش بدم

لحنش عین بچھ ای بود کھ با خواھرش با برادرش رقابت داشتو از مامان باباھاشون میپرسیدن کدومو بیشتر دوست دارن  باید حرفامو بھش میزدم  _حسام بھم فرصت بده

میخوام دوست داشتھ باشم دارم بھ سمتت قدم برمیدارم توھم تو این راه کمکم کن  فشار دست حسام رو کمرم بیشتر شد و گفت

_تو جونمو بخواه

دلم میخواست با خدا درددل کنم باھاش حرف بزنم منتظر شدم حسام خوابش ببره  نیم ساعتی  گذت تا بالاخره خوابید

از جام بلند شدمو رفتم وضو گرفتمو تو اتاق مھمونا سجاده رو پھن کردمو شروع کردم بھ نماز خوندن بی وقفھ میخوندم حس ارامش عجیبی با ھر بار سلام دادن بھ خدا پیدا میکردم اخرسر سرمو رو سجده گزاشتمو با خدام شروع کردم بھ حرف زدن  _خدا جونم بھم کمک کن

کمکم کن  ارامش داشتھ باشمو حسامو ھم اروم کنم یا مھرشو بھ دلم بنداز با منو بکش راحت شم

خدا نجاتم بده نزار حسامم با خودم غرق کنم اونم گناه داره  پابھ پام داره زجر میکشھ

نمیدونم چقد رو سجده موندم از شدت گریھ گلوم تیر میکشید سرم درد میکرد سرمو از رو سجده بلند کردمو یھ فاتحھ خوندمو سجاده رو تا کردم گزاشتم کنار  برگشتم اتاقم

حسام خواب بود بھ چھرش نگاه کردم چقد معصوم بود

تو خواب عین فرشتھ ھابود از تھ دل پیشونیشو بوسبدمو گفتم قول میدم اذیت نکنم دیگھ توجام دراز کشدم.

صبح کھ بیدار شدم حسام کنارم نبود از جام بلند شدمو رفتم بیرون صدایھ حموم می اومد فھمیدم داره دوش میگیره

رفتم اشپزخونھ و شروع کردم صبحونھ اماده کردن وقتی حسام از حموم اومد بیرون گفت

_بھ بھ میبینم حنا خانوم کدبانو شده  ھبچی نگفتم فقط خندیدم

رفت لباساشو تنش کردو اومد سر سفره حس میکردم خیلی شاده با حرکات عحیبی داشت صبحونشو میخورد از حرکاتش خندم گرفت از شادیش شاد شدم  صبحونشو خوردو از جاش بلند شد منو بوسیدو خداحافظی کرد

حسام تو یھ اژانس کار میکرد ولی چون وضع مالی عمو خوب بود مشکل مالی نداشتیم بعد حسام افتادم بھ جون خونھ و تمیزش کردم خیلی خستھ شده بودم  حوصلھ غذا درست کردن نداشتم ھمون یھ بارم ھمینجوری اومدم گوشتو اب پز کردمو با زرشک سرخ کردمو و برنجم کھ شفتھ شده بود و ھیچ وفت نمیگفتم از این غذاھم درمباد علاقھ ای بھ اشپزی نداشتم واس ھمین اصلا نمیدونستم چھ جوری میپزن

رفتم کنار تلویزیون نشستم یکم کانالارو بالا پایین کردم تا بالاخره یھ کارتون پیدا کردم تاموجری بود عاشقش بودم نشستمو با دیدن کارایھ تاموجری ھوش از سرم پربدو با صدا میخندیدم

نمیدونم چقدر گذشت کھ قامت حسام جلوم ظاھر شد

با تعجب نگاھی بھ من انداختو نگاھی بھ تلوبزیون یھ دفعھ زد زیر خنده

از حالتش تعجب کردم این چرا اینجوری میخندید چشامو قلبمھ کردمو زل زدم بھش خندش ھی داشت شدت میگرفت اخر سر طاقت نیاوردمو گفتم _چرا میخندی چیزی خنده داری میبینی ھمینکھ حرفمو زدم دوباره قھقھھ زد  داشتم عصبی میشدم اومد جلو تو بغلم کشید

_اره خانمم نشستھ تاموجری میبینھ انتظار داری نخندم

_خب کجاش خنده داره

_ھیچ جا قربونت برم

کنارم نشستو اونم کارتون نگاه کرد وقتی تموم شد گفت  _شام چی داریم

با دھن باز نگاش کرومو دھنمو پھن کردمو گفتم

_گشنھ پلو با خورشت دل ظعفھ

_اخ کھ من میمیرم برا دل ظعفھ

ھردو باھم خندیدیم گفت

_پاشو اماده شو بریم بیرون

نفسی از سر اسودگی کشیدیمو رفتم اتافم و خودمو اماده کردم برو کھ رفتیم  دوماه گزشتھ بودو با حسام راه اومده بودم ھم بھ خودم ھم بھ حسام

ھم بھ خدایھ ھردومون قول داده بودم  دیگھ اھنگ کوروسو گوش نمیدادم

ھرچیزی کھ منو یاد محمد مینداخت رو دور ریختھ بودم

حسام با ھمون رابطھ سردو خشک من کنار اومده بودو چیزی نمبگفت  بویھ سیگارش ھر روز می اومد ولی ھیچ وقت جلو من سیگار دست نگرفت  ھربار با کاراش شرمندم میکرد ھر روز شاخھ گل با بھانھ و بی بھانھ واسم ھدیھ میخرید .

یھ روز صبح زود بود ھردومون با صدایھ زنگ در از خواب بیدار شدیم

حسام رفت درو باز کردو با واحدو زنش اھدیھ برگشت از دیدنشون خیلی تعجب کرده بودم قرار نبود اونا بیان  بھمن ماه بودو سرمایھ سنگینی

دیدم زشتھ ھمونجوری بھشون خیره شدم رفتم جلو باھاشون دست دادمو خوش امد گفتم

رفتم اشپزخونھ مشغول تھیھ صبحونھ شدم شنیدم کھ واحد بھ حسام میگفت

_شرمنده اوتوبوس ساعت پنح حرکت داشت بھ شیراز مجبور شدیم مزاحم بشیم حسامم جوابشو داد

_این چھ حرفیھ داداش خوش اومدین صفا اوردین

صبحونھ رو گزاشتمو ھمھ نشستھ بودیم با حرفی کھ زدن برق از سرم پرید  حسام پرسید

_حالا چیش  اومدین اینجا

_والا تصمیم گرفتیم ماھم دیگھ برا ھمیشھ بیایم شیراز ابن شد الان اینجاییم تا وقتیم یھ خونھ گیر بیاریم اینجاییم البتھ اگھ مزاحم نیستیم _نھ داداش خونھ خودتونھ

چی میگفت حسام بیچاره خودشون بریده بودنو دوختھ بودن و کردن تنمون و تو عمل انجام شدمون گزاشتن

یھ ھفتھ از اومدنشون میگذشت واحد گفت یھ زمین ھشتاد متری خریده و شروع کرده با ساختنش و تا تموم شدنش مھمونمونن از اھدیھ کل غذاھارو یاد گرفتم

ولی اھدیھ بھم حسودی میکرد ھمشم تقصیر حسام بود اصلا رعایت نمیکرد پیش اونام محبتشو فوران میکرد ھربار با حرفایی کھ میزد جلو داداشو زن داداشش سرخ و سفید میشدم  محبتشو ھیچ وقت ازم دریغ نمیکرد  یھ بار کھ حسام بھم کادو داد اھدیھ گفت _خبریھ

با تعحب گفتم نھ چرا _فک کردم تولدتھ  حسام گفت

_کادو خریدن واس زنم دلیل نمبخواد با حالت عجیبی رو برگردوندو گفت

-خدا بده شانس

از حرفش خیلی دلخور شدم  حرفش روم سنگینی میکرد

نمیدونم چرا حرفش دلمو ازار داد رفتم اتاقم حسام ھم دنبادم اومد بغض کرده بودم حسام  گفت

_خودتو ناراحت نکن اون بھت حسودی میکنھ وگرنھ از حرفش منظوری نداشتھ خواست لجتو دربیاره

بابام ھمش از تو پیش اون میگھ واس ھمینھ بغلم کردو اروم شدم

سکوت کردمو ھبچی نگفتم دیکھ کم کم بھ طعنھ ھاش عادت کرده بودم

یھ روز حسام کل خانوادشو بھ مناسبت برگشت عمو زن عمو از شھرستان دعوت کزده بود

چون خودم دیکھ غذا یاد گرفتھ بودم خودم غذاھارو درست کردم

سنگ تموم گزاشتھ بودم ھمھ انگشت بھ دھن مونده بودن از چشمایھ بابا و مامان و حسام تحسین رو میخوندم از چشم بقیھ تعحب سفره از نوع رنگی چیده شده بود

خورشت قیمھ پلو قرمھ سبزی سبزی پلو با ماھی سوپ جو

دو نوع سالاد

بعد شام تو اشپزخونھ داشتم ظرفھارو تمسز میکردم ھاجر صدام زد _حنا جان

_بلھ ھاجر خانم

_عزیزم دستمال کاغذی کجاست

_صب کنبن خودم میام

_نھ عزیزم زحمت نکش بگو خودم میارم

_تو اتاق تو دراور اولین کشو ھست چند دیقھ گذشت کھ دوباره صدام زد

_حنا با حسام یھ لحظھ بیاین

ظرفھارو رھا کردمو با حسام رفتیم تو اتاق

_بلھ ھاجر خانوم

_حنا تو قرص زد بارداری میخوری سرمو زیر انداختم حسام جایھ من جواب داد _اره چرا

_نباید بخوره بازم حسام جواب داد

_ولی ما ھنوز نمیخوایم بچھ دار بشیم

_نکفتم بچھ دار شین ولی حنا بچس این قزص ھا بده رحمش معیوب میشھ  خودت جلو گیری کن

داشتم از زور شرم اب میشدم اون شب دیگھ روم نشد سرمو بلند کنم

حسام گفت کھ دیگھ لازم نیست قرص بخورم و ھمھ کشو ھارو زود زود چک میکرد

چند ھفتھ ای گذشتھ بود

حالم اصلا خوب نبود ھمش سرگیجھ داشتم زیر دلم درد میکرد پاھام کم پی اوردو شل و بی حال میشدم با بویھ غذا حالم بھم میخورد  خودم میدونستم چھ مرگمھ ولی قبول کردنش واسم سخت تر از این حرفا بود حسام خیلی نگرانم بود حالم خیلی خراب بود نمیتونستم رو پام وایسم درجا سکندری میخوردم میفتادم زمینو جلو چشام سیاه میشد گیر داده بود بریم دکتر ولی میترسیدم بگھ بارداریو بدبخت تر بشم

یھ روز بھ حسام گفتم میرم خونھ بابام و اونم قبول کرد جریان رو بھ مامانم گفتمو مامانمم با خشحالی باھام راه افتاد سمت ازمایشگاه

توسالن نشستھ بودیمو منتظر جواب ازمایش صدایھ پرستار اومد _خانم حنا صبحانی

پاھام از ترس خشک شده بودن تموم وجودم میلرزید رفتم جلو نگاھی بھم انداختو گفتم _صبحانی ھستم

_تبریک میگم خانم شما سھ ھفتس باردارین

دنیارو رو سرم اوار شد سرم سنگین شده بود من بچھ میخواستم چیکار امادگیشو نداشتم

نباید بھ حسام بگم نباید مامان بفھمھ نباید ھیشکی بفھمھ اره بھترین کار ھمین بود رفتم سمت مامان با خنده گفت

_چیشد مامان

زیر لب توبھ ای گفتمو گفتم

_ھیچی باردار نیستم

مامان با ناراحتی نگام کردو گفت

_ناراحت نباش دخترم وقت زیاد دارین ھنوز بچھ ای انشا بچھ دارم میشی مامان فکر میکرد واس این ناراحتم چون باردار نیستم ولی حقیقت غیر از این بود

با مامان راه افتادیم سمت خونھ

وقت شام مامان ھمینکھ سفره رو انداخت از بویھ اش کشک حالم بد شد ھرچی سعی کردم  نفس نکشم بوش نیاد تو بینیم ولی نشد کھ نشد دلو رودم اومد تو دھنم زود اب دھنمو قورت دادمو گفتم من سرم درد میکنھ منتظر نشدم کسی حرفی بزنھ زود پریدم تو اتاق

چند دقیقھ بعد مامان با یھ بشقاب اش اومد تو اتاق و گفت

_بیا دخترم اشتو بخور گشنھ میمونی با این حالت

_مامان جون چرا زحمت کشیدی نمیتونم بخورم بعدن کھ خوب شدم میام

خدا خدا میکردم مامان نیاد جلو وگرنھ نمبتونستم خودمو نگھ دارم خدارو شکر مامان قانع شدو رفت بیرون

وقتی داشتیم از مامان بابا خداحافظی میکردیم مامان یھ قابلمھ کوچیک انداخت زیر بغلم گفت این اشت نتونستی بخوری

مامانم بدجور گیر داده بود بدون حرف راه افتادم ھمین کھ رسیدم خونھ قابلمھ اش رو خالی کردم تو سطل اشغال نمیتونستم حتی بھش نگا کنم چھ برسھ بھ خوردنش .

روزا داشت میگذشتو من ھیچی بھ حسام نگفتھ بودم

ھر روز میرفتم رو تختو پرش مبکردم رو زمین قاشق قاشق عسل میخوردم تا اونجا کھ دل درد میگرفتم میخواستم بچھ سقط بشھ

اھدیھ بھ رفتارم شک کرده بود ھر بار وقت غذا یھ چیزی رو بھونھ میکردمو و از زیر خوردنش در میرفتم ولی با بویی کھ تو خونھ میپیچید حالم بد میشدو میرفتم حموم دوش رو باز میکردم کسی صدایھ عق زدنمو نشنوه

حالم داشت ھی بدترو بدتر میشد چند روزی بود افتاده بودم تو تخت و نمیتونستم ازجام تکون بخورم تو اینھ بھ خودم نگاه میکردم وحشت میکردم باورم نمیشد تا این حد لاغر شدم

حسام اومد تو اتاق و کنارم رو تخت نشست

گفت

_حنا جان چرا نمیای نھارتو بخوری

_نمیتونم حسام حال ندارم

_خب چرا لج میکنی بیا بریم دکتر ببینم دردت چیھ

_نھ نمیام من حالم خوب میشھ اگھ شماھا ولم کنین

_حنا عزیزم پاشو بریم تو اینھ بھ خودت نگا کردی

_حسام ولم کن پشتمو کردم بھش

_باش حالت بد شد صدام کن

_باشھ

صدایھ باز شدن در اومد و خواست بره بیرون کھ حس کردم بویھ تخم مرغ میاد کل شکمم اومد تو دھنم ک بھ سرعت از تخت پایین اومدم و رفتم سمت در حسام ھنوز تو چھار چوب اتاق بود کنارش زدمو رفتم سمت حموم ولی یھ دفعھ چشام سیاھی رفتو دیگھ ھیچی نفھمیدم

…وقتی چشم باز کردم با بویھ الکلی کھ اومد فھمیدم تو بیمارستانم کم کم یادم اومد چیشده

چند دقیقھ گذشت کھ حسام با خشحالی اومد تو اتاق  برام عجیب بود چرا اینجوری میخنده نکنھ فھمیده باشھ  اومد جلو با خنده گفت

_حنـــــا

یھ تیکھ کاغذو گرفت سمتم با تعجب گفتم _این چیھ

_داریم مامان بابا میشیم

کاغذ از دستم افتادو با دستام سرمو گرفتم

وای خدا پس فھمید حالا دیگھ چھ خاکی بھ سرم بریزم الان دیگھ چیکار کنم بن کل دیگھ بدبخت میشم با خوشحالی گفت _چیشد خشحال نشدی دوست نداری مامان بشی

_یھ نی نی کوچولو خشکل از خوشحالیش عصبی شدم گفتم

_نخیر نمبخوام مگھ تو میخواستی ھا الانم سقطش میکنم  با عصبانیت بھم نگاه کردو غرید

_اره نمیخواستم.نمیخواستم تو درد بکشی حالا کھ خدا بھمون داده بیخود میکنی میگی سقطش میکنی فھمیدی

_ولی من بچھ رو نمیخوام من ھنوز خودم بچم از پسش چھ جوری بر بیام من خونھ داریم لنگ میزنھ شوھر داریم لنگ میزنھ امادگیھ یھ بچھ رو ندارم  اومد رو تخت نشست گفت

_تو نگران اینی ھا

مگھ من مردم پس من چکارم خودم نوکرتم ھم بھ خونھ میرسم ھم بھ تو ھم بھ بچمون تو غمت اینا نباشھ فقط مواظب خودت باشی واس من کافیھ

الانم دکتر گفتھ برین یھ سونوگرافی انجام بدین نکنھ با اون افتادنت بچھ یھ چیزیش شده باشھ

اھی کشیدمو باشھ ای گفتم .

سونو گفت کھ بچھ سالمھ و ھیچ اتفافی واسش نیفتاده

حسام از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجید تو ماشین با ظبط ھمخونی میکردو بشکن میزد دست رو شکمم میکشید و ادایھ نی نی ھارو درمیاورد

ظبطو کم کردو گفت حنا میگم بریم چندتا قوطی شیرینی بخریم ببریم خونھ ھاجرو مریم و خونھ بابات یکیم واس خونھ خودمون اھدیھ و واحد ببریم

نھ نھ دعوت کنیم

نھ نھ دعوت نھ تو با بویھ غذا حالت بد میشھ ھمون شیرینی بھتره با عصبانبت گفتم _حسام

_جانم

_نمیخوام کسی بفھمھ

_چرا ولی من میخوام جار بزنم تو کل شیراز

_الان اینکارو بکنیم فکر میکنن بچھ دار نمیشدیمو الان اینجوری ذوق کردیم بعدشم اھدیھ بچھ دار نمیشھ ھمبنطوری با طعنھ ھاش روحمو خراش میده تا یھ مدت دیگھ ھبچی بھ ھیشگی نمیگیم حسام اھی کشیدو گفت

_باشھ ھرچی مامان دخترم بگھ

ناخوداگاه گفتم حسام تو دختر دوست داری یا پسر

_خب ھردوشونو ولی میخوام دختر باشھ عین مامانش خشکل  و تو دل برو باشھ موھاش عین تو چشماش عین تو  تا ھروقت دلم واس مامانش تنگ شد اونو بغل کنم  ھیچی نگفتم وقتی رسیدیم حسام بھ واحدو اھدیھ گفت یھ مسمویت ساده بوده اونام گیری ندادن

شبو روز کارم شده بود گریھ میدونستم با بھ دنیا اومدن بچھ ھیچ راه برگشتی ندارم پایھ یھ بچھ می اومد وسط اون طفل معصوم چھ گناھی داشت

میخواستم ھرطور شده از شرش خلاص بشم بالا پریدنم شروع شده بود حالم بد میشد ولی بلایی سر بچھ نمی اومد

میدیدم حسام چقد از رفتارم کلافھ شده ھرشب دم گوشش ھق ھق میکردم و روزا تو سرش میکوییدم کھ بچھ نمیخوام

یھ شب صبرش لبریز شد و با داد و بیداد شروع کرد حرف زدن

_د چھ مرگتھ این گریھ ھات واس چیھ

ھرچی دارم سعی میکنم باھات کنار بیام ولی نمیشھ چرا  این کز کردنات برا چیھ  این رفتارات دلیلش چیھ از من بچھ نمیخوای ھا بگو دیگھ از من نمیخوای  چھ کمبودی داری لعنتی

از ترسش داشتم زھر ترک میشدم تو خودم مچالھ شدم اومد جلو

اومد جلو پام نشست

_حنا چرا داری زجرم میدی ھا مگھ تو قول ندادی دوستم داشتھ باشی توھنوزم داری بھ اون …

دستامو رو دھنش گزاشتم نمبخواستم حرفشو کامل بگھ درستھ بچھ نمیخواستم ولی از ھمون شب قسم خوردم کھ دیگھ بھ محمد فکر نکنم ھیچ وقت دیگھ امیدی بھش نداشتم  خواستم حرف بزنم کھ در اتاق بھ شدت باز شد  واحدو اھدیھ وارد اتاق شدن واحد بی توجھ بھ حسام بھ سمتم حملھ ور شد

حسام از جاش پریدو جلوشو گرفت واحد با داد گفت

_چھ مرگتھ تو چی داری بھ سر داداش بدبخت من میاری چرا اوارش کردی حسام ھیچ وقت نرفت سمت دود چیکارش کردی سیگارو با سیکار روشن میکنھ چرا مثلھ یھ زن بھ شوھرت نمیرسی حسام نراشت بیشتر حرف بزنھ

_داداش مشکل بین خودمون بود لطفا دخالت نکنین  واحد گفت

_اینجوری ازش دفاع میکنی کھ ازت سواری میگیره

_داداش لطفا

اھدیھ و با پورخند نگاھم کردو رفتن بیرون

تا خود صبح اشک ریختم حسام ھم خوابش نبرد دم دمایھ صبح بود گفت

_حنا لباساتو جمع کن ببرمت خونھ بابات من نمیتونم بیرونشون کنم اونا مھمونن خیالمم راحت نیست با این حالت تنھات بزارم صبحونھ نخورده از خونھ زدیم بیرون

حسام واس صبحونھ ھم اومد خونھ بابامو با خشحالی بھشون گفت من حاملمو منو برده اونجا کھ استراحت کنم مامان باباھم خیلی خشحال شدن صبحونشو خوردو رفت بیرون .

حسام ھر روز می اومدو واسم خوراکی و میوه ھایی کھ ویار کرده بودم رو واسم میاوردو با یھ بوسھ ازم خداحافظی میکرد

منم ھربار با رویھ باز ازش استقبال میکردم نمیخواستم فکر اینکھ بھ محمد فکر میکنمو بزارم تو سرش

بعد دو ھفتھ  ھاجر اومد خونھ بابام اومد تو اتاقمو گفت لباساتو جمع کن برگردیم وقتی مخالفت کردم گفت

_مھمونی یھ روز دو روز سھ روز نھ دو ھفتھ اونم بدون شوھرت

_خب اونم بیاد

_نمیشھ دختر جون پاشو واماده شو وگرنھ بھ زور میبرمت

بھ بابامم گفت اگھ اجازه داشتھ باشین حنارو ببرم خونش صلاح نیست زنو شوھر انقد از ھم دور باشن بابام با خشحالی گفت کھ حق با اوناست

شام رو خوردیمو با از مامان بابا خدا حافظی کردیم با شوھرش اقا صلاحدین راه افتادیم

جلو در خونھ از ماشین پباده شدیمو زنگ درو زدیم وقتی رفتیم تو حسام با تعجب بدون سلام کردن گفت تو اینجا چیکار میکنی ھاجرم تا تحکم گفت بیا اتاق کارت دارم  بیچاره حسام شکھ شده بود دنبالمون راه افتاد سمت اتاق   حسام درو بستو ھاجر بھ روش گفت

_ببینم تو خجالت نمیکیشی نرفتی دنبالش بیاریش خونھ قھر کردین حسام گفت

_ابجی من کھ ھر روز اونجام قھر چیھ

_فکر کردین بچم فکر کردین نمبدونم اون شب بعد دعوا حنا از خونھ رفتھ حسام خنده ای کردو گفت

-ابجی حنا بارداره بردمش اونجا استراحت کنھ  ھاجر با تعجب نگام کردو گفت

_حنا راست میگھ

سرمو انداختم پایینو گفتم

_بلھ

ھاجر دستمو گرفتو برد بیرون بھ رو بھ اھدیھ گفت _گوش کنین حنا بارداره بغلم کردو تبریک گفت

واحد ھم تبریک گفت با اینکھ ازش دلخور بودم ولی جوابشو دادم ولی تو چشمایھ اھدیھ  حسادت کینھ نفرت

رو میتونستم بخونم سر جاش خشک شده بود نکرد یھ حرفی ھم بزنھ .

حسام بغلم کردو گفت کھ دلم خیلی برات تنگ شده خدایی خودمم دلم براش تنگ شده بود ولی غرورم اجازه نمیداد بگم بیا دنبالم

وقتی برا دومین بار رفتیم سونوگرافی حسام از دکتر پرسید کھ سالمھ

دکتر ھم اقا دامادتون خیلیم سالمھ ماشا خیلیم شیطونھ

حسام خیلی خشحال بود تو راه برگشت چند جعبھ شیرینی خریدو دونھ دونھ پخش کرد اھدیھ دیگھ دست بھ سیاه و سفید خونھ نمیزد حسام ببچاره ھمونجور کھ قول داده بود خونھ رو تمیز میکردو جارو میکشدو بھ منم میرسبد و ھر روز غذارو از بیرون میاورد اھدیھ شعورش نمیرسید حداقل غذا واس خودشو شوھرش درست کنھ  ھر بار بھم طعنھ میزدو حسام با یھ طعنھ جوابشو میداد این بیشتر عصبیش میکرد  یھ روز نزدیکایھ ساعت شش بود رفتم از اتاق بیرون دیدم نشستھ داره مستند نگا میکنھ گفتم _درموردچیھ

_درمورد شتر میگھ گوشت شتر مثلھ گوشت خر شوره از زبونم در رفت گفتم مگھ شما گوش خر خوردین  با عصبانیت برگشت بھ روم

_بابات گوشت خر خورده بیشعور حرفتو مزه مزه کن بعد بفرست بیرون درست بود حرفم اشتباه بود ولی حق نداشت بھ بابام توھبن کنھ  _مواظب حرف زدنت باش ھا از جاش بلند شد اومد سمتم

_اگھ نباشم چی ھا چھ گوھی میخوری داشتم عصبی میشدم میلرزید گفتم _میگم مواظب حرف زدنت  باش

گفت خب اگھ نباشم چی با دست زد رو شونم و ھولم داد منم چون تعادل نداشتم بھ پشت بھ اپن برخورد کردمو کمرم خورد تو لایھ اپن و افتادم زمین با جیغ من حسام از اتاق اومد بیرون اومد طرفم دستشو زد زیر بغلمو گفت چیشده با ھق ھق گفتم حسام نمیتونم

بلند شم کمرم درد میکنھ خواست بلندم کنھ نتونست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا