رمان شکلات تلخ

رمان کامل شکلات تلخ فصل8

رمان کامل شکلات تلخ فصل8

جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی از اینجا کلیک کنید

 اردلان آهی کشید و گفت:
– خیلی فرصت ندارم، یه دنیا هم حرف دارم برات بزنم. باید بریم یه جا بشینیم حرف بزنیم.
شهراد با دست به سمت خروجی پارک اشاره کرد و گفت:
– یه کافه خوب سراغ دارم. بیا بریم.
بعد نگاهش را به دختری دوخت که همراه اردلان بود و گفت:
– با توئه؟
اردلان پوفی کرد و گفت:
– آره قصه‌ش درازه می‌گم برات. فقط حواست باشه جلوی این دختر منو اردیان صدا بزنی.
شهراد ابرویش بالا پرید ولی چیزی نگفت. در کار آن‌ها هر چیزی ممکن بود. برای همین سرش را تکان داد و گفت:
– حله!
بعد از آن خطاب به دختری که مات و مبهوت به دو دوست خیره مانده بود، گفت:
– سلام سرکار خانم!
اردلان با دستش اشاره کرد دختر جلو بیاید و گفت:
– معرفی می‌کنم، شهراد دوستم. ایشون هم فریال نامزدم!
شهراد این یکی را دیگر نمی‌توانست هضم کند. کم مانده بود دستش تبدیل به ضربه‌ای بشود و پس گردن اردلان فرود بیاید. تنها چیزی که باعث شد هر طور که شده سریع خودش را جمع و جور کند این بود که اردلان هم تغییر قیافه و هم تغییر اسم داده بود. حتما در مأموریتی به سر می‌برد و برای همین مجبور شده بود تن به این کار بدهد. با تک سرفه‌ای صورت متعجبش را به حالت اولیه بازگرداند و با خنده‌ای که سعی می‌کرد طبیعی باشد، گفت:
– به به مبارک باشه! خیلی خوشبختم سرکار خانم.
فریال که همچنان از دیدار دو دوست و آن مدل در آغوش گرفتن و حال منقلبشان متعجب بود به زحمت گفت:
– ممنونم، منم خوشخبتم.
اردلان با دست اشاره کرد به مسیر پیش رو و گفت:
– بچه‌ها بریم. بریم یه کافه که راحت باشیم.
هر سه دوشادوش هم از پارک خارج شده و وارد کافی‌شاپی روبه‌روی پارک شدند. اردلان آهسته کنار گوش فریال گفت:
– لطف کن یه جا تنها بشین، من و دوستم یه‌کم صحبت مردونه داریم.
فریال که می‌دانست صحبت‌های آن‌ها هر چه باشد مربوط می‌شود به شغل کریه اردیان، پشت چشمی نازک کرد و راه افتاد سمت میزی در گوشه‌ای‌ترین نقطه کافی‌شاپ. اردلان از عمد دورترین میز را به او انتخاب کرد و خطاب به شهراد که متعجب به فریال خیره مانده بود، گفت:
– بشین، وقت خیلی کمه شهراد.
شهراد سریع نشست و گفت:
– زود باش حرف بزن. این کیه؟ نامزد چیه؟ اردیان چیه؟ چرا به من خبر ندادی زنده‌ای؟ کجا بودی تا حالا؟ چه غلطی داری می‌کنی؟
اردلان بی‌معطلی شروع کرد به تعریف کردن:
– توی مأموریت قبلی، آخرای کار بود که تونستم به فرمول داروی نهایی برسم؛ یعنی اون موادی که برهان و توفیق می‌خواستن تولید کردم، ولی همون لحظه فرمولشو از بین بردم چون اگه اون فرمول به دست کسی می‌رسید بیچاره می‌شدیم. تمام اینا رو هم بازی دراز می‌دونست و طبق دستور خودش بود. بعد از اون من یه مواد دیگه ساختم. موادی که نشونه‌های مرگ رو به مصرف کننده می‌ده. تمامی علائم حیاتی رو به حدی پایین می‌آره که شخص به نظر برسه فوت شده، اما بعد از چند ساعت همه چیز به حالت نرمالش بر می‌گرده. این مواد رو تحت عنوان مواد نهایی روز آخر به آدم‌های برهان تحویل دادم و مواد قبلی خودشون رو طوری که شک‌برانگیز باشه جایی از اتاق جاساز کردم. می‌خواستم این‌طور برداشت کنن که این مواد اصلیه و من از اونا پنهون کردم. مطمئن بودم در این صورت اونا عصبی می‌شن و موادی رو که بهشون تحویل داده بودم روی خودم تست می‌کنن. خب این برای من می‌شد یک راه فرار. چند ساعت بیهوشی و بعد از اون هم که بقیه بچه‌ها وارد عمل می‌شدن و من رو از اون جا خارج می‌کردن.

 البته این قضیه ریسک بالایی داشت. با پزشک در این مورد مشورت کرده بودم. باید توی یه مدت زمان خاصی منو به بیمارستان منتقل می‌کردند. وگرنه ممکن بود تشنج کنم و دچار آسیب مغزی بشم، یا حتی برم توی کما! اما خب ریسکش رو پذیرفتم. افراد توفیق و برهان مواد مثلا اصلی رو پیدا کردن، اما به روم نیاوردن؛ مثلا خواستن زرنگی کنن! موادی رو هم که من به عنوان محصول نهایی بهشون داده بودم روی چند نفر تست کردن و خب به این نتیجه رسیدن که گولشون زدم. پس تصمیم گرفتن بکشنم. از همه این‌ها بازی دراز خبر داشت. می‌دونست احتمالش زیاده که در پایان این مأموریت با جنازه‌م روبه‌رو بشه و می‌دونست که باید من رو به جایی منتقل کنن که به هوش بیام و خب شاید هم به هوش نیام! همین کار رو هم کرده بودن. نزدیک سه روز توی بیمارستان بستری بودم و پزشکی که خودم باهاش صحبت کرده و تمام فرمول مواد رو بهش داده بودم تمام مدت بالای سرم بوده. بعد از اون، وقتی خیالشون راحت می‌شه که دیگه خطری وجود نداره منتقلم می‌کنن به یکی از خونه‌های امن. تقریبا چهار روز بعد از انتقالم به اون خونه به هوش اومدم. از همون لحظه که به هوش اومدم فقط سراغ تو رو می‌گرفتم و سارا. تنها چیزی که به من گفتن این بود که مأموریت به خوبی تموم شده. دو هفته تمام اون جا اسیر بودم و هیچ‌کس بهم هیچ اطلاعاتی نمی‌داد. آخر سر بازی دراز اومد و همه چیز رو برام تعریف کرد؛ که بعد از بیهوش شدن من چه اتفاقاتی افتاده و شماها الان در چه حالی هستین. اینا قسمت خوب ماجرا بود. قسمت بدش اینجا بود که گفت تو قراره وارد نیروی انتظامی بشی و لباس رسمی تن کنی. منم چون چهره‌م شناخته شده و بعضی از افراد اون گروه هم فرار کردن برای وارد شدن به مأموریت بعدی باید مرده باقی بمونم؛ یعنی همه این‌طور فکر کنن که من مردم! خیلی برام سخت بود. نمی‌تونستم به شما خبر ندم، بازی دراز گفت به پدرم خبر می‌دن که زنده‌م ولی جز پدرم هیچ‌کس نباید بدونه! نه تو، نه سارا، نه ارسلان و نه حتی مادرم. بهم گفت حق مخالفت هم ندارم. یه دستوریه که از بالا اومده و من مجبورم قبول کنم. گفت بعد از اتمام مأموریتم می‌تونم بیام و بهتون خبر بدم. ولی من به خوبی می دونستم ممکنه اینم یه وعوه پوشالی باشه برای آروم کردن من. ممکن بود اونا تصمیم بگیرن که منو تا آخر زمانی که به این ارگان خدمت می‌کنم همین طور مخفی نگه دارن. خودت می‌دونی توی شغل ما چرا و برای چی و نمی خوام و نمی تونم وجود نداره! ما فقط یه حرف می تونیم بزنیم اونم چشمه! چند روزی طول کشید تا تونستم خودم رو قانع کنم برای قبول پیشنهادش.فقط دلم رو به این خوش کرده بودم که شاید بعد از یه مدت بهم اجازه آفتابی شدن بدن. برای همین هم تصمیم گرفتم ماموریت رو هر طور که شده زود تموم کنم و برگردم سمت شماها. امیدوار بودم مثل مأموریت قبلی مجبور نباشم یه پروسه چند ساله رو طی کنم. بازی دراز اومد و کل مأموریت رو برام شرح داد.
به اینجا که رسید نفس عمیقی کشید و به دور و بر نگاه کرد. در قاموس کاری آن‌ها نبود که مأموریتشان را حتی برای همکارانشان شرح دهند ولی حساب آن دو نفر دیگر از این‌ها جدا بود. قبل از این‌که فرصت کند ادامه بدهد، پیش‌خدمت جلو آمد و دو فنجان قهوه اسپرسو به همراه دو شکلات تلخ پیش رویشان گذاشت. شهراد که همچنان غرق حرف‌های اردلان بود متعجب گفت:
– ما که هنوز سفارش ندادیم؟
پیش‌خدمت به فریال اشاره کرد و گفت:
– خانم گفت شما دارین صحبت می‌کنین مزاحمتون نشم برای گرفتن سفارش. جای شما هم سفارش دادن.
اردلان به فریال خیره شد و فریال با ناز و شیطنت انگشتانش را در هوا برایش تکان داد. شهراد هم چرخید و سری به نشان تشکر برای فریال تکان داد. بعد از آن دوباره چرخید و پرسید:
– خب بگو؟ بقیه‌ش؟

 آن لحظه این‌قدر درگیر بودند که نمی‌توانستند خیلی هم به فریال توجه کنند. اردلان نفس گرفت و ادامه داد:
– بازی دراز اومد و برام توضیح داد باید چی کار کنیم. گفت یه مدته که یه سری قتل‌های مشابه و زنجیره‌ای داره در سطح کشور و بیشتر از همه توی سه تا شهر زنجان و سمنان و اهواز اتفاق می‌افته. اولش نیروی انتظامی دنبالشون بوده. چون فکر می‌کرده کار یه قاتل زنجیره‌ایه، ولی وقتی دیدن بعضی قتلا همزمان اتفاق می‌افته اونم توی دوتا شهر مختلف فهمیدن پای یه گروه وسطه. یه نفر که ساکن اهواز بوده یه گروهی تشکیل داده و توسط گروهش این قتل‌ها رو سازماندهی می‌کرده. طرف سفارش قتل می‌گرفته؛ یعنی چی؟ یعنی این‌که هر کس با هر کس مشکلی داره و می‌خواد از سر راهش برداره می‌آد یه مبلغی پرداخت می‌کنه و چند روز بعد جنازه تحویل می‌گیره. گروه ما سه سوته رد رئیس رو می‌زنه. گویا یه نفر از داخل خود گروه رئیسه رو لو می‌ده. البته طرف خیلی هم گمنام نبوده. می‌شده ردش رو بزنن. بعد از گرفتن رئیس تا چند ماه غائله ختم می‌شه. ولی بعد از چند ماه دوباره قتل‌ها شروع می‌شه. این بار با تعداد بیشتر و توی شهرهای بیشتر! با یه کم تحقیق و کنکاش متوجه می‌شن که این گروه گروهی نبوده که وابسته به رئیس باشه. توی این گروه هر شخص خودش یه رئیس محسوب می‌شه؛ یعنی برای منحل کردنش باید کل اعضای گروه دستگیر و منحل بشن. اول به صورت خرده‌پا شروع می‌کنن و چند نفری رو هم دستگیر می‌کنن، ولی می‌بینن نمی‌شه. اعضا هی تاکتیکاشون رو تغییر می‌دادن. جا به جا می‌شدن. تعدادشون رو بیشتر می‌کردن و خلاصه هیچ جوره نمی‌شده کل اینا رو بگیرن. پس یه نقشه‌ای می‌کشن. باید اسامی و آدرس‌های تک به تک افراد گروه‌ها توی تمام شهرها مشخص می‌شد. وقتی تمام لیست حاضر بشه توی یه شب و طی یه عملیات حمله می‌کنن و همه رو با هم گرفتار می‌کنن. این‌جوری دیگه هیچ‌کس باقی نمی‌مونه که سریع اعضای جدید بگیره و تکثیر بشن. برای این کار هم باید یه نفوذی می‌فرستادن بینشون.
به اینجا که رسید سکوت کرد. شهراد نفس عمیقی کشید و با درشت کردن چشم‌هایش گفت:
– اوف! خب داداش من معلومه که این کار یک ماه و دو ماه نیست! تا الان چی کار کردی؟
اردلان پوزخندی زد و گفت:
– تقریبا می‌تونم بگم هیچی! این گروهک‌ها توی هر شهری یه سری جلسه دارن. یه سری از افراد خودشون قتل رو انجام نمی‌دن. مسئول گرفتن سفارش‌ها هستن. توی جلسات که هر چند وقت یک بار برگزار می‌شه سفارش‌هایی رو که گرفتن می‌ذارن وسط و هر کس چند تاییش رو بر می‌داره. اصولا دو نفر دو نفر می‌رن پی انجام این قتل‌ها. ماشین‌های افراد هر هفته تعویض می‌شه! خط موبایل‌ها هر هفته تعویض می‌شه. آدرس‌ها هر ماه عوض می‌شه! تا وقتی وارد این جلسات نشم به هیچ عنوان نمی‌تونم همه اعضای گروه رو بشناسم. من برای این‌که وارد این گروه بشم رفتم سراغ یکی از اعضا که توسط گروه شناسایی شده بود. پسری به اسم کیانوش که سمنان زندگی می‌کرد. یه کار کلیشه‌ای طراحی کردیم. یکی رو سپردم کیفش رو بزنه و خودم افتادم دنبال اونی که کیفش رو زده بود و کیف رو پس گرفتم و خلاصه بعدش رفیق شدیم. شدیدا خودم رو چسبوندم بهش. چند باری مهمونش کردم اینور اونور و از بیکاری و آوارگی این حرفا گفتم تا این‌که کم‌کم بهم اعتماد کرد و منو کشوند توی گروهشون. گرفتن اعضا توی این گروه راحته ولی به این راحتیا توی جلساتشون راهت نمی‌دن! باید نسبت بهت به اعتماد صد در صد برسن.

 زمانی که سمنان بودم نتونستم این اعتماد رو جلب کنم. گفتم اهواز حتما می‌تونم. کیانوش گفته بود اینا یه سیستم دارن که اسم همه اعضا با تمام مشخصاتش داخلش هست. یه میزان زیادی هم از هر فرد سفته می‌گیرن که اگه هوس کرد غلطی بکنه توسط افراد بی‌طرفی که اونا هم استخدامی خودشون هستن سفته‌ها به اجرا گذاشته بشه و طرف رو با خاک یکسان کنن. خلاصه که همه این مشخصات و سفته‌ها و این‌ها توی سیستمشون ثبت می‌شه. البته کیانوش زر می‌زنه. سیستمی نیست. این‌ها همه چیز رو به صورت دستی ثبت می‌کنن. نمی‌خوان مو لای درز نقشه‌هاشون بره، ولی از اون جایی که این گروه رئیس نداره هیچ‌وقت معلوم نیست این اسامی و سفته‌ها کجا نگهداری می‌شه! فقط اعضای قدیمی و معتمد جاشو می‌دونن. حتی کیانوشم نمی‌دونه! تنها راهی که می‌شه به همه اون اطلاعات مورد نیاز رسید اینه که من جای اینا رو پیدا کنم.
شهراد قهوه‌اش را برداشت. جرعه‌ای نوشید. طعم تلخش، اخم‌هایش را درهم کرد. شکلات تلخش را گشود. چند لحظه‌ای به پوسته شکلات خیره شد و بی‌اراده آه کشید. چند وقت بود که نخواسته بود حتی چشمش به شکلات تلخ بیفتد؟ همین که می‌دید یاد رفیقش می‌افتاد. نگاه مشتاقش بالا آمد و در چشم‌های اردلان خیره ماند. حتی چشم هایش هم به رنگ شکلات تلخ بود. تیره! نگاهش هم به همان تلخی … انگار اردلان هم از طرز نگاه شهراد به پوسته شکلات پی به افکارش برده بود که لبخند زد و گفت:
– سیگارت کو مرد؟
شهراد پوزخند زد. از همان وقتی که حمله قلبی را رد کرده بود سیگار کشیدن برایش ممنوع شده بود. البته هرازگاهی می‌کشید ولی نه زیاد. نخواست جریان حمله قلبی را به اردلان بگوید. زد به دنده شوخی و گفت:
– مگه نگفتی ترکش کنم؟ ترک کردم دیگه!
اردلان یاد اس ام اس افتاد و اصل مطلب. تمامی خطرات را به جان خریده بود تا شهراد را ببیند و حرف مهمی به او بزند. برای همین کمی خودش را جلو کشید و گفت:
– شهراد باید بهم کمک کنی!
شهراد همان‌طور با دهان پر از شکلات به او خیره ماند و اردلان تند تند توضیح داد:
– همون موقع که بازی دراز اومده بود مأموریت رو توضیح بده یه چیزی در مورد ساها بهم گفت. گفت ساها به کمک تو تونسته مقدار زیادی اسناد و مدارک پدر و عموش رو بدزده و بعد از فرارش به صورت ناشناس برای پلیس پست کنه. حتی گفت به تو هم خیلی کمک کرده که بتونی بیای توی اون خونه.
شهراد سرش را تکان داد و گفت:
– آره، ساها از من خواست لحظه‌ای که درگیری می‌شه و می‌خوان منو بگیرن کلی سر و صدا راه بندازم و حواس همه رو پرت کنم تا اسناد رو بدزده. ولی نگفت قصد داره باهاشون چی کار کنه.
اردلان باز صاف نشست و گفت:
– شهراد، ساها اهوازه!
چشم‌های شهراد گرد شد. فنجان قهوه را که برداشته بود تا به لب‌هایش نزدیک کند سر جایش گذاشت و بهت‌زده گفت:
– چی؟!
اردلان سری تکان داد و گفت:
– یعنی الان آبادانه، ولی تا چند وقت دیگه می‌آد اهواز. سفارش قتلش رو دادن متأسفانه. من خیلی سعی کردم آمارش رو در بیارم. گویا ساها راه افتاده و همه باندهایی که یه روزی با بابا و عموش کار می‌کردن داره لو می‌ده. همونا سفارش قتلش رو دادن. ببین چه جلبیه که خود اونا نتونستن از پس کشتنش بر بیان! فکر کنم اینو بهش مدیونیم که کمکش کنیم. هان؟
شهراد هم چنان بهت‌زده به اردلان خیره بود. همیشه برایش سؤال بود که در آن اوضاع آشفته ساها کجا فرار کرده! پس راه افتاده بود که انتقام بگیرد. ساها همیشه گفته بود از این وضعیت راضی نیست. گفته بود او آدم این کارها نیست. همیشه گفته بود و شهراد فکر کرده بود این‌ها فیلمش است! حق با اردلان بود. با آن همه کمکی که کرده بود نجات دادنش کمترین کاری بود که می‌توانستند برایش انجام بدهند. کمی روی صندلی‌اش جا به جا شد و گفت:
– سفارش قتل‌ها رو مگه به شماها نمی‌دن؟ خب چه نیاز به کمک من داری؟ من پام رو بذارم تو این مأموریت بازی دراز نفله‌م می‌کنه! خودت از پسش بر نمی‌آی یعنی؟

 اردلان کلافه دستی روی سر کچلش کشید و گفت:
– این قصه سر دراز داره. همه چیز بر می‌گرده به این دختره، فریال.
شهراد بدون این‌که بچرخد سمت فریال و او را حساس کند، گفت:
– راستی جریان این چیه؟ این کجای ماجراست؟
اردلان به طور خلاصه همه چیز را برای شهراد تعریف کرد. شهراد پوفی کشید و گفت:
– ای بابا بعد عمری یعنی می‌خوای زن بگیریا!
اردلان تلخندی زد و گفت:
– بخت من زنگار بسته رفیق.
شهراد لبخندی زد و گفت:
– راستی اسم جدیدت اردیانه دیگه. چرا اردیان؟
اردلان شانه ای بالا انداخت و گفت:
– برای این که درصد خطا رو کم کنم. اگه اسمی انتخاب می کردم که هیچ شباهتی به اسم خودم نداشته باشه ممکن بود وقتی صدام می زنن متوجه نشم و گاف بدم. یه اسمی انتخاب کردم که خیلی به اسم خودم شبیه باشه. اما شدیدا از این اردیان وفادار بدم می‌آد.
شهراد خندید و گفت:
– چه اردلان، چه اردیان خودم دربست مخلصتم!
اردیان دوستانه لبخندی به نشان تشکر زد و بعد از آن از جا برخاست و گفت:
– بسه دیگه، باید برم. هر آن ممکنه بازی دراز ردمونو بزنه و بیاد سر وقتمون. منو که رسما می‌کشه! خودمو برای توبیخش آماده کردم.
شهراد متعجب گوشی‌اش را از جیبش بیرون کشید و گفت:
– چی می‌گی؟ بازی دراز خودش به من اس ام اس داد.
این بار نوبت اردلان بود که متعجب شود. سرش را جلو برد و گفت:
– بازی دراز؟! چی گفته؟
شهراد اس ام اس را نشان اردلان داد و اردلان با خواندنش پوزخندی زد و گفت:
– پس خوبه به موقع بهت زنگ زدم. بازی دراز فهمیده اومدم تهران. از اون اس ام اسی که بهت دادم احساس خطر کرده. مطمئن بود می‌آم سراغت. برای همین هم این اس ام اس رو بهت داده. هم‌رزم منظورش به خودش بوده. می‌خواسته بری پیشش تا در مورد من بهت هشدار بده. احتمالا دیگه بهت می‌گفت که من زنده‌م ولی برات خط و نشون می‌کشید که عمرا برای دیدنم نیای و جواب تلفنم رو هم ندی!
شهراد گوشی را دوباره داخل جیب شلوارش فرو کرد و گفت:
– ای بابا… چه‌قدر دروغ آخه! این واقعا بی‌انصافیه که نذاشت این همه وقت بفهمیم تو زنده‌ای… چه عزاداری‌ها که برات نکردیم!
اردلان لبخند تلخی زد و گفت:
– برای اون قضیه باید بیای اهواز. برو کارات رو بکن. مرخصی بگیر و حتما حتما تا دو هفته آینده خودت رو به اهواز برسون. از اونجا که من دائم خطم عوض می‌شه خودم باز باهات تماس می‌گیرم.
شهراد سرش را تکان داد و گفت:
– باشه حاجی. دیگه از دست من خلاصی نداری.
شهراد خبر نداشت اردلان از خدایش است که همیشه کنار آن‌ها باشد. حیف که فعلا شرایط مهیا نبود. به سمت فریال که ایستاده و منتظر آن‌ها بود اشاره زد برای رفتن آماده باشد. اما قبل از رفتن می خواست چیزی بپرسد. حسابی در گیر و دار و پرسیدن و نپرسیدن گیر کرده بود. سر به زیر با انگشت سبابه آهسته ضرباتی روی میز چوبی کنار دستشان کوبید و بالاخره دل به دریا زد و گفت:
– راستی … سارا چه طوره؟
شاید حتی فکر می کرد پرسیدن این سوال هم درست نیست. فکر می کرد خیانت به دوستش است. از احساسات خودش سر در نمی آورد. درست و غلط از دستش خارج شده بود. شهراد بی خبر از همه جا لبخندی زد که باعث شد لپش چال بیفتد.
– خوبه! مطمئنم بفهمه زنده ای از خوشحالی بال در می‌آره. یادته که … جای داداش ساسانش رو براش پر کرده بودی.
اردلان نفس عمیقی کشید و آهسته گفت:
– فعلا بهش نگو. بذار اوضاع یه سر و سامونی بگیره بعد.

شهراد سرش را تکان داد و اردلان خواست راه بیفتدد سمت صندوق که چیزی یادش افتاد و باز چرخید سمت شهراد و گفت:
– راستی، ممنون که هوای ارسلان رو داشتی این مدت. بدجور مدیونت شدم. ایشالا بتونم جبران کنم.
شهراد اخمی کرد و گفت:
– برو خجالت بکش! ارسلان هم مثل برادرمه.
اردلان پوفی کرد و گفت:
– می دونستم وظیفه ت نبوده. لطفت بوده.
شهراد این بار فقط چپ چپ نگاهش کردم و اردلان بی حرف راه افتاد سمت صندوق. ذهنش بدجور درگیر افکار آزاردهنده ای شده بود. خودش خیلی خوب می‌دانست نگاهش به سارا دیگر مثل قدیم نیست. شاید کمرش از این اتفاق شکسته بود ولی همان لحظه که سارا بله را به شهراد داد نگاهش به او عوض شد. او مردی نبود که چشم به ناموس دیگران داشته باشد. آن هم ناموس رفیقش! ترس و نگرانی هایش همه و همه بابت این بود که نکند … نکند … نکند هنوز هم ته دلش، جایی در آن اعماق حسی باقی مانده باشد و زندگی اش را بسوزاند. می ترسید، بدجور هم می ترسید.
***
فصل چهاردهم

همین که از دوست اردیان جدا شدیم سکوتم را شکستم. نمی‌توانستم بیشتر از آن لالمانی بگیرم. به اندازه کافی ساکت شده بودم. داشتیم در پیاده رو راه می‌رفتیم تا به جای پارک ماشین برسیم. قیافه اش این‌قدر پکر بود که انگار از معشوقش جدا شده! حسم به او هنوز هم پر بود از نفرت و بیزاری ولی پذیرفته بودم که باید او را تحمل کنم. همیشه همین بودم! سعی می کردم خودم را با هر شرایطی تطبیق بدهم. همین که می‌دانستم تمامی این قضایا موقتی است حالم را خوب می‌کرد. با لحنی پر از تمسخر او را خطاب قرار دادم و گفتم:
– چند وقت بود همدیگه رو ندیده بودین؟
دیگر تقریبا به محل پارک ماشین رسیده بودیم. نگاهش از بالا به پایین دوخته شد. قدش از من خیلی بلند تر بود. حتی با کفش پاشنه بلند هم نمی توانستم این تفاوت قد را پر کنم. وقتی نگاه پر از تمسخرم را دید مچ دستم را گرفت و کشید سمت ماشین پدرش. برایم عجیب بود که پدر قلابی‌اش حتی اینجا هم حضور دارد و این‌قدر حواسش به ماست. سوار ماشین که شدیم، گفت:
– یاد بگیر، در مورد هیچی، از من، هیچ سؤالی نپرسی. افتاد؟
این قدر شمرده شمرده و با مکث و تاکید جمله اش را گفت که در جا خونم را به جوش آورد. می‌شد کفشم را در بیاورم و پاشنه‌اش را در مغز این بشر فرو کنم؟ آمده بود دنبالم، من را برده بود پارک جمشیدیه. بعد یک‌هو گفته بود تو اینجا بمان من یک تماس ضروری دارم. از من فاصله گرفته بود. با تلفنش حرف زده و بعد بدو بدو من را کشانده بود پارک ملت. آنجا با آن وضع عجیب غریب با دوستش ملاقات کرده بود. بعد رفتیم کافی‌شاپ و آنجا هم من را دور از خودشان نشانده بود. حالا طلبکار هم بود. نتوانستم ساکت بمانم و گفتم:
– بابا چته تو تخته‌گاز داری می‌ری؟ فکر کردی کی هستی؟ هان؟ تو اومدی دنبال من! فقط هدفت این بود که خودتو جلوی بابام شیرین کنی؟ خب احسنت بر شما موفق شدین! حالا چه مرگته هار شدی! ببین… بهت گفته باشما، حق نداری با من مثل دخترای آویزون رفتار کنی، چون من اصلا و ابدا از اونا نیستم. من بند زندگی تو نشدم. اجبار ما رو روبه‌روی هم قرار داده. من که حتی حاضر شده بودم منو بکشین ولی زن توی لندهور نشم! یعنی در این حدا! در این حد ازت متنفرم! حق نداری خودت رو تو این قضیه حتی یک صدم درصد محق بدونی! تو اومدی منو تهدید کردی. تو گند زدی به زندگی من! تو داری با رفتارات حالم رو به هم می زنی. دست از این بی شعور بودنت بردار! بی‌شخصیتی خودت رو نشون می‌دی این‌جوری فقط!

 بدون نفس گرفتن تند و پشت سر هم داشتم برایش می‌بافتم. حرف‌هایم که به ته رسید، نیم‌نگاهی به سمتم انداخت و گفت:
– خسته نباشی!
بهت‌زده چند لحظه‌ای نگاهش کردم و بعد از آن در ماشین را باز کردم و سوار شدم. باورم نمی شد این قدر بیخیال و خونسرد باشد. حرف زدن با دیوار بهتر بود تا او! خودم را روی صندلی ول کردم. سرم را به پشت صندلی تکیه دادم و گفتم:
– وای خدایا کمک کن این مدتی که اسم این تو شناسنامه منه من نمیرم! این چیه تو خلق کردی آخه!
باز هم جوابم سکوت بود. تا زمانی که پشت در خانه رسیدیم هر دو سکوت کرده بودیم. همین که ماشین توقف کرد خواستم سریع پیاده شوم که مچ دستم را چسبید و گفت:
– ببین فریال، حواست باشه از دیدار من با دوستم با احدی حرف نمی‌زنی! مفهومه؟ نه پدر مادر خودت، نه پدر مادر من. نه حتی بعدها با کیانوش! قضیه فوق حیاتیه. متوجه‌ای؟
شکلکی در آوردم و گفتم:
– اونی که به قول رفیقت رگش کوتاهه من نیستم. خنگم نیستم. می‌فهمم. چشم چیزی نمی‌گم. من اصلا چه‌کار به کار تو و دوستت دارم.
– آفرین دختر خوب. یادت باشه اگه حرفی بزنی چی پیش می آد. الان هم برو توی خونه و سعی کن این‌قدر بشاش باشی که بابات رضایت بده زودتر عقد کنیم.
تهدید هایش دیوانه ام می کرد. ولی من که می دانستم اولدورمبولدورم جلوی او هیچ اثری ندارد برای چه باید خودم را خسته می کردم؟ الکی برایش ادای خنده در آوردم و گفتم:
– هان باشه. لبخند مرغی می‌زنم براش! برو گمشو اردیان فقط ریختت رو نبینم.
به دنبال این حرف در ماشین را به هم کوبیدم و لگد محکمی هم حواله لاستیک بزرگش کردم. سرخوش قهقهه‌ای زد و بدون این‌که منتظر داخل شدنم بماند گازش را گرفت و رفت. با رفتارش یک چیزی را به من ثابت کرد. حتی به اندازه پشیزی ارزش نداشتم و او به احتمال زیاد حتی به حرف هایم هم گوش نکرده. وگرنه حتما یک عکس العملی نشان می داد. حرصم می گرفت از این که کلا خندیدن را بلد نبود ولی وقتی پای مسخره کردن من وسط می آمد خوب قهقهه می زد مرتیکه بی شخصیت! دسته کیفم را بین انگشت‌هایم فشرده و غرغرکنان و عصبی زنگ در را زدم. خدا به من صبر بدهد از دست این مرد روانه تیمارستان نشوم. همین طور پیش می‌رفتیم حتم داشتم افسرده می‌شوم. علائمش هر روز بیشتر از روز قبل داشت در من هویدا می‌شد.
***
پاهایم را بغل زده و بی‌حوصله به صفحه تلویزیون نگاه می‌کردم. علاقه‌ای به دیدن فیلم ترکی نداشتم، ولی آن لحظه به نظرم از انجام هر کاری بهتر می‌آمد. مادرم مشغول تلفنی صحبت کردن با یکی از دوستانش بود و پدرم… می‌خواستم صدایشان را نشنوم، اما کنجکاوی دست از سرم برنمی‌داشت و اجازه نمی‌داد از جا بلند شوم و به اتاقم پناه ببرم. پدرم روی مبل مخصوص خودش که با فاصله از تلویزیون قرار داشت و جلویش تک میزی مخصوص انجام کارهایش بود، پا روی پا انداخته و مشغول چک و چانه زدن بود.
– بله پسرم فرمایش شما متین، ولی شما هم به من حق بده. ازدواج شوخی‌بردار نیست. شما جوونا الان درگیر احساس هستین که این‌قدر عجولین، ما بزرگ‌ترها باید بیشتر مراقب باشیم.
از آن سمت صدای مادرم را می‌شنیدم که با قیافه‌ای درخشان و بشاش می‌گفت:
– گفتم که نازی، دکترای بیوشیمی داره، خیلی اصیلن… فرامرز بارها در مورد خودش و خونواده‌ش تحقیق کرده. خیلی کار درستن. از اون استخون‌دارهای تهرانن… البته هنوز چیزی معلوم نیستا، بالاخره باید بیشتر آشنا…
و باز صدای پدرم:
– من متوجه عرایض شما هستم. شما هم کارت اهوازه و باید زودتر برگردی حق هم داری که نگران باشی. ولی من می گم برای حفاظت از دختر من نیازی نیست حتما عقد دائم بکنین. من امروز خدمت پدرتون هم عرض کردم، از نظر من فعلا یه صیغه محرمیت بینتون خونده بشه که مشکل رفت و آمد نداشته باشین. منم خیالم راحت بشه که شما توی اهواز هوای دخترم رو داری. ما هم اینجا خانوادگی با پدر مادرتون چند جلسه‌ای داشته باشیم و بعدش اگه قسمت بود و خدا خواست چند ماه دیگه مراسم بگیریم. اصلا دلم نمی خواد به خاطر جریانی که فریال من ناخواسته توش درگیر شده این قدر با عجله شوهرش بدم! امیدورام شما هم به من حق بدین.

 همه حرف‌های پدرم را از بر بودم. چند روزی بود که این‌ها را به گوشم می‌خواند. اول سعی کردم مخالفت کنم ولی بعد دیدم مخالفت فایده‌ای ندارد. برای ما که فرقی نداشت ازدواجمان دائم باشد یا موقت. ما فقط می‌خواستیم از خودمان محافظت کنیم. فکر کنم اردیان هم دیگر کوتاه آمده بود که پدرم گفت:
– خیلی هم عالی! پس انشالله من فردا از یه محضر براتون نوبت می‌گیرم. نمی‌خوام بیشتر از این از کار و زندگی بیفتین.
دیگر ماندن دلیلی نداشت. از جا بلند شدم و بدون نگاه کردن به مادرم که پشت میز ناهارخوری نشسته بود و پدرم که بیشتر سر جایش در صندلی فرو رفته بود، راهی اتاقم شدم. اگر یک ماه پیش به من می‌گفتند ماه آینده در چنین جایگاهی قرار می‌گیرم حتما چند ساعتی می‌خندیدم. باورش واقعا برایم سخت بود. چیزی که بیش از همه داشت ذهنم را مثل موریانه‌ای می‌جوید این بود که نکند دشمن زپرتی پدرم بار دیگر برای پدرم دامی پهن کند؟ نکند پدرم را از دست بدهم. اگر این اتفاق می افتاد من زندگی ام سر هیچ سیاه شده بود. وارد اتاقم شدم. اتاقی که فقط پنج سال از آن استفاده کرده بودم. دیگر خبری از رنگ‌های تند صورتی در آن نبود. اتاقی ساده که شامل تخت چوبی قهوه‌ای سوخته به همراه میز تحریری به همان رنگ می‌شد. نشستم لب تخت و لحاف کرم قهوه‌ای را که مادرم جدیدا برایم خریده و روی تخت انداخته بود کنار زدم. همچنان داشتم به خطری که پدرم را تهدید می کرد فکر می‌کردم که صدای اس ام اس گوشی‌ام بلند شد. همان‌جا کنار تخت به شارژ زده بودمش. برش داشتم و بی‌حوصله قفلش را باز کردم. با دیدن نام اردیان همچنان بی‌حوصله اس ام اس را گشودم.
– فردا احتمالا می‌ریم محضر، برای عصر بلیت هواپیما گرفتم. بعد از محضر برمی‌گردیم اهواز. آماده باش.
بدون این‌که جوابی بدهم گوشی را انداختم روی تخت و خودم هم از پشت روی تخت رها شدم. به سقف ساده اتاق و لوستر ساده دو شاخه قهوه‌ای رنگ زل زدم. یعنی می‌شد از فردا همه چیز برگردد سر جای خودش؟ باز بشوم همان فریال سرخوش قبل. همان فریالی که هیچ دغدغه‌ای نداشت و فقط خوش می‌گذراند؟ در همین مدت اندک این‌قدر دغدغه به زندگی‌ام اضافه شده بود که کم‌کم داشت دلم برای خود قبلی‌ام تنگ می‌شد. گوشی‌ام جایی نزدیک سرم افتاده بود. سرم را کمی چرخاندم و نگاهش کردم. از وقتی گوشی قبلی‌ام در آن درگیری گم شده بود دیگر از هیچ‌کس خبری نداشتم. نه از سعید و نه از چند پسر دیگری که در آب‌نمک خوابانده بودم. خطم را عوض کرده بودم و آن‌ها هم نمی‌توانستند از من خبری بگیرند. دندان‌هایم را روی هم چفت کردم و زیر لب غریدم:
– مرتیکه اومد گند زد به زندگیم! حالا من دوباره چه جوری این همه آدم اکازیون پیدا کنم؟!
روی یک دنده چرخیدم و گوشی را برداشتم. به نت خانه وصل شدم و وارد یکی از پیج‌های مجازی‌ام شدم. نمی‌خواستم به خاطر عدم فعالیت فالورهایم را از دست بدهم. همان‌طور که دراز کشیده بودم لب‌هایم را غنچه کردم، با انگشت اشاره دست دیگرم به دوربین گوشی اشاره کردم و از خودم سلفی گرفتم. عکس را چک کردم. بد نشده بود. همان را در صفحه‌ام شیر کردم و به عنوان توضیحات نوشتم:
– فریال داره وارد یه قسمت مهم از زندگیش می‌شه. همیشه باید به تغییرات خوش‌آمد بگیم.
اکثرا کامنت عکس‌هایم را می‌بستم، چون حوصله فحش شنیدن نداشتم. فحش‌هایشان بدجور عصبی‌ام می‌کردند. همیشه با خواندنشان حال خوشم تبدیل می‌شد به بدترین حال ممکن. برای همین هم کامنت‌ها را می‌بستم که آدم‌های بیمار نتوانند حالم را بگیرند. آن لحظه هم کامنت‌ها را بستم و وارد یکی دیگر از صفحات مجازی‌ام شدم. هیوا پیام داده بود:
– نمی‌خوای شماره جدیدتو به سعید بدی؟ دنبالت می‌گرده.
رامیلا هم پیام داده بود:
– اوی دختره! گیس رو سرت نمی‌ذارم اگه عقد کنی و من نباشم! بعدشم، خبر داری سعید سراغتو از هیوا گرفته؟ بهش بگیم داری شوور می‌کنی؟
خنده‌ام گرفت و جواب هر دو را با شوخی دادم. فعلا جایی برای سعید در زندگی‌ام نداشتم. باید صبر می‌کردم تا آب‌ها از آسیاب بیفتد. خواستم گوشی‌ام را سر جایش بگذارم که عکس فرحان برادرم روی صفحه افتاد. داشت از طریق فیس تایم تماس می‌گرفت. یادم نبود آخرین باری که با او حرف زده بودم کی بود. دلم برای اخلاق گندش تنگ شده بود. همیشه عصبی بود و فریاد می کشید. همشیه طلبکار بود. همیشه نسبت به من و تمام کارهایم بی تفاوت بود. هیچ وقت برادر نبود ولی من دلم برای همان ها هم تنگ شده بود. متعجب از دیدن اسمش سریع جواب دادم. چهره خندانش مقابلم ظاهر شد. گوشی را کمی دورتر گرفتم تا صورت خودم هم بهتر در صفحه جا شود.
– سلام خواهر دردونه! چطور مطوری؟

 خندیدم. قرار نبود او آن سر دنیا از غم من خبردار شود. با خنده گفتم:
– سلام داداش بی معرفت. چه عجب قیافه ت رو می بینم. آفتاب از کدوم ور در اومده؟
قبل از این که او جواب بدهد دختری بلوند و برنزه خودش را روی پای او جا کرد و به انگلیسی چیزی گفت که متوجه نشدم ولی باعث شد فرحان بخندد و در حالی که سعی می کرد گوشی از دستش نیفتد برای او توضیح بدهد مشغول مکامله با خواهرش است. دختر سریع از جا پرید و سرش را کنار سر فرحان گرفت که هم من او را ببینم و هم او من را ببند. دستی برایش تکان دادم و کوتاه گفتم:
– های!
برعکس من او گرم احوال پرسی کرد. برایم عجیب نبود که فرحان در سنفرانسیسکو خودش را غرق خوشی هایی از این دست کرده باشد. مدلش همین بود. دختر که خودش را آریل معرفی کرد سریع عذر خواهی کرد و گفت تنهایمان می گذارد. با خنده گفتم:
– فرحان برعکس خودت دختر با شعوریه.
قهقهه زد و گفت:
– ببند بابا. تعریف کن ببینم. شوهر چیه مامان می گه؟ من که باورم نمی شه کسی زیر بار تو و اون اخلاق گهت …
پریدم وسط حرفش و جیغ کشیدم:
– ببند بابا! دیگ به دیگ می گه روت سیاه! دلشم بخواد دختر به این گلی رو.
باز خندید و گفت:
– نه جدی؟ دوست پسرت بوده؟
با فرحان می شد امروزی تر صحبت کرد. به پدر و مادرم باید می گفتم مدتی است پسری را می شناسم. به فرحان می توانستم بگویم دوست پسرم است! غیرت در این دوره زمانه داشت نفس های آخرش را می کشید. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
– آره.
– درست درمون می شناسیش؟
می شناختمش؟ نه! من و او جز دعوا کاری نکرده بودیم که همدیگر را بشناسیم. او برای من دنیایی رمز و راز بود. رمز و رازهایی که علاقه ای هم به کشف کردنشان نداشتم. با این حال گفتم:
– آره بابا. بهتر از خودش می شناسمش. مرد خوبیه. می شه بهش تکیه کرد.
سرش را تکان داد و گفت:
– هر چند که به نظر من تو این دوره زمونه ازدواج دیوونگی محضه ولی امیدوارم خوشبخت شی خواهر کوچیکه. از همین راه دور برات آرزوی بهترین ها رو می کنم.
بوسه ای در هوا برایش فرستادم و گفتم:
– مرسی عزیزم. منم برای تو …
چشمکی زد و گفت:
– برم تا آریل همه بستنی ها رو نخورده. چند ساعت دیگه باید برم سر کار نذاشته یه ساعت هم بخوابم. برم بخوابونمش و خودمم بخوابم یه کم.
خندیدم و گفتم:
– برو. خوش باشی …
تماس قطع شد. خودم را روی تخت انداختم و گوشی را روی سینه ام گذاشتم و به سقف خیره شدم. فرحان از روزی که از ایران رفته بود اخلاقش بهتر شده بود. این را می فهمیدم. اما باز هم بیشتر حکم یک دوست و آشنای نه چندان صمیمی را داشت تا یک برادر. برادر تکیه گاه بود. ولی فرحان هیچ وقت برای من تکیه گاه نشده بود و نمی شد. با صدای بلند مادرم بی‌خیال فکر و خیال هایم شدم.

– کجا رفتی فریال؟ بیا صحبت کنیم.
گوشی را دوباره به شارژ زدم و از جا برخاستم. پوفی کردم و راه افتادم سمت در. هر چند که همه حرف‌هایشان تکراری بود و خسته کننده، اما نمی‌خواستم آتو دستشان بدهم. باید با شرایط کنار می‌آمدم.
***
نگاهم خشک شده بود روی گلدان روبه‌رویم. گلدانی از گل‌های بی‌ریخت مصنوعی. صدای خنده‌های مامان عصبی‌ترم می‌کرد. مشغول صحبت با فرحان بود. محبت فرحان هم زیاد از حد قلمبه شد بود که طی دو روز دو بار تماس گرفته بود. سر به زیر قسمتی از شالم را توی دستم گرفتم و مشغول کشیدن ریشه‌های بلند ابریشمی‌اش شدم. شیری رنگ بود و رویش تکه‌های مرواریددوزی شده‌ داشت. مامان داشت بلند بلند می‌گفت:
– خیلی جات خالیه فرحانم!
و بابا که دست پدر صوری اردیان را می‌فشرد و تبریک می‌گفت. تنها اشخاصی که بی‌حرف و بی‌صدا نشسته و صدا از نهادشان درنمی‌آمد من و اردیان بودیم. چنان در سکوتم غرق شده بودم که وقتی صدای گوشی‌ام از داخل کیف دستی‌ام بلند شد چند سانتی‌متر پریدم بالا و نگاه اردیان را هم معطوف خودم کردم. کلافه پوفی کشیدم و خم شدم از کنار پایه صندلی کیف‌دستی کوچک سفید رنگم را برداشتم و گوشی را از داخلش بیرون آوردم. رامیلا بود. حرف زدن با رامیلا بهتر از سکوتی بود که گرفتارش شده بودم، برای همین هم با لبخند جواب دادم و همزمان از جا بلند شدم تا از اتاق کوچکی که من و اردیان را به هم پیوند زده بود دور شوم:
– الو؟
– سلام ورپریده خودم. بله رو گفتی؟
شب قبل برایش گفته بودم که قرار است بین من و اردیان صیغه‌ی موقتی جاری شود. تنها چیزی که ذهنش را مشغول کرده بود این بود که بعد از این قرار است من با اردیان یک جا زندگی کنم یا خیر! از دیشب مخم را خورده بود. آن لحظه هم اجازه نداد بله‌ام کامل از دهانم خارج شود، هیجان‌زده گفت:
– باهاش صحبت کردی در مورد این‌که کجا قراره زندگی کنی؟
کم‌کم دوست داشتم از دستش جیغ بزنم. برای او فقط همین قسمتش هیجان داشت؟ چند نفری در آن قسمتی که ایستاده بودم روی صندلی‌های انتظار نشسته و منتظر بودند نوبتشان بشود. برای این‌که زیاد جلب‌توجه نکنم همان‌طور که به دنبال در خروجی سالن می‌گشتم، توی گوشی با صدایی آهسته گفتم:
– نمیری رامیلا! خب خونه خودم می‌مونم دیگه. این‌که پرسیدن نداره! هنوز هیچی نشده برم چتر شم خونه پسری که اصلا نمی شناسمش؟
وارد راهروی خروجی شدم. جلوی رویم راه‌پله بود. محضر در طبقه دوم قرار داشت و راه‌پله من را به خیابان می‌رساند. رامیلا با جیغ و هوار داشت می‌گفت:
– خونه خودت می‌مونی؟! چرا خب؟ پول مفت داری بدی واسه اجاره؟ برو بذار چند ماه نفس راحت بکشی! بعدشم فکر کنم جونت در خطره ها! یادت رفت چرا زن این شدی؟
راه افتادم از پله‌ها پایین و در همان حال کلافه گفتم:
– حرفا می‌زنیا! حالا چون یه صیغه بینمون خونده شده برم خودمو کوچیک کنم بگم می‌خوام بیام خونه ت زندگی …
هنوز حرفم تمام نشده بود که پسری که از پایین بدو بدو می‌آمد، در پیچ راه‌پله متوجه‌ام نشد و چنان تنه‌ای به من زد که تعادلم را از دست دادم و سکندری بدی خوردم و گوشی از دستم پرتاب شد. همان‌طور که سعی می‌کردم گوشی را دوباره قاپ بزنم تلاش کردم دستم را هم به جایی بند کنم ولی موفق نشدم. قبل از این‌که پسر خاطی موفق شود من را بگیرد دست‌هایی مردانه دور کمرم پیچ خورد و همزمان صدایش را شنیدم:
– چه خبرته!!
هان؟! چه شده بود؟ همین که خیالم راحت شد نیفتاده‌ام، و گوشی ام هم سالم است، نگاهم را چرخاندم به پشت سرم. اردیان بود که پشت سرم ایستاده و من را گرفته بود. سر من داد زد؟ مگر مقصر من بودم؟! پسری که به من خورده بود زیر لبی و سرسری عذرخواهی بلغور کرد و دوباره بپربپرکنان به راهش ادامه داد. خودم را از بین دستان اردیان بیرون کشیدم و در حالی که چشمانم را ریز می‌کردم خطاب به صورت اخم‌آلودش گفتم:
– واسه چی دنبال من راه افتادی؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن